فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

سورن

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۷ ب.ظ

سورن رو از دوره ی لیسانس می شناسم. همکلاسیم نبود، دو ورودی بعد من بود ولی به واسطه ی فعال بودنش توی خیلی زمینه ها با من هم آشنا شد و تا به امروز هم با هم دوستیم. پسر مهربون و بی غل و غشیه و کوچکترین بد جنسی ای توی ذاتش ندیدم. عشق عجیبی هم به استادای فسیل و پیر پاتال داره و می شه گفت هر استادی که حوزه ی مطالعاتیش مربوط به مسائل اجتماعی عهد بوق ایران باشه رو با تمام وجود پیگیرش می شه.

سورن حقیقتا بچه ی خوبیه و خیلی جاها به من لطف هایی کرده که شرمنده ش شدم، اما مشکل اساسیش همون اخلاق کس لیسیشه. زیادی پیگیر بعضی دخترا و به خصوص من هست، جوری که یک روز نمی شه که به بهانه ای با من احوال پرسی نکنه. محبت خوبه، اما افراط توی محبت نتیجه ی عکس ایجاد می کنه توی طرف مقابل و جسارتاً کس لیسی برداشت می شه. بابت هر مسئله ی کوچیکی زنگ زدن و مسیج دادن حقیقتا ضرورتی نداره، شایدم بنده خدا منو توی تخیلاتش دوست دخترش می بینه. البته من هرگز رفتار دوست دخترانه باهاش نداشتم و همیشه منو "دوست و خواهر" خطاب قرار می ده.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی