فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

دعا و طلسم

شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ب.ظ

بهش باور دارین؟

زن دایی حروم زاده ی ذلیل شده ی در به در شده م سالهاست که برای خونواده ی ما دعا و طلسم می نویسه. سالهاست قطع رابطه ایم ولی این آشغال کثافت ول کن ما نیست و از شدت حسادت داره خفه می شه و می میره. حالا خوبه که زندگی خودش از همه لجن تر و متعفن تره. خوشم‌ میاد هر گهی می خوره شرش به خودش برمی گرده.

ما که داریم با کمترین مشکل زندگی می کنیم، خودشه که در به در و بدبخته. لعنت بهش.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

خیلی خوب و زیبا
پاسخ:
گویا شما هم دست کمی از اون لجن ندارید که ناخوشی دیگران آرزوتونه!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی