فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

آدمای موفق

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۷ ق.ظ

هر وقت از راهی که دارم می رم احساس ناامیدی می کنم و حس می کنم توش موفق نمی شم می رم زندگی نامه ی آدمای موفقو می خونم که توی راهشون چقدر سختی کشیدن و از اول موفق نبودن و بارها شکست خوردن...

به گفته ی خودشون تنها چیزی که اونارو توی راهشون نگه داشت یک کلمه بود "اصرار"...اصرار و پافشاری روی کاری که می خوان انجام بدن و ایمان دارن بهش...

"والت دیزنی" که زمانی توی یه دفتر نشریه کار می کرده بخاطر نداشتن خلاقیت و ایده از اونجا اخراج می شه!

"فروید" هم زمانی که نظریاتش رو در باب روان کاوی در زمانه ی خودش مطرح کرد، جامعه ی علمی اون زمان اونو به تمسخر گرفت و اساساً جدیش نمی گرفتن...

رمان "بر باد رفته" توسط سی و هشت تا نشریه رد شد تا آخر سی و نهمی قبول کرد چاپش کنه.

نویسنده ی کتاب هری پاتر "j.k Rowling"، وقتی که دوران افسردگیش رو طی می کرده شونزدهمین نشریه ای که بهش مراجعه می کنه قبول می کنن که چاپ کنن داستاناش رو و اون زمان صاحب نشریه بهش می گه ما داستانات رو چاپ می کنیم برات، ولی تو هم به فکر یه شغل دیگه برای خودت باش چون اساساً پول توی نویسندگی داستان های کودکان نیست... ولی الان میلیاردره...

و خیلی های دیگه...

امروز خسته از راه رسیدم...اون تردیده اومد جلوی چشمم...سریع رفتم دوباره سرگذشت این آدمارو خوندم و حس کردم هنوز چیزی به بن بست نرسیده...

پ.ن: مدتیه دلم آغوش نمی خواد. همین تنهایی بهتره.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۷
مجسمه ی متحرک

من و برگ هایی از تاریخ

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۵۷ ب.ظ


بعد از جریانات هشتاد و هشت بود... و من مثل همه ی مردمم در هوایی نفس می کشیدم که تنفس درش سخت بود، اما غیر ممکن نبود.

می گم غیر ممکن نبود چون دلخوشی های موهومی بود که من و احتمالاً خیلی از هم نسلانم رو روپا نگه داشته بود. در خفقان و نارضایتی و ناامیدی به سر می بردیم...و من باز هم به جلو قدم بر می داشتم اما سرم رو برگردونده بودم و پشت سرم رو نگاه می کردم...آنچه که مدتها به تاریخ پیوسته بود رو نگاه می کردم.

جوی حاکم بود توی فیس بوک و ... که عرب ستیزی و اسلام ستیزی توش بیداد می کرد. یه جور حس ناسیونالیستی و ایران پرستی افراطی تبلیغ می شد.

اون زمان همه ی دلخوشیم این بود که زمانی آدمایی غیر اینایی که دارن حکومت می کنن، حکومت می کردن...

به چشم من ایرانِ دوره ی پهلوی یه ایرانِ آزاد و آباد بود...دوره ای بود که اوج افتخار ایران بود. زنان، آدمای غیر مذهبی و...حق و حقوقشون پایمال نمی شد...

زمانی بود که ایران توی کشورا "کشوری" بود برای خودش.

دلم خوش بود به این چیزا و مثل جغدی که سرشو صد و هشتاد درجه می چرخونه با گذشته ی "شکوهمند" خودمو تسکین و دلداری می دادم.

همیشه زمانی که یه جامعه دوره ی سختی و بن بست خودش رو طی می کنه آدما یا به یه مدینه ی فاضله ای که هنوز نیومده و توی اینده قراره بیاد دل خوش می کنن، یا خودشونو با گذشته ای که فکر می کنند شکوهمند بوده قانع می کنن...چون اساساً کاری نمی شه کرد برای زمان حال توی این شرایط.

منم اون دوران عکسای دوره ی شاه رو سیو می کردم و بهشون نگاه می کردم...حکم یه جور مسکن بود...و البته برام حسرت داشت.

اما الان...متاسفانه می دونم که هر دوره ای تناقضات و بدبختی های به خصوص خودش رو داره و اون دوره هم سیاهی های خودش رو داشته. پس اساساَ آرمان سازی غلطه.

فرح دیبا رو دوست دارم...خیلی...نه بخاطر این که زن شاه بود و از رژیم پهلوی بود...بخاطر این که اون زمان که زنان رو توی پستوی خونه ها نگه می داشتن اون رفت پاریس درس خوند...اهل فرهنگ و هنر بود و در این جهت خیلی برای ایران کار کرد.

خوش فکر، مترقی، قوی و مستقل ( و البته بی نهایت خوش لباس!)...به نظرم کمتر زنی ختی توی این دوره زمونه هست که اخلاق و منش فرح رو داشته باشه.

به هر حال فارغ از حرفای سیاسی که من طرفدار اون رژیم نیستم و پهلوی تمام شد و رفت پی کارش با همه ی سیاهی ها و سفیدی هاش...فرح دیبا رو دوست دارم.

پ.ن: این عکسشو خیلی دوست دارم...یه وقار و آینده بینی ای توی چهرشه :)

پ.پ.ن: من پهلوی چی نیستم...فقط صرفا ً احساسی بود که یه دوره داشتم (نه فقط من)

پ.پ.پ.ن: زمان حال رو هیچوقت قربانی نکنیم. مدینه ی فاضله ی آینده و گذشته ی طلایی توهمی بیش نیستن.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۷
مجسمه ی متحرک

چهره ی واقعی آدما

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ب.ظ

لازم نیست انقدر ذهنتونو درگیر کنین که خودتونو قانع کنین که این آدمی که دوستتونه عوضیه یا نه...

زمان خودش چهره ی کثافت آدما رو نشون می ده و دست آخر متوجه می شی که چرا این آدم انقد تنهاس و هیچکس نتونسته باهاش بسازه...

من یه دوستی داشتم که چند پست پیش راجب گه کاری ای که کرده بود راجبش نوشتم...

این آدم یه دو روی به تمام معناس که فکر می کنه که خیلی زرنگه ولی هیچی نیست...

یه روباه صفت و گربه صفته که اصلاً نمی شه روی رفاقتش حساب کرد و چنانچه که چشمش به یه پسر بیفته و باهاش دوست شه همه ی دوستا و اطرافیانش رو عین خیار می فروشه...برای همینم هست که هرکی که مدتی باهاش نشست و برخاست می کنه بعد مدتی متوجه می شه که این آدم قابل معاشرت نیست و کلاً ازش فاصله می گیره. همه بر سر این جریان اتفاق نظر دارن!

وقتی که توی هر مهمونی، مسافرت، دورهمی و... قرار می گیره یه سوژه درمیاره و فتنه گری می کنه و پشت همه حرف مفت می زنه و احساس خود داف پنداری شدید بهش دست می ده که "همه ی پسرا به من نظر دارن و همه عنن"، بدون شک ذهن و روان خودش بیماره...وقتی کسی یه بار از یکی بد می گه ادم حرفشو قبول می کنه، دوباره از یکی دیگه بد می گه باز حرفشو قبول می کنه آدم ولی بار سوم به شخصیت آشغال و عوضی خودش باید ایمان آورد.

این یه دوست پسر داشت که سه سال باهم دوست بودن و دست آخر دو سال پیش پسره توی یه پرواز خارجی که هواپیما سقوط می کنه کشته می شه...این پسر روزنامه نگار محبوب و کار درستی بود...وقتی این آدم فوت کرد شروع کرد توی اینستاگرام نوشته های ادبی منتشر کردن و مرثیه سرایی کردن...چس ناله کردن...کاری که ذره ای توش خلوص نداشت و همش بازار گرمی و جلب توجه کردن بود. کسی که عزیزش فوت می کنه نمیاد به طرز تهوع آوری مرگ اون آدم رو دست آویز قرار بده که بگه "وااای من چقدر شاعر و نویسنده ی خوبیم" یا این که از اعتبار و محبوبیت اون آدم سوء استفاده کنه که خودشو عزیز کنه و تو چشم مردم کنه!

حالا که مرد باید همه ی عکسای اینستات بشه عکس اون بنده خدا؟! چطور زنده بود یه عکس دوتایی هم باهم نمی ذاشتی؟!

چقدر یه ادم می تونه از هر جهت چندش آور باشه که از احساسات مخاطبان و دوستداران اون کسی که فوت شده به زشت ترین حالتی سوء استفاده کنه در جهت این که بگه "من خفنم، من هنرمندم"...همون جا هم بود که خواهر پسره رید بهش و باهم دعواشون شد و من چشم بسته می گم حق با خواهره س چون گهی این آدم برای من اثبات شده س.

یه آدم بی ثبات از هر جهت...یه روز صبح بلند می شه نویسنده س، یه روز صبح جودو کاره، یه روز صبح بسکتبالیسته، یه روز صبح مترجم زبان اسپانیاییه، یه روز می ره عکاسی کار می کنه (که رید تهش)...ولی تهش اینه که این آدم هیچی نیست چون تمرکز نداره و توهم اینو داره که همه ی این رشته هارو توش استاده ولی هیچی بارش نیست.
اوج بی شعوریش هم اینه که می شینه روابط دیگران و دوست پسرای دیگرانو مسخره می کنه و اونوقت خودش این رفتارای حال بهم زنو داره. دلم خواست اون شب بزنم تو دهن هرز و نجسش که برگشت گفت "تو با فلانی هنوز می ری بیرون؟! فلانی لاش کف اینستای منه!" اولاً به تو چه فاحشه ی هرزه که من با کی می رم بیرون، دوماً لاش کف اینستای همه ی خلق خدا تویی که با این اخلاق عن و بی ثباتت هیچ کس نمی تونه تحملت کنه. اینقدر که ادعا داری دوزار اخلاق داشتی وضعت این نبود.
و در ضمن دختری که با حجاب نصفه نیمه می ره مسافرت  خارج از کشور دچار تناقض عجیبیه! (من هیچوقت این مقوله رو درک نکردم و به این نتیجه رسیدم ربط نسبتا مستقیمی به شخصیت دوروی آدما داره این جریان) یا محجبه ای و حجابت رو اونجا هم رعایت می کنی چون اعتقادته، یا کامل بی حجابی...این روسری نصفه نیمه توی یه کشوری غیر ایران یعنی چی؟!!!! اینم از اون دست آدما بود.
الانم با یه پسره دوست شده و کبکش خروس می خونه...خوشیش وابسته به پسره...جای ترحم داره...امیدوارم خدا شفاش بده.
پ.ن: می خوام لیست نفرت بنویسم




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۴
مجسمه ی متحرک

تولد بازی

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ق.ظ

تولد یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود و امشب همون اکیپ جمع و جور خودمون دور هم جمع شدیم توی یه کافه.

وقتی توی این جمع قرار می گیرم چند ساعتی از جنگ و جدال های فکریم دورم و این حس خوبیه.

تداعی کننده ی دورانی هستن که اونقدر پیچیدگی نداشت مثل الان...

هممون سینگلیم، بجز یکیمون...که اونم چند وقت دیگه بهم می خوره به احتمال قوی (منطق رابطه هایی که من می بینم این روزا...حباب روی آب).

این جمع بهم حسی از خلوص رو می ده...جمعیه که بی منته...بی حاشیه س...

یک کدوممون چس کلاس تخمی نداریم.

اما متاسفانه اثرش موقته...

حس یه سرطانی رو دارم که راه به راه قرص مسکن می خوره تا دردو نفهمه فقط...چون درمانی نیست...

نوشتنم نمیاد امشب...

خوابم باز دیر شده...

پ.ن: با اون آدم به جایی نمی رسم...

پ.پ.ن: به زودی قالب وبلاگ عوض خواهد شد. مشکی بسه...نمی خوام رنگ عشق روی وبلاگم باشه.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۴
مجسمه ی متحرک

فیلم احتمال باران اسیدی

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۴۰ ب.ظ

این فیلم جزو معدود فیلم هایی بود که داستانش توی ذهنم هک شد و هروقت بهش فکر می کنم و دقیق می شم ابعاد جدیدی ازش برام روشن می شه.
یادمه که پارسال با چندتا از بچه های دانشگاه بعد کلاس رفتیم سینما و این فیلمو دیدیم...خسته بودم و اواسطش یکی دوبار نزدیک بود خوابم ببره...
فیلم ریتم کندی داره و داستان یه پیرمرد تنهاس به اسم "منوچهر" که خیلی منزویه و ازدواج هم نکرده و یه زمانی از مادر پیرش پرستاری می کرده که حالا فوت شده. "خسرو" تنها دوست دوران جوانیشه که سالهاس ندیدش و حالا عزمش رو جزم کرده که بره دنبالش و پیداش کنه...
من حین دیدن این فیلم چیزی که برام برجسته بود این بود که این آدم از گذشته کنده نشده و به قول شاعر ساعتش توی سی سال پیش یخ زده...
از زمان حالش راضی نیست و تنها پلی که اون رو به گذشته ی نسبتاً دوست داشتنیش وصل می کنه همین خسرو دوست دوران جوانیشه. پس در به در به دنبالش می ره...
در وهله ی اول فکر می کردم که دوستی منوچهر و خسرو یک دوستی کاملاً نرمال بین دو همکلاسی و هم محلیه ایه...از جنس صفا و صمیمیت قدیمی...همون صفا و صمیمیتی که این روزگار بدجور فراموش شده و دفن شده و منوچهر آدمیه که در مقابل این تغییرات بی رحمانه ی روزگار و سردی های عصر جدید مقاومت می کنه و توی ذهنش رابطه ی خودش و خسرو رو درست مثل قدیم فرض می کنه...خسرو یه نماده توی فیلم...نماد گذشته ی طلایی این مرد...
اما یه مسئله ای خیلی به طور ضمنی توی این فیلم بهش اشاره می شه و اون همجنسگرایی منوچهره.
دوستی منوچهر و احساسش نسبت به خسرو عادی نیست.
چشمای منوچهر، حالت چشماش پر از یه درد ناگفته س...دردی که جایی برای ابرازش نمی بینه...دردی که با سرما و گرمای روزگار کوچکترین تغییر ماهیتی نداده و اون گرایش جنسیشه.
انزوای این آدم بخش زیادیش بخاطر هراس از برقراری ارتباطه که مبادا راز مگو بگو بشه...هراس از اون انگی که اجتماع بهش می زنه...
خطوط چهره ش و مغمومیتش نشونه ی بغضیه که یقین داره تا پایان زندگیش باهاش همراهه...
منوچهر هرگز ازدواج نکرده...در جوانی یگانه دوستش، خسرو عاشق دختری در محلشون بوده و براش نامه های عاشقانه می نوشته و می سپرده به منوچهر که برسونه به دست دختره. و اما منوچهر نامه ها رو به دختره نمی رسونده و در عوض خودش بجای دختره جواب می داده به خسرو و خسرو هم گویا از همه جا بی خبر خیال می کرده همه ی جوابای دریافتیش از طرف دختره س ...
من موقع دیدن فیلم برداشت همجنسگرایانه به هیچ عنوان ازش نداشتم چون توی ذهنیتم هرگز نمی تونستم باور کنم که توی این حکومت جرئت ساخته شدن فیلمی با این مضمون باشه و برای همین بعد از این که از سینما اومدم بیرون خیلی چیزا برام مبهم بود چون می دونستم که یه مسئله برام روشن نشده، مسئله ای فراتر از شکاف نسلی و انزوای یک انسان و بی رحمی های مدرنیته که بی شک توی این فیلم بود ولی همش اینها نبود و چه بسا محوریت این فیلم مسئله ی همجنسگرایی بود که سایه انداخته بود بر بی رحمی های مدرنیته و انزوای یک انسان و شکاف نسلی و غیره و غیره...
جایی که مضمون همجنسگرایانه ی این فیلم خودشو کمی تا حدی نشون می ده پایانشه...که بلاخره منوچهر خسرو رو پیدا می کنه و از دور می بینه که با یه زن توی ماشین نشسته و از جلوش رد می شه...این لحظه درست مثل لحظه ایه که یه آدم حرفش از ته دلش میاد بالا تا می رسه به گلوش و بعد می رسه به دهنش اما بیان نمی شه... باز حبس می شه...باز سرکوب می شه...
منوچهر براش این یقین ایجاد می شه که باقی عمرش رو هم باز باید با این بغض کهنه سر کنه...بغض "دیگری" بودن...
پ.ن: در اروپا و امریکا هم خیلی همجنسگرایان ابراز نمی کنن که همجنسگران چه برسه به ایران. امیدوارم جامعه ی جهانی دستخوش تحولاتی بشه که دیگه چنین چیزی تابو نباشه.
پ.پ.ن: خدا کنه باز هم از این فیلم ها با چنین مضامینی ساخته بشه در این مملکت.
پ.پ.پ.ن: زنده باد تکثر...زنده باد آزادی.
"no human being is illegal"

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۰
مجسمه ی متحرک

ملتهب

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۳ ق.ظ

توی تک تک مویرگ های مغزم احتمالات و شایدها پنالتی می زنند...

حقیقتاً روی ریسمانی نازک و مِسی دارم قدم می زنم...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۳
مجسمه ی متحرک

عاشق یه دانشجوی دکترا

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۸ ب.ظ

هرگز عاشق یه دانشجوی دکترا نشوید

چندان وقتی برای شما نداره 

حتی اگرم دوست داشته باشه شمارو ببینه

عاشق یه دانشجوی دکترا نشید

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۸
مجسمه ی متحرک

زندگی بعضی ها

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ب.ظ


به صراحت می گم چیزی به اسم شانس و اقبال وجود نداره...

یه بنده خدایی از نزدیکان من که خیلیم دوسش دارم و خیلی دوست داشتم که یه زندگی درست حسابی داشت هرچی بد بیاری تو زندگیش هست همش دست پخت خودشه و بس...

واقعاً نمی دونم چرا گرایشش به آدمای درب و داغونه؟! دوران دبیرستان که با یه مشت رفیق زیر خط متوسط از هر جهت چه اقتصادی چه فرهنگی چه اجتماعی می گشت... کلاس کنکور هم که فرستادنش تا به یه جایی برسه و یه چیزی بشه تهش می رفت با یه پسر پر حاشیه دوست می شد و اسباب حرص و جوشو فراهم می کرد...کلاً دنبال آدمای مورد دار بوده و هست...

دانشگاه رفتنش هم خودش سناریویی بس تراژیک بود! دو سال بین تهران و شهرستان در رفت و آمد بودن با مشروطی های مداوم...باز هم دوستی با در پیت ترین پسرای خاورمیانه...و در نهایت نیمه کاره رها کردن دوره ی کاردانی!

راجب ازدواجش که چیزی نگم که شهرزاد قصه گو هم دق مرگ شد...ازدواج با فرد محترم معتاد (که البته ما سه سال نمی دونستیم که معتاده و بعد پنج سال جدا شد)...

ازدواج دوم هم ازدواج با یک فرد از هر جهت بیابان! این آدم گوزه...گوز... و جالبه که تمام هدفش از ازدواج با این آدم "آرامش" (شما بخوانید سکس) بود و زرتی هم ازش بچه دار شد و الان داره قاشق قاشق اون ماده ی قهوه ای داخل مستراح رو میل می کنه...

مطمئنم از این آدمم طلاق بگیره می ره این بار یکیو از بین کارتن خوابا انتخاب می کنه و بازم از اونم جدا شه باز می ره سراغ یه غار نشین که هنوز توی دوره ی توحش زندگی می کنه!

این آدم از مشکل توهم در تصمیمگیری رنج می بره و همچنین گرایش شدیدتر از حد معمول به جنس مخالف...کافیه فقط طرف اندم جنسی مردانه داشته باشه تا عاشقش بشه و قربون صدقه ش بره و زرتی باهاش ازدواج کنه... حقیقتاً بعضی آدما از زیر کمرشون فراتر نمی رن هیچوقت در طول زندگانیشون...

اصلاً ربطی به سن و سال نداره یه آدم ممکنه تا آخر عمر هشتاد-نود ساله ش هم اینجور تصمیم بگیره...

پ.ن: برف صبح غافلگیرم کرد



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۴
مجسمه ی متحرک

بعضی چیزا...

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۹ ب.ظ

بعضی چیزا نه جاش توی اینستاگرامه، نه توئیتر نه فیس بوک و نه حتی همین وبلاگی که گمنام دارم می نویسم...

جاش فقط توی دفتر خاطرات قفل زده س...

پ.ن: گمنامی هم مقطعی داره.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۹
مجسمه ی متحرک

رمالی و فالگیری

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ق.ظ
داشتم برای یه کار پژوهشیم مستندایی که توی حیطه رمالی و فالگیری ساخته شده بود رو نگاه می کردم.
توی همشون بدون استثنا رمالا و فالگیرا افرادی بی سواد، کلاهبردار و شیاد تصویر شده بودن و مردمی هم که بهشون مراجعه می کردن مشتی آدم احمق و ساده لوح...
اما این تمام ماجرا نیست...جای یه دلیل اجتماعی و فرهنگی محکم خالیه توی تحلیلا... این که این آدما ساده لوحن و فالگیرا سود جو و سو استفاده گر کافی نیست...گیریم که همچین چیزی باشه که قطعاً هست، ولی باید دلایل واقعی رو آوردن این آدما به فالگیر رو بررسی کرد...
امید دارم که من بتونم این کارو انجام بدم...
یکیشون به اسم "اوستا حبیب" بود که خیلی شهرت داشت و همه قبولش داشتن و از راههای دور و شهرای دیگه میومدن پیشش. فیلمساز بهش مراجعه کرد الکی گفت دست چپم پنج ساله از کار افتاده در اثر تصادف! اونم گفت آره دستت مشکل داره و من برات این دعا رو می نویسم.
آخر سر لو داد و گفت من اصلاً دستم مشکل نداره! تو چه نیروی ماورایی ای داری که حتی نتونستی بفهمی دست من مشکل نداره؟! اوستا حبیب شاکی شد و گفت شما منو مسخره کردین؟! فیلمساز گفت شما مارو و مردمو مسخره کردین والا!
چرخه ی عجیبیه و هرچی جلوتر دارم میرم موضوعم برام جذابتر و سوال برانگیزتر می شه...
به راستی که انسان موجود عجیبیه...
پ.ن: حس خوب شدن بعد سرما خوردگی مثل حس لیموناد خوردن داخل استخر رو به اقیانوسه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۷
مجسمه ی متحرک