فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

پلاسکو

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۲۲ ب.ظ

یک جمله ی با مسمایی از مارکس هست که می گه "هر آنچه که سخت استوار است دود می شود و به هوا می رود." این جمله رو در ارتباط با مدرنیته و زندگی مدرن گفته ولی این نابودی نیست...

سرعت و شدت تغییرات و همه چیز انقدر زیاده که لحظه ای برای تنفس باقی نمی ذاره و ظاهراً نابودی مداوم رو هر لحظه داریم تجربه می کنیم...اما در دل این به ظاهر نابودی ها شاهد زایش چیزای جدیدی هستیم...برای همین این جمله به معنای نابودی نیست، بلکه همین دود شدن به هوا رفتن موجودیت خودش رو در جای دیگه ای با خصوصیات دیگه ای بروز می ده...

بگذریم

امروز خبر فروریختن ساختمون پلاسکو سخت آشفته م کرد...ولی تجمع بی جای مردم و فیلم برداری ها و عکس برداری های بی جا تر بیشتر عصبیم کرد. واقعاً این سوال بی جواب مونده که چرا تماشای صحنه ی اعدام و تخریب و مصیبت برای ما انقدر دلچسبه؟؟

امروز که از کلاس برمی گشتم نشستم تو تاکسی و راننده به بغل دستیش گفت: پنجاه ساله که این ساختمون تکون نخورده، حالا یهو بعد پنجاه سال اینجوری نابود شد؟! عمدی بوده بابا!

عکس العمالا بعضاً جالبه...

دنبال مقصر گشتن گاهی کار بیهوده و ملال آوریه...چون به جای راه حل دادن مارو تبدیل می کنه به یه موجود منفعل و غرغرو.

نشستم روی کاناپه و چاییم رو ریختم توی ماگی که تازه از توس خریدم  که طرح روش نگارگری داستان بهرام گوره. می خوام کتاب "اسکار و بانوی صورتی پوش" امانوئل اشمیت رو بخونم تا یه کم از این فضا کنده شم...

یه اندک دردی توی پیشونی و چشمام دارم...

و کلی هم کار که باید انجام بدم...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۲
مجسمه ی متحرک

فکرایی که با خودم می کنم

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳ ب.ظ

- خدا یه زن دلبر و زیباس که توی یه زیرزمین متروک پنهان شده و در روش قفل شده و سالهای ساله که حتی نور خورشید رو هم ندیده... شایدم یه مرد با اندام خیلی ورزیده س که یه خشونت درونی داره و کافیه که یه نفر خلاف میلش حرکتی کنه تا با خاک یکسانش کنه و همه بهش احترام از روی ترس براش قائلن؟

- نمی خوام ادای زنای دهه ی سی رو دربیارم که تا ابد الدهر عاشق یه مرد می مونن...اما احساس می کنم که یه روز میاد سمت من. (من حسم قویه، کم پیش میاد توهم بزنم)

- این همه تاجر و سرمایه دار در طول تاریخ بودن، کدومشون اسمشون تو تاریخ موند؟ ولی شاعر و هنرمند و فیلسوف و دانشمند تا دلت بخواد! 

- متأهلا جداً دغدغه های تخمی ای دارن...کسی که از صبح تا شب دغدغه ش اینه که با چس حقوق بیفته دنبال خونه ی یه کم بزرگتر ( از لونه مار ترقی کنن به لونه مرغ) واقعاً جایی برای تعالی فکری و روحی نمی مونه دوست من! از صبح تا شب فکرت این باشه که چه خاکی تو سر قسطا بکنم حقیقتاً وقتی برای خلق نقاشی ای در حد نقاشی های مارک شاگال نیست، یا نوشتن شاهنامه ای در حد شاهنامه ی فردوسی، یا نوشتن کتابی در حد کتاب نقد خرد ناب کانت...نمی شه عزیز من...دغدغه هات در حد امرار معاش پیش پا افتاده می مونه...

پ.ن: ریدم به دانشگاه مادر فلان که ما با این که امتحان نداریم برای هیچکدوم از درسامون اما مجبورمون کرده برای یه امضای برگه ی حضور و غیاب امتحان بلند شیم بیایم دانشگاه...شاشیدم تو دهن این بوروکراسی تخمی. عن بگیرن این ژست "ما منظمیم"...در حالی که همه جای مملکت از بی نظمی توی گه شناور شده.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۳
مجسمه ی متحرک

سیری در یکی از استخرهای زنانه

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ

یک هفته ایه که بعد مدتها می رم استخر...حس خیلی بینظیری داره بخاطر این که تمام انرژی و قابلیت تاثیرگذاریم رو توی شنا کردن بروز می دم...درست در لحظاتی از زندگی هستم که گاهی چاره ای ندارم جز این که در رابطه با بعضی مسائل فقط نظاره گر باشم و وارد عمل نشم و یه جورایی استخر (و صد البته کاغذ و بوم در رابطه با نقاشی) شدن عرصه ای برای من که همه ی انرژیم رو توش تخلیه کنم...

زیرابی زیاد می رم...از بچگیم عاشق زیرآبی رفتن توی استخر و دریا بودم...جوری که وقتی تو دریا می دیدم که از دور داره موج میاد زیرآبی می رفتم و موج از روم رد می شد...هیجان وافری داشت.

امروز که شنا می کردم در عرض استخر با خودم قرار می ذاشتم که از این سر تا اون سر که می رم نفس نگیرم...یه جور تمرین دوام توی این روزای نفس گیر...تمرین این که فعلاً چاره ای جز مقاومت نیست...

و ناگفته نماند که وقتی به اواخر راه می رسیدم مجبور می شدم نفس بگیرم.

عموماً پیر پاتالا میان و آدمایی که چندان بویی از تناسب اندام نبردن که بعضاً نگاه هایی به من می کنن که گویا با یه "جنس متفاوت" رو به رو شدن.

همه ی اینا مضحکه...من به چیزی دلگرم می شم که بابت کسبش تلاش کرده باشم نه این که چیزی که دست خودم نبوده و حاصل ژن بوده...

توی رختکن هم صحبت هایی حول محور "مادر شوهر و پسر و دختر و مادر زن" می گذره...گاهی فکر می کنم کاش آدما از حلقه ی روابطشون یه کم فراتر برن و به خودشون یه کم بپردازن...البته نه! این اسباب زحمت فکری و پریشان حالی می شه...همین خاله زنک وار زندگی کردن آسایش بیشتری داره...

پ.ن: رهیچ شخصیتی مطلق خوبی و یا مطلق بدی نیست. آدما متغیر هستن و تاریخی. رفسنجانی هم از این قاعده مستثنی نبوده. پس بیاییم از خوبی و بدی فراتر بریم


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۲
مجسمه ی متحرک

انبساط خاطر

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۴۱ ق.ظ

امروز یک نمایشگاه نقاشیِ یه نقاش با سابقه و پیشکسوت رو رفتم که حقیقتاً بی نظیر بود. نقاش طبیعت رو ترسیم کرده بود، اما نه به معنای عرفی، بلکه کاملاً با شیوه ای انتزاعی...

ایجاز، آرامش و کمپوزیسیون محکمش که مو لای درزش نمی رفت از خصوصیاتش بود. 

انقدر خوب بود که دلم نمی خواست بیام بیرون...

گاهی فکر می کنم این آدما کجا و این آدمایی که در حد لاشِ کفِ جوبن کجا...

مهم نیست...بی نهایت خوشحالم و احساس سبک بالی می کنم و تمرکز بیشتری دارم روی کارام چون آدمای مزخرف و بد نیت گورشون رو گم کردن از زندگیم بیرون.

راه روشنه و باز...مطمئنم...باید رفت جلو.

اینجاس شاعر می گه:

You've gotta just keep on pushing

Keep on pushing 

Push the sky away

"Nick cave"


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۲:۴۱
مجسمه ی متحرک

اثر معکوس!

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۴۶ ب.ظ

هر دم از این باغ بری می رسد! بله!

اخیراً یکی از دوستای دوره ی کارشناسیم یه گروه تلگرامی درست کرده بود که چندتا از بچه های دوره ی ما توش بودن. یه پسره رو هم که یکی از دوستای دوره ی دبیرستانش بود رو هم آورد توی گروه. یک شب قبل شب یلدا بود که توی یه کافه جمع شدیم و اون پسره هم اومد و با این که بار اولش بود که همه ی مارو می دید اما خیلی صمیمی و آشنا بود...برام دلنشین بود...انگار چندین ساله می شناسمش...دست آخر موقع خدا حافظی همو بغل کردیم و بهم گفت در ارتباطیم.

همون شب برام موزیک فرستاد و باهم حرف زدیم، عکس نقاشیامو دید و خیلی خوشش اومد...چند روز بعدشم حالم بد بود باهم حرف زدیم گفت بیا باهم بریم بیرون من گفتم امروز حالم جالب نیست باشه یه روز دیگه...گفت باشه حتماً، روی کمک من حساب کن و خودتو ناراحت نکن...

یه هفته گذشت و این آقا و دوست من که یه دختر مثلاً خیلی تربیت شده س از گروه لفت دادن...دیشب کاشف به عمل اومد که این دوتا ریختن رو هم...

زننده بود...نمی گم اون پسر سهم من بود و دوستم از من قاپیدش...ولی هر دوتاشون از چشمم افتادن و دوستم با اون همه دبدبه کبکبه به نظرم یه دختریه مثل خیلی از دخترای هرز دیگه...

شاید هم اون جناب دیده از من آبی گرم نمی شه رفته سمت اون...

مهم نیست...

انقلابی درونی در من رخ داد! صبح بعد مدتها رفتم استخر و سه ساعت شنا کردم...

همه ی کارامو قراره با جدیت تمام پیش ببرم...و الان حالم خوبه خوبه!

خوشحالم که آدمای تفاله دارن از زندگیم می رن بیرون!

خیلی از اتفاقات رو باید به فال نیک گرفت!

این هم  از اثر معکوس!

پ.ن: هر وقت دیدید یه دختر و یه پسر از گروه لفت دادن بدونین احتمالاً ریختن رو هم!



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۶
مجسمه ی متحرک

هفته ی آخر دانشگاه

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

هفته ی آخره...فردا آخرین روز...سه ترم دوره ی ارشد تموم شد...یک سال و نیم...حالا باید برای قدم نهایی که پایان نامه س آماده شم.

امروز دفاع پرپوزال دوتا از بچه ها بود...من به جای اونا از استرس دستام یخ زده بود. پرپوزال یکی از بچه ها که بار دومش بود دفاع می کرد رو قبول کردن. اما دومی طرح مسئله ش ابهام داشت و نتونست ضرورت انجام تحقیق رو مشخص کنه. رد شد و افتاد برای هفته ی بعد.

پایان ها علاوه بر این که یه وجه دلنشین دارن و یه وجه تلخ، یه وجه آموزنده هم دارن. به آدم می فهمونن که روزا چقدر سریع می گذرن و زندگی چقدر کوتاهه و گاهی بابت چه چیزای مزخرف و مسخره ای حرص خوردیم. می بینی که اوایل کار تو همه چیزو انجام نشدنی و ناممکن می دیدی و همه چیز برات حکم یه غول بزرگو داشت...ولی دیدی که انجام دادی و گذشت و الان که ازش عبور کردی می فهمی که چقدر ساده و پیش پا افتاده بودن.

چند شبه که موقع خواب احساس فشار روی سینه م می کنم که با کار و خستگی تشدید می شه...

اما در نهایت کار زیاد رو ستایش می کنم و برای پایان نامه م احساس مسئولیت...دوست دارم کار ارزشمندی از آب دربیاد...خیلی هیجان انگیزه! یه متنی تولید می کنی که پس فردا ممکنه چند نفر به کارت رفرنس بدن!

حاضرم بجنگم و سهمم رو خوب ادا کنم...

موضوعم خیلی بکره...کسی تا حالا روش کار نکرده خوشبختانه و برای همین خوب می تونم روش کار کنم.

پ.ن: جدی جدی تموم شد

پ.پ.ن: راستی، توی همین دوره بود که با این عزیز دل آشنا شدم


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۱
مجسمه ی متحرک

درد

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۵ ق.ظ
شاید درد مال انسانهای بزرگه
توی بد جبهه ای قدم گذاشتم...جبهه ای که برنده و بازنده نداره.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۵
مجسمه ی متحرک

اوج نیاز...

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ق.ظ

شاید اشتباه کردم که بهش گفتم احساس دارم...چرا انقدر مزاحم خوابای من می شه؟؟؟؟ مگه ازم رد نشد و نرفت؟؟؟

خواب دیدم دم در اون موسسه ایستاده با یه عده ی دیگه...من از مترو پیاده شدم...نگاهم افتاد بهش و یادم نیست چه حسی بهم دست داد...

قبلنا هی سعی می کردم دنبال صحنه ها و مکان هایی که توی خوابام می بینم توی بیداری بگردم، اما بعداً فهمیدم که خواب و رویا انتزاع محضه...

نمی دونم، واقعاً آیا مجازم خودم رو توی حالتی تصور کنم که برهنه روی تخت دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی سینه ی برهنه ی یه مردی که بهش اعتماد دارم و باعث آرامشمه؟؟؟

چشمام داره سنگین می شه...بغضم گرفته...فقط دارم توی تنهاییم دست و پا می زنم...و می دونم دست آخر عضلاتم دیگه توان مقابله رو نخواهند داشت اما چون برای جنگ و مبارزه تربیتشون کردم خودشون خود به خود به مبارزه ادامه می دن...

دلم می خواد یه مدت نباشم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۵
مجسمه ی متحرک

خراب شده ی درون من

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ق.ظ

مثل مترسکی شدم که چهارتا چوب اونو سر پا نگه داشتن...

از من بپرسن مدرنیته چیه می گم اینه که تو هدفی برای خودت تعریف کنی و از صبح تا شب مثل خر بارکشیده دنبالش بدوی و در عوض احساسات و عواطف یادت بره (یعنی مجبور باشی که فراموشش کنی، چون اصولاً کسی نیست که بشه دوستش داشت). مدرنیته یعنی با کسی بری بیرون و دستتو بدی به دستش که درواقع قلبت باهاش نیست...مدرنیته یعنی بشینی رو به روی کسی که دود به دود سیگار می کشه و تو براش از آینده ی کِدِر و نامعلومت می گی...مدرنیته یعنی اشک های خشک شده ی روی بالشت...مدرنیته یعنی خنجر فعالیت های اجباری...

پ.ن: دلم می خواد صورتمو به صورتی که ته ریش داره آروم بکشم...اون سوزش جذاب و سکسیش... 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۵
مجسمه ی متحرک

چند روایت از چند روز اخیرکسی

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۵۲ ب.ظ

روایت اول: خبر تعطیلی یکی از موسسات خصوصی ای که من در اونجا گاهی شرکت می کردم برای دیدن مستندهای خوبش و نشست هاش، منو قدری آشفته کرد. در این زمان و مکان اگر دیدید جایی و شرایطی خیلی خوب داره کار می کنه و پیش می ره بدانید که به زودی چوب لای چرخش گذاشته خواهد شد و درش تخته خواهد شد.

روایت دوم: نمی خوام حکم کلی بدم و حرف بی اساس بزنم. اما کمی کلاهتون رو قاضی کنین...اینقدر که متولدین دهه های دیگه راجب "دهه هفتادی ها" کلیشه سازی می کنن و می گن دهه هفتادی ها حد و مرزو زدن ترکوندن و همه کاری می کنن باید گفت این دهه شصتی ها چرا انقد مشکل دارن از هر جهت؟! اون از مجرداشون که یه رابطه ی درست حسابی عرضه ندارن داشته باشن، اونم از ازدواج کرده هاشون که نگم براتون بهتره...ریدن به جای این که ازدواج کنن و عمدتاً هم به طلاق علنی یا عاطفی منجر شده. مشخص نیست با خودشون چند چندن...اونوقت مارو باش رو دیوار کی یادگاری نوشته بودیم...

روایت سوم: بیزارم از این که آدما راه محافظه کاری رو گرفتن و تنها هم و غمشون شده خودشون و بس. اینجاس که بی جا نیست باز پای نئو لیبرالیسمو بکشیم وسط و بهش فحش بدیم...

روایت چهارم: زندگی چیزی نیست جز میدون جنگ...جنگ با احساسات، جنگ برای فراموش کردن کسی که دوستش داشتیم، جنگ برای انتخاب اون راهی که دوستش داریم، جنگ برای برای لحظه ای آسودگی...

روایت پنجم: اواخر روزای دانشگاهه و دیگه تموم می شه و هر کدوممون می ریم برای پایان نامه و از هم جدا می شیم. دوره ی کوتاه اما مفید و بیدار کننده ای بود...دلتنگ خواهم شد و تازه می فهمم که هر لحظه س تاریخی به قول فوکوی عزیز "تکینه س" و تکرار ناپذیر...این منحصر به فرد بودن هم هیجان انگیزه و هم یه جورایی غم انگیز...

روایت ششم: گاهی فکر می کنم بدنم کم قوی نیست که این حجم از آلودگی هوا و طی کردن مسافت های زیاد همراه با طی کردن دوران قاعدگی رو یکجا تحمل می کنه...دمش گرم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۲
مجسمه ی متحرک