فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

وحشتزدگی (panic attack)

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۲۰ ب.ظ

سابقه ی این مشکل رو داشتم، ولی برام عادی نشده و هر بار که دچارش می شم واقعا احساس می کنم که دیگه الان همه چیز تموم می شه. بدیِ این قضیه اینه که همه ی خلق خدا اون لحظه بهت می گن که هیچیت نیست و فقط ترسیدی، اعصابت بهم ریخته و... اما خودت احساس می کنی که داری سکته می کنی و کسی هم نمی تونه جلوی این اتفاق رو بگیره. یکی از بغرنج ترین و بدترین حالت های دنیا... این که هیچیت نیست اما احساس می کنی همه چیت هست. فردای اون شب دیگه تصمیم گرفتم برم دکتر مغز و اعصاب، قرص برام تجویز کرد، دکتر گفت قرص رو بخور مثل آب رو آتیشه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۴:۲۱ • عالمه •
منم دچار این مشکل هستم. و اطرافیان یه طوری میگن استرس نداشته باش/آروم باش/بیخیال بابا! که انگار اگه بگن، من درجا حالم خوب میشه و تمام اون علائم برطرف میشن!
پاسخ:
خیلی بده... خیلی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی