فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

سرنوشت یکی از معلمان زبانم

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۸ ب.ظ
دوره ی راهنمایی علاوه بر درس زبانی که برنامه ی همه ی مدارس بود یه کلاس زبان ترمیک هم اضافه داشتیم. سال اول راهنمایی بودیم که همین خانومی که عکسش رو ملاحظه می کنید معلممون بود. بدی ای ازش ندیدم و کلاسش رو دوست داشتم. یادمه که سنش رو بهمون نگفت و گفت که این یه رازه، هر از گاهی هم با موبایلش (که در اون زمان موبایل نسبتاً خفنی بود) سر کلاس پز می داد به ما. چُسی های ریزی میومد برامون ولی اونقدر شدید و رو مخ نبود. 
دیشب بی اختیار و بی مقدمه یادش افتادم و پرتاب شدم به ۱۴-۱۵ سال پیش. اسمشو سرچ کردم اکانت توئیترش رو پیدا کردم و بعد دیدم که بله، ساکن امریکاس، کارشناس ارشد مسائل سیاسی و امور بین الملل شده و به عنوان تحلیلگر دعوت می شه به شبکه های بی بی سی، voa و ایران اینترنشنال. 
جالبه که گاهی وقتا آدم با خاطراتش احوال پرسی کنه و ببینه که آدما کجا به سر می برن و دارن چه می کنن.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی