فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

فشار عصبی

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۳۴ ب.ظ

دیشب مختصر بگو مگویی داشتم با خونواده. مجبورم چند روزی از تعطیلات رو تن بدم به یه مسافرت ملال آور به همراه خونواده. همراه با بگو مگو همش می زدم زیر گریه و احساس می کردم روزگار چقدر در حق ما جوونای ایرونی بد کرده. ولی همیشه بعد این بگو مگوها دلم برای پدر و مادرا می سوزه...بخشی از گریه م هم بخاطر اونا بود. شب با دل پر درد خوابیدم و احساس کردم که چقدر تنهام... اما بازم جای شکرش باقیه که بازم تهش با همه ی این احوالات و تفاوتا درکم می کنن و دوسم دارن.

سرِ سنگینمو گذاشتم روی بالشت. احساس کردم توی یک روز غصه های کل سالو خالی کردم... خوابای چرت و پرت و درهم برهم دیدم. امروز صبح زود باهاشون همراه شدم و راه افتادیم به سمت مقصد. تا اینجاش که بد نبود و تصمیم گرفتم با خودم در جنگ و نبرد نباشم... و به قول اون جمله مبتذل و خاک تو سری " بپذیر آنچه را که نمی توانی تغییر دهی". سخته هم دلت برای اطرافیانت بتپه و قلباً دوسشون داشته باشی و نتونی ناراحتیشونو ببینی و در عین حال سخت دنبال خواسته های خودت باشی.

الان یک ساعتیه که رسیدیم مقصد. دراز کشیدم روی کاناپه...هوا یه خنکی مور مور کننده داره و باد شدیدی داره میاد. صدایی جز صدای باد نیست و من دارم فکر می کنم که اینجا اونقدرا هم بد نیست...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۴
مجسمه ی متحرک

اواخر 95

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

همیشه این موقع های سالو خیلی دوست دارم...یه حس رهایی و آرامش خاصی پشتشه...حس این که خیلی اتفاقات و کارای امسال برای همیشه دفن می شه و پرونده ش بسته می شه و آماده می شیم برای یه شروع جدید...برنامه های جدید، کارای جدید و از همه مهمتر خیلی از آدمای عوضی ای که باهاشون سر و کار داشتیمو برای همیشه از زندگیمون پرت می کنیم بیرون و با چشم باز آدمای جدید و خوب انتخاب می کنیم و وارد زندگیمون می کنیم.

شروع نقاشیای جدید، شروع عکاسی، نوشتن پایان نامه، سفرای جدید، کتابای جدید... با همه ی تلخکامی ای که دارم تهش یه امیدی توی دلم هست که منو سرپا نگه می داره.

دوست دارم خوش بین باشم... یه قولی که می خوام به خودم بدم اینه که سر چیزای مزخرف و بی ارزش اعصابمو بهم نریزم و به هر عنتری که میاد سمتم اعتماد نکنم...این که می گن "سلام گرگ بی طمع نیست" رو امسال با تمام وجودم احساس کردم. پستی و کثافتی خیلی از آدمای گرگ نما امسال بهم اثبات شد و از این بابت خوشحالم.

رابطه ی عاطفیم رو هم می سپرم به زمان و شرایط تا ببینم چی پیش میاد و به چه سمت و سویی می رم...

در نهایت، این وضعی که سال 95 آدمارو به کشتن داد فقط امیدوارم این سه چهار روز باقی مانده ش هم بخیر بگذره!

از یه چیزی که عصبانیم اینه که مجبورم اول تعطیلاتمو یه سفر تخمی تخیلی و مزخرف برم. فقط امیدوارم زودتر مستقل شم، همین.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۳
مجسمه ی متحرک

دو به شک

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ق.ظ
هنوز واقعاً نمی دونم چه موضعی باید در برابر اون کسی که بهش احساس دارم اتخاذ کنم...
بدترین حالت ممکن حالت ابهام و سواله...حالت بلاتکلیفی...
هر دو درون گرا هستیم و این مشکلو دو چندان کرده. نمی دونم که آیا این کار عاقلانه ایه که من ازش خبر بگیرم یا نه ؟ چون شناختم کامل نیست می ترسم احساسمو صرف یه آدمی بکنم که قد گاوم حالیش نیست.
بلاتکلیفی خیلی سخته... و از اون سخت تر این که سر و کارت با آدمی باشه که همش باید با حدس و گمان باهاش پیش بری (که البته خودمم همینجورم).
هنوز چون باهم قرار دوتایی نذاشتیم که بریم بیرون نمی تونم قضاوت منفی بکنم راجبش و صد در صد بدبین باشم و در عین حالم نمی تونم به طرز احمقانه ای خوشبین باشم.
زمان خودش نشان دهنده ی خیلی چیزاس. با یه کم صبر همه چیز معلوم می شه.
اما مزخرف ترین حالت و گه ترین حالت بلاتکلیفیه.
پ.ن: مشکوکم
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۱۸
مجسمه ی متحرک

اجنه!

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۵۹ ب.ظ

بچه که بودم با هیجان وافری دنبال مسائل ماوراالطبیعی بودم... با ولع می شستم پای صحبت کسایی که چیزی یا علامتی از جن و روح و شبح و ...دیده بودن و با آب و تاب تعریف می کردن. منم به این فکر نمی کردم که طرف شاید داره خالی می بنده...اون چیزی که برام جذاب بود این بود که با یه امر ناشناخته و خیلی مرموز رو به رو می شدم و تو دلم قنج می رفت! حالا حتی دروغ! دروغ جذابی بود...درست مثل بعضی فیلم ترسناکا.

البته ناگفته هم نماند که مدتی شبا با ترس و لرز می خوابیدم! ولی بعدش عادی می شد و از یادم می رفت.

هروقت جلوی مامان بزرگم حرف از جن می زدیم می گفت جنا از دست آدما فرار کردن رفتن هفت طبقه زیر زمین! یا این که می گفت آدما از جنا بدترن، بیچاره جن! اون زمان خیلی منظور حرفشو با تمام وجودم حس نمی کردم و همچنان در نظرم جنا از آدما ترسناک تر بودن.

تا این که دیری نپایید که بزرگتر شدم و با وارد شدن توی جامعه و روابط آدما فهمیدم چقدر درست گفته... فهمیدم که قبرستون و روح و جن و... آسیبی بهم نمی زنن. اون چیزی که بهم آسیب می زنه و من دوتا پا دارم شیش تای دیگه هم باید قرض کنم تا از دستشون فرار کنم آدما هستن. آره...میدون یه شهر می تونه خیلی ترسناک تر از قبرستون باشه. چون میدون شهر پر آدما گرگ صفت و عوضیه که هر لحظه باید مراقبشون باشی.

وقتی وارد حوزه ی علوم انسانی شدم دیگه احساس کردم فکر کردن به جن و روح خیلی بیهوده و مسخره س... چون فهمیدم که خود انسان و بشریت انقدر پیچیدگی و معضل داره که بهتره سرمون تو کار دنیای خودمون باشه تا این که فکر و انرژیمون رو به ماوراالطبیعه ای که درش شک داریم و برامون نامعلومه مشغول کنیم.

خیلی از ماها فکر می کنیم ریشه ی  مشکلات و همچنین راه حل ها از جاهای خیلی عجیب و غریب و دور افتاده ناشی می شه...در صورتی که هرچی که هست همین جاست...

پ.ن: این روزا ریتم آرومی داره.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۵۹
مجسمه ی متحرک

بعد از یک طوفان

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۵ ب.ظ

دیروز یه دعوایی با خونواده داشتم...

با سردرد و گلو درد خوابم برد. اما خوشبختانه آدمایی هستن که سعی می کنن آرامشو برام ایجاد کنن و باهم یه جوری کنار میایم تهش.

دلم می خواد از هر قید و بندی بزنم بیرون و با فراغ بال برم سفرهای دور و دراز. جزو برنامه ی بلند مدتمه که به زودی عملی می شه.

لازمه که اول پایان نامه م رو دفاع کنم و عکاسی رو هم یاد بگیرم.

دیروز یه سر تنهایی رفتم سینما و کافه...دارم تنها رفتن به خیلی جاها رو شروع می کنم...هرچند که با تنهایی کاملاً مانوسم، اما بیشتر دارم تنها رفتن به جاهایی رو تمرین می کنم تا مقدماتی بشه برای تنها رفتن به سفر...

پ.ن: گاهی حس می کنم بیش از حد جنگجو هستم


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۵
مجسمه ی متحرک

تبعیض جنسیتی و سفر کردن!

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ب.ظ

هیچوقت نتونستم و نمی تونم تبعیض تبعیض جنسیتی رو برای خودم عادی و طبیعی جلوه بدم و خودمو قانع کنم...کاری که خیلی از دخترا و زنای مملکتم انجام دادن...

دو روز پیش بود که یه آن حسرت یه پسریو خوردم که هشت سال از من بزرگتره و با یکی از دوستاش رفته سفر آرژانتین.

اون پسر برای رفتن به چنین سفری نجنگیده، بلکه خیلی راحت با پولی که داشته با دوستش هواپیما سوار شده و رفته.

اما منِ دختر چی؟؟؟ باید چندین نفرو قانع کنم تا بتونم چنین تصمیمی رو بگیرم... و باید انقدر بجنگم تا ثابت کنم که من یه دخترم...فقط یه سوراخ نیستم که هرکی از راه می رسه انگشت کنه توم و بعد نابود بشم! من همیشه احتیاج به مراقبت و سرپرست ندارم...من می تونم خیلی جاها از پس خودم بربیام و واقعاً هیچ فرقی با یه پسر ندارم!

فرهنگ ما دخترا رو وابسته و بی اعتماد به نفس تربیت کرده، آدمایی تربیت کرده که جرئت اکتشاف و تنهایی قدم گذاشتن در ناشناخته ها رو نداشته باشن... و بهشون تحمیل کرده که حتماً یه جنس نر باید بالا سرتون باشه تا مبادا یه وقت بشکنین!

روی صحبتم با همه ی ایرانه: ما آسیب پذیر نیستیم! شما مارو آسیب پذیر فرض کردین و یک عمر اینجوری به ما معنا دادین و رفتار کردین!

یاد جوکی افتادم که چند سال پیش شنیدم... و هر جوکی نود بی شک درصدش واقعیته!

مسافرت رفتن دخترا:

یکیشون مهمونی دعوته نمیاد، یکیشون مریضه نمیاد، یکیشون خانواده ش اجازه نمی ده نمیاد، یکیشون با اون یکی قهره نمیاد. آخرشم نمی رن.

مسافرت رفتن پسرا:

تا کلمه ی مسافرت از دهنت در نیومده شلوارک و دمپایی لا انگشتی می پوشن و قلیونو می زنن زیر بغل، مشروبم که مَمد میاره!

من از این جوک اینو فهمیدم که درسته که به عنوان یه دختر ساختار اجتماعی و فرهنگ به ما سخت می گیره، ولی خیلی وقتا هم خودمون خودمون رو معذب می کنیم و در قید و بند قرار می دیم. هرگز نمی تونم با یه دختر که صبح بلند می شه و هفت قلم آرایش می کنه می ره بیرون همسفر بشم...هرگز نمی تونم با دختری که همش در حال "وای مامانم اینا وای اخ و پیف ،من پامو توی هتل زیر پنج ستاره نمی ذارم!" نمی تونم همسفر شم.

این جوک آزادی و رهایی پسرا رو نشون می ده...هم آزادی و رهایی درونی و هم بیرونی... همون چیزی که من دنبالشم...

برای همین خیلی وقتا دوست داشتم پسر بودم.

خوشحالم که می بینم تک و توک دخترایی هستن که تنهایی به سفر می رن و تجربیاتشون رو در اختیار دیگران قرار می دن. سایتی در این باره پیدا کردم که خیلی جالب بود و نکات خوبی رو گفته بود.

این هم راه منه، که باید مقدماتش رو فراهم کنم.



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۷
مجسمه ی متحرک

بلاخره تموم شد

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۶ ق.ظ

همه ی تکالیف و مقالات نوشته و ارسال شد. 

الان که ساعت سه و بیست دقیقه صبحه دوتا نقاشی کشیدم. کلاس مبانی هم سه روز پیش تموم شد و من خیلی خوشحالم که تونستم نه ماه پر بارو با یه استاد بی نظیر طی کنم و کلی چیز جدید یاد بگیرم.

اینجاس که شاعر می گه : "تا بدان جا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم". بعد از یه دوره ی خوب این احساس به آدم دست بده مثبته. یعنی داره تحول فکری و کاری ایجاد می شه و اون استاد کارش رو به نحو احسن انجام داده و درو برات باز کرده تا خودت مسیرو طی کنی.

بوی عید میاد..البته هنوز اونقدر نه. من این وقت های سالو همیشه خیلی دوست دارم...بلاخره یه عیدی در پیشه و کهنگی ها می خواد از بین بره. 

امیدوارم بتونم مزخرفات ٩٥ رو طی این چند روز دفن کنم و با یه ذهن تصفیه شده ٩٦ رو شروع کنم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۶
مجسمه ی متحرک

پروپوزال!

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۹ ق.ظ

چند روزه دارم عین ملا بنویسا فقط می خونم و می نویسم...فقط یه مقاله ی دیگه مونده که خوشبختانه زود تموم می شه چون کوتاهه...

احساس می کنم همه جام بخیه خورده...اساسی جر خوردم! 

انقد که بیدار بودم انگار دلم نمیاد بخوابم...

و انقد که خسته و له و پاره م که نه دلم بغل می خواد نه لب نه یار!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۹
مجسمه ی متحرک

کامنت های خواندنی مردم

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۳۳ ق.ظ

داشتم یه مطلبی رو می خوندم که اتفاقی رسیدم به یه مطلب دیگه که راجب ازدواج بود. مطلبو نخوندم و یه راست رفتم سر کامنتا...من همیشه عادت دارم علاوه بر خوندن مطلب یه نگاهی هم به کامنتا بندازم چون به نظرم گاهی یه کامنتی رو می خونی که  از خودِ اون مطلب خیلی بیشتر می ارزه.

راجب ازدواج بود که یه بابایی نوشته بود"من ترجیح می دم روزی دو ساعت برم رو ترِدمیل بدوم به جای این که خودمو اسیر این همه بدبختی کنم!"

یکی دیگه هم نوشته بود " یه مثلی هست که می گه آدم بخاطر یه لیوان شیر نمی ره گاو بخره!" 

این دوتا کامنت به نظرم یه عقلگرایی و محاسبه گرایی جالبی پشتشون بود...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۳
مجسمه ی متحرک

یه خاطره ی مضحک

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۶ ب.ظ

شونزده-هفده سال پیش بود که کامپیوتر تازه اومده بود تو خونه ها و خالم اینا کامپیوتر گرفته بودن و به پسرِ دوستِ شوهر خالم گفته بودن که بیاد راش بندازه. پسره حالا بماند که سه روز اونجا لنگر انداخته بود و هیچ کاری نمی کرد و آخرشم هیچ کاری نکرد، یکی از حرفای شاخداری که زده بود این بود که "روی کیبورد می خوام براتون برنامه بریزم!"

پ.ن: یکی از مقاله هام بلاخره الان تموم شد. مخم گوزیده شدید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۶
مجسمه ی متحرک