فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

جمعه ها

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ب.ظ

جمعه ها بیشتر می ریم خونه پدربزرگم...ما و خالم اینا...روزای بی محتواییه، ولی دست کم این مزیت رو داره که تا چند ساعت فکرم فلج می شه و سرم گرم!

امروز خونم، مامانم اینا دارن برمیگردن، تا یکی دو ساعت دیگه خونن.

منم نشستم توی پذیرایی، روی کاناپه، لپ تاپ روی پامه و رو به روم پنجره که هوای سرد و آفتابی و درختای خم و راست و خونه رو به رویی از پشت پرده به حالت نیمه انتزاعی معلومن...

فضای خونه سرده، از اون سرماهایی که شدید نیست، اما همین ملایمتش دقیقا آزار دهنده س...

همین ملایمتشه که یه حس بلاتکلیفی رو به آدم القا می کنه...از اون سرماهاس که برای مجرای بینیم و گلوم سمه...

دم صبح خواب می دیدم کنفرانس دارم، اما خیلی کم خونده بودم، جوری که فقط یه هاله ای از متن توی ذهنم بود...همون قدری که تو ذهنم بود رو شروع کردم توضیح دادن و به نظرم بد نمی رفتم جلو...اما استاد منو کشید کنار و در گوشم گفت: خوندی؟! گفتم مگه دارم غلط می گم؟! گفت آره! وسط خواب به خودم نهیب زدم که نه! نمی خوام این خواب ادامه داشته باشه و چشمامو باز کردم! خیلی خوبه که گاهی اختیار خوابم رو توی دستم دارم...و می تونم زود دست خودمو بگیرم و ازش بیام بیرون!

بعضی جملات انقدر تکرار شدن و همه جا گفته شدن که اون عمقشون از دست رفته و حالت شعاری گرفتن...از قدیم گفتن سفره دلتو جلوی هرکسی باز نکن...عمق این قبیل جملات رو زمانی درک می کنی که به محک تجربه گذاشته می شن وگرنه در حد همون شعار آبکی که روی دیوار مدارس با صد جور رنگ رزی می نویسن باقی می مونه...که بیشتر هم جنبه تزئینی داره.( شدیداً هم بد سلیقه ن!)

لزومی نداره همه از پیچیدگی ها و ناملایمات زندگی ما با خبر باشن، لزومی نداره همه بدونن که به کی حس داریم...لزومی نداره همه بدونن که مدتیه روزای چندان خوبی رو پشت سر نمی ذاریم...

نتیجه ش می شه این که یه نفر که اصلاً صلاحیت نداره بیاد و نقش یه اصلاح گر رو براتون بازی کنه و از بالا بهتون نگاه کنه و مشکلاتتون رو با زشت ترین حالت پرت کنه تو صورتتون و بهتون سرکوفت بزنه...

هرکسی در جایگاهی نیست که شنونده ی مناسبی برای آدم باشه و بی ادعا کمک کنه...از آدمایی که با شنیدن مشکلات دیگران روز به روز به ادعاشون اضافه تر می شه و روز به روز بیشتر خودشونو باد می کنن بیزارم...از آدمایی که از ضعف های دیگران احساس قدرت می کنن...

نقد شدن خوبه، اما مهم اینه که اون کسی که نقدت می کنه فکر نکنه که عقل کله...این رفتار جداً حالت تهوع می ده به آدم...

اینجاس که شاعر می گه "نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟"

پ.ن: چیزیو که تجربه نکردین رو اصلاً حق ندارین راجبش حرف بزنین!

پ.پ.ن: سرمای خونه رو مخمه!

پ.پ.پ.ن: دارم به این فکر می کنم که اولین بار که منو ببوسه چجوری مقدمه چینی می کنه؟!




۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۰
مجسمه ی متحرک

پنجشنبه ها

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۰ ب.ظ

پنجشنبه ها که می شه به خودم قول می دم که از این هفته رویه م رو عوض کنم!

اما این تفکرات اصلاح طلبانه در حد همون "تفکر" باقی می مونه!

کل روزارو یَلَلی تَلَلی آخرشم روز دوشنبه با تحت فشار گذاشتن مغز بیچاره می خوام مطالبی که باید برای فرداش آماده کنم رو می چپونم توش...

اونجاس که به خودم می گم دوست عزیز! بجای این که پنجشنبه ها مشغول تنظیم مانیفست اصلاح طلبی باشی بشین و عمل کن...

نمی دونم چه توهمیه که فکر می کنم با عقب انداختن کارا بهتر می تونم انجامشون بدم...

حقیقتاً بشریت با مصیبت گره خورده...کم کم دارم باور می کنم اون داستان آدم و حوا رو...ولی نمی دونم حقیقتا همه ی این بازیا تهش به کجا می خواد ختم بشه طبق این اعتقاد؟! (من که اعتقادی بهش ندارم)

وقتی خونه تنهام بیشتر دوست دارم خوشگل باشم...نمی دونم چرا ولی قطعاً شاید بخاطر اینه که آدمایی که درک خوشگلی رو داشته باشن چندان زیاد نیستن و بنابراین خودم سعی می کنم از خودم لذت ببرم...

خستگی "پسا کلاسی" دارم...همیشه بعد کلاسای مفید و جذاب این حس خوشایندو دارم...نه مثل کلاس اون مردک تمام هیکل فتوشاپی!

پ.ن: دل به دل راه داره؟

پ.پ.ن: حس می کنم بدش نمیاد از من

پ.پ.پ.ن: یه لب محکم می خوام، همزمان سر شونه هاشم ماساژ بدم

پ.پ.پ.پ..ن: اووووووووووف! توی پ.پ.پ.ن چی گفتم...خودم تو کفشم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۰
مجسمه ی متحرک

پایان نامه!

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۷ ب.ظ


دیشب زود خوابیدم، ساعت دو! که مثلاً هشت صبح کلاس دارم زود برسم...اما من با دوستی همیشه می رم دانشگاه که دو حالت توی زندگیش بیشتر نداره، یا خوابه یا دستشوییه! از شب قبلش می گه هفت و بیست  دقیقه سر کوچه باش منم می گم باشه ولی می دونم که باید روی یه ربع به هشت حساب کنم!

همیشه ده دقیقه از کلاس گذشته ما وارد می شیم و گاهی هم خیلی به موقع می رسیم به لطف میانبرهایی که بلده!

کلاً معتقده که سر وقت حاضر شدن سر کلاس استادو پررو می کنه. منم با این روند عادت کردم چون ماشین داره و من واقعاً ممنونشم که باهم می ریم و میایم، موهبت بزرگیه! تا این که کنار اتوبان همت منتظر اتوبوس وایسی!

امروز سر کلاس روش تحقیق کیفی راجب موضوع پایان نامه هامون بحث کردیم...استاد بی نظیریه! احساس آرامش می کنم با وجودش، خنده ی اطمینان برانگیز و پذیرنده ای داره...برخلاف اساتید مثلاً باسوادی که ناامیدی و سرخوردگی خودشون رو به دانشجو تزریق می کنن. سوال من هنوز جمع نشده...اما حدود موضوعم رو می دونم...ناپایداری روابط انسانی و عاشقانه در عصر مدرن و یا خودکشی اما با دیدگاهی غیر آسیب شناسانه یا شاید هم ازدواج سفید...

معلوم می شه بلاخره...

مامانم اینا مسافرتن (خیلی خیلی کم پیش میاد که منو تنها بذارن و تازه شب هم برای جلوگیری از تجاوز بیگانگان و چاقوکشان و بچه دزدان باید برم خونه خالم بخوابم!)

گاهی انگار که خونه خالی می شه حس می کنی کلی انرژی در سرتاسر خونه در جریانن...انرژی های خنثی اما خیلی روان...

چشمام سنگینه...جون به جونم کنن زود بخواب نیستم.

پ.ن: امروز کم غر زدم! پست مثبتی بود به نسبت!

پ.پ.ن: روزی بغلش کنم می ترسم از شدت آرامش بمیرم!

پ.پ.پ.ن: دوستت دارم، خیلی، خیلیییییی!



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۷
مجسمه ی متحرک

با سردرد...

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۵ ب.ظ

نا ندارم...

البته روزایی که دانشگاه می رم و انقدر خسته می شم که احساس تجزیه شدن می کنم برام روزای بهتریه...

چون فرصتی برای فکر کردن برام باقی نمی مونه...

احساس درد توی سینوسام دارم که ناشی از آب و هوای پائیزیه...

از گالری بهم زنگ زدن و گفتن یکی از نقاشیای مجموعه ی نمایشگاهت رو عکسشو برامون بفرست..احتمالاً مشتری براش پیدا می شه...

اینم یه چراغ امیدی که از دور سوسو می زنه...

دانشگاهم خبری نیست...هرچقدرم حرفای جامعه شناسانه و مطالعات فرهنگی مآبانه بزنیم بازم کلیشه های جنسیتی و سلطه و سیالیت دیوانه وار زندگی روزمره مارو تا مرز جنون می کشونه...دونستش شاید حتی دردآورتر باشه...

رسیدم خونه مامانم می گه واای چشمات دو دو می زنه! :) نمی دونم چرا این مادر من انقدر نگران خوراک منه؟! بابا جان من زنده م!

روزایی که از دانشگاه برمی گردم دوست دارم تنها برگردم تا طی مسیر تک تک لحظات روزم رو هضم کنم...

این عادت قدیمی منه که به ازای هر دو ساعت توی جمع بودن احتیاج به پنج ساعت تنهایی دارم تا همه چیز خوب ته نشین بشه...

انگار حرکت ماشین، مترو و اتوبوس توی تنهاییم یه تسکین بخش بی نهایت قوی ایه برام...و توی این این حالت به معشوق فکر کردن بی نظیره...معاشقه توی هیچ هتل پنج ستاره ای در قلب گرون قیمت ترین و لاکشری ترین شهر دنیا به اندازه ی تصور داشتن معشوقت روی همین صندلی های خاکستری اتوبوس و توی ترافیک روانی کننده ی تهرون و سردرد، انقدر خالص نیست...

پ.ن: کاش بدونی چقدر دلم می خواست الان دست چپت رو دور گردنم حلقه می کردی....


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۵
مجسمه ی متحرک

چند ساعتی گذشت...

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۲۵ ب.ظ

صبح ساعت یازده چشم باز کردم، فالوو ریکوئستم رو قبول کرد و اونم فالووم کرد!

بلاخره بعد یک سال در خوف و رجا بودن، بعد از یک سال پشت در بسته ی  یوزِر پرایوتش بودن...بعد از یکسال چهارده تا عکسش رو دیدم...دوتا عکس از بچگیش داشت! توی سه تا عکس هم تگ شده بود...گویا اهل سفره، عین خودم...

قدمی اندازه ی مورچه برداشتم برای عشقم...هرچند که می دونم در واقع اتفاق خاصی نیفتاده...اما از جهاتی هم  برای من افتاده...حداقل می تونم تصور داشتنش رو توی ذهنم داشته باشم...

چنین روزایی از شدت هیجان یا شلنگ تخته می ندازم یا این که ماشینو برمی دارم و رانندگی می کنم و رانندگی می کنم...بی مقصد... به نظرم یکی از لذایذ دنیاس که آمیخته به شهوت نیست!

حالا حس می کنم وارد مرحله ی دیگه ای شدم! یک درد جدید و نه درمان! این که مثل رئیس اطلاعات یک دیوونه خونه بشینم و تک تک دخترایی که فالووش می کنن رو آنالیز کنم با تخیلاتم تا ببینم اینا چی کاره ش هستن؟! باهاش تیک می زنن؟! بهش چشم دارن؟! آیا بهشون محل می ذاره یا نه؟!

شاید اصلاً تعداد پسرایی که منو فالوو می کنن و بهم چشم دارن بیشتر از تعداد دخترایی که اون باهاشون ارتباط داره باشه! ولی من دست خودم نیست! روی اطرافیان این آدم خاص حساسم! با این که من خودم از اون دست آدمام که از زنا و مردای گیر و حسود بی نهایت بیزارم و همیشه با خودم می گفتم که روزی دوست پسر فاب گرفتم یا ازدواج کردم عمراً این اخلاق تخمی رو داشته باشم!

بازم باید صبوری کنم...تا ببینم چی پیش میاد...مرحله ی بعدی چیه...اپیزود بعدی چیه...

و در آخر:

there was a time

I met a boy of a different kind




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۵
مجسمه ی متحرک

اعتراف

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

بلاخره دلو زدم به دریا...می دونم هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد اما توی اینستاگرام فالووش کردم...

احساس می کنم تمام رخت و لباسهای چرک دنیارو دارن توی دلم می شورن...

احساس می کنم که چقدر با این کارم خودمو در حد یه خیابونی آوردم پایین...

چرا انقدر وحشت دارم؟ چرا می ترسم از این که اون راجب من بد فکر نکنه و فکر نکنه که دارم تورش می کنم؟؟؟

همه ی عالم و آدم می گن که برای عشق و دوست داشتن باید نثار کنی و یه جاهای رشادت به خرج بدی...می دونم همه ی اینارو اما حقیقتا عاجزم...

یاد یکی از دوستام افتادم...که گفت من یکسال نخ که چه عرض کنم طناب دادم بهش بازم به من پا نداد! گاهی با خودم فکر می کنم که اگه یه سر سوزن برون گرایی دوستم رو داشتم الان این همه فشار روانی رو متحمل نمی شدم...

اگه فالوو ریکوئست منو رد که می فهمم که باید خط بطلان بکشم رو همه چیز، حتی تصور داشتنش چه برسه به خودِ داشتنش...

در عوض شاید از این جهت بهتر باشه که تکلیفم با خودم معلوم می شه و دیگه مثل یه آدم یخ زده نیستم...

فردا یا پس فردا معلوم می شه...یا شایدم همین امشب...که می تونم بهش فکر کنم هنوز یا نه...



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۱
مجسمه ی متحرک

از مسخره ترین تجاربم برای یادگیری تصویرسازی دیجیتال!

به قول یه استاد مهجوری : "به یاد زمانی که علم کالا نبود"...

و حالا اونم چه کالایی شده؟! این همه پول و وقت پاش می ذاری و تهش یه کلاس مزخرف و به درد نخور از کار درمیاد...

این کلاس "شبه آموزشی" با اون جناب "شبه استادی" که مثلاً تحصیلاتش هم گرافیک بوده و تازه در 28 سالگیشون کار پیدا کردن و فقط چهار ماهه که داره کار می کنه واقعاً هم فال بود و هم تماشا...

حضرت شبه استاد، علاوه بر این که از تصویرگری و نقاشی دیجیتال هیچی بارشون نبود، از چهار ساعت کلاس دو ساعتش رو در حال خمیازه کشیدن بودن...وقتی هم که یک جلسه من غیبت داشتم ازش پرسیدم که چیا درس دادی گفت یادم نیست!

یه بارم که یه شاهکار خلق کردن اونم این که یک ساعت از کلاس گذشت و دست آخر "خانوم شبه مدیر" باهاشون تماس گرفتن و بعد ده بار زنگ زدن بلاخره جواب دادن گوشیشونو و گفتن تا نصف شب گرفتار(!) بودم و نمی تونم کلاسو تشکیل بدم! هرکی ندونه من جنس گرفتاری های ایشونو می دونم که تا سه نصف شب گرفتار نیستن بلکه به رفقای ولگردشون توی لنگ و پاچه  ی هم بودن توی خونه ی یکیشون...

اونوقت به چنین آدمی حق دارم بگم "استاد"؟؟ نه...استاد رداییه که به تن هرکسی نمی ره...

کسی حق داره استاد من باشه که حداقلش یه سر و گردن از من بالاتر باشه توی هرچیزی، نه کسی که از من پایین تره...

هرکی یه چیزکی یاد گرفته و اومده توی این بنگاه های درآمدزایی به اسم مجتمع فنی با این همه ادعا، مشروعیت و لایق استاد بودنو نداره...

آدمی که توی طول زندگیش هیچ غلطی نکرده و برای هیچ چیزی زحمت نکشیده و فقط game بازی کرده و آخرش رسید به این که من فقط فتوشاپ بلدم! پس برم درس بدم تهش همین می شه... بازتولید چرخه ی ناکارآمد آموزش... که شده محل چاپیدن پول...

آدمی که به من می گه: "تو خوشگلی و خواستگار خیلی خواهی داشت! رو زمین نمی مونی که نگران شغل و درآمد هستی! هنرت رو مفتکی تو خونه دنبال کن!"

واقعاً حالت استفراغ بهم دست می ده از امثال این آدم که دختر و زن رو ابزاری برای سکس می دونن که باید فقط بشینه تو خونه و هیچ کاری نکنه و منفعل باشه و یکی خرجشو بده!

البته که براشون سخته تا هوش و هنر یک دختر رو ببینن! چون نظم موجود رو به چالش می کشه!

خوشحالم که زود از اون مزخرف خونه خودمو کشیدم بیرون...فقط حیف پول...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۸
مجسمه ی متحرک

وقتی گذشته جان می گیرد

جمعه, ۲۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۵ ق.ظ
یک ماه پیش تولدم بود توی یه کافه رستوران با خونواده...اونجا معمولا مردم میان و روی یه تکه کاغذ حال و روزشون رو وصف می کنند و یا یه قطعه شعری می نویسن به عنوان یادگاری و می ذارن زیر میز شیشه ای...
این بار دو نفر نوشته بودن که با همسر سابقشون امشب رو توی این رستوران گذروندن و شب خوبی هم بوده!
"همسیر سابق"...کلمه ای که در نظام معنایی ما ایرانی ها آغشته به خیانت، گناهکاری و مظهر خبث و نفرت!
حال جای امیدواریست که این پندار وحشتناک از دیو دو سری به اسم همسر سابق تعدیل شده و مردم تحملشون رفته بالا! اما خوب می دونم که چیزی به اسم "مردم" وجود نداره و گرداننده همه چیز تاریخه...
امروز منم با دوست پسر سابقم رفتم بیرون...مثل سابق هوامو داره و انصافا خوب با خودخواهی های من کنار میاد...
گاهی به طرز مضحکی گرد و خاک ا می خوابن و روابط صورت دیگه ای از خودشون رو نشون می دن...جداً ما چرا عادت داریم همه چیزو تراژیک و لاینحل نشون بدیم؟! چرا ترانه ها و آهنگ های بند تمبونی که در هر سه دقیقه یکی در حال تولیده دوست دارن از طاقچه ی دیوار هم یه جریان بغرنج درست کنن؟!
گاهی فقط باید با بعضی چیزا مواجه شد و هی خیال پردازی الکی نکرد راجبشون...
آره...
اما این حکایت به جای خود باقیست که همه هستند جز اونی که باید باشه... همه می دونند جز اونی که باید بدونه...همه کنارم هستن جز اونی که واقعا دلم از دیدنش ریسه می ره...
چه حکایتیه؟ منم شاید گرفتار اون حس بند تمبونی شدم و از مازوخیسم لذت می برم...
امشب هم می خوابم به یادش
امشب هم صدبار تصوراتم رو مرور می کنم...عین یه کاست عقب و جلو می کنم تا بلاخره نقطه ی اوجش رو پیدا کنم و روی همون نقطه وایمیستم...
امشب هم لب های تصورم را می بوسم...و می دونم که مزه ی شیرینیش از شدت زیادیش یه تلخی موندگاری رو برام به وجود میاره...
امشبم دوستش می دارم...بدون این که ارتباطی باهاش داشته باشم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۲:۲۵
مجسمه ی متحرک

از آن حال ها...

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۲ ق.ظ

   خستم...

این روزها واقعا نمی دونم چمه...

دلم می خواد محکم بکوبم توی دهن هرکی که می گه تو دچار درد ناشی از رفاه شدی...

آیفون 7 داشتن و خونه ی بالا شهر باعث آرامش نیست...من خوب اون دوستی که همش سفر خارجه و خونه مجردیش از خونه ی خیلی متاهلا بزرگتره و توی یه منطقه ی خوب تهرانه ولی درونش غوغاس و لبخندی نیست تو زندگیش رو درک می کنم...

این غلطه که همه ی سیاهی هارو به طبقات پایین جامعه( به روایت چپ مسلکان عزیز "طبقه ی کارگر") نسبت بدیم و از طبقه ی متوسط به بالا تصویر خیلی بی دغدغه و ایده آلی ارائه بدیم... اون پورشه سوار هم درد داره، اما دیگه بی حس شده...

اصلا این طبقه بندی ها ابلهانه بوده از ابتدا و هست...

اما خودم...

حس می کنم روز به روز دارم توی مرداب خودساخته ای فرو می رم که گریزی ازش نیست...

هر روز صبح بیدار می شم و می گم "امروز دیگه حالم خوبه"، ولی دریغا...

خنده هام مصنوعیه...نشاطم جعلیه و "هر کسی از ظن خود شد یار من" و یه حرفی برای خودش زد و رفت...دردناک تر از همه چیز اینه که یکیو دوست دارم اما نمی تونم بهش بگم...انگار قتی باهاش مواجه می شم تمام مویرگ های مغزم خشک می شن و ناخودآگاه حرکاتی ازم سر می زنه که اصلا تحت اراده ی من نیستن...لعنت...لعنت به این قواعد قراردادی و کلیشه های مزخرف که دختر رو کرده "مظهر ناز" و پسر رو کرده "مظهر نیاز" و اینجوری هر دو طرف رو به نابودی می کشونن...لعنت به نظم موجود...لعنت به همه ی سرکوب کنندگان تمایلات انسانی که باعث می شن خواسته های ما در خواب و رویا و کابوس خودشونو نشون بدن...

خسته م و بیزار...

بیزار از این که هر چی می دَوَم تمامی نداره این مسیر کذایی...

آره...دکون خوبی شده برای مشاورا و روانشناسا و روان کاوا... اصلا این قرن بهشتشونه...بشینن با حرفای پر طمطراقشون آدما رو در حد آدم آهنی تقلیل بدن و براشون برنامه بریزن عین کامپیوتر...

نه آقاجون ما آدمیم...دکمه ی on/off نداره تمایلاتمون...تمایلی هم نداریم مطابق نقشه های مزخرف شما زندگیمون رو پیش ببریم و شما جیب مارو بزنید...

خسته م...از این که هزار بار تورو توی آغوشم فرض می کنم اما وقتی از تصورم میام بیرون می بینم که حتی نیم قدمی هم برای علاقه م برنداشتم...

امروز تاسوعا بود...مذهب رو هیچوقت نفهمیدم که اصلا بخوام بگم ترکش کردم یا برام کمرنگ شده...اما چیزایی هست که توی حال و هوام تاثیر داره...بعد سالها رفتم مسجد نماز جماعت...فقط صبر و تحمل خواستم...از خدایی که...احتمال زیاد هست.







۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۲:۲۲
مجسمه ی متحرک

از دنیایی که خیلی وقت است در آن سیر می کنم...

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۵ ق.ظ

می دونم...

دیگه خیلی وقته کسی به وبلاگ ها و وبسایت ها سر نمی زنه و اینها هم مثل هرچیز دیگه ای به زباله دان تاریخ پیوستن...

مهم نیست...میخوان روزی صد هزار نفر بخونن مطالب منو یا این که صد سال سیاه یک نفر هم پاشو اینجا نذاره...

برای درست کردن این وبلاگ هم دلایل متعددی دارم.

این روزها اینستاگرام و کوفت و زهرمار روی بورسن که به نعمت وجود اینها هر آدمی که عکسی از غذای شیکش، عکس از سگ و گربه ش، عکس از دخترایی که زحمت مخ زدنشون رو کشیده، عکس از کافه ای در الهیه که پاتوقش اونجاس  و عکس از لحظه ی بوسیدن دوست پسر/شوهرش می گیره تبدیل شده به یه سلبیریتی...

به راستی که همه مون فکر می کنیم که خاص و متمایزیم! ولی جداً به طرز مذبوحانه و مضحکی سر از همون کافی شاپ ها و رستوران هایی درمیاریم که اره و اوره وشمسی کوره می رن و همون غذاهایی رو سفارش می دیم که اره و اوره و شمسی کوره سفارش دادن و همون غذایی که اره و اوره و شمسی کوره ازش عکس گرفتن، عکس می گیریم و احساس می کنیم فقط ما قله ی قاف رو فتح کردیم...

آره! ببین احمق جان، من این کارارو کردم که کلی فالوور دارم...تو چی؟!

بحمدالله که همه هم به قانون کارما ایمان دارن...

بحمدالله هم که همه شاعر و نویسنده ن....

بحمدالله هم که همه عکاسن...

بحمدالله هم که همه جهانگردن...

بگذریم

اومدم به این فضا...چون حس کردم توی گمنامی بهتر خودمو پیدا می کنم...حس کردم با خزیدن توی این سوراخ از هرجایی بیشتر امنیت دارم...

فریاد هویت، قانون نانوشته ی احمقانه ای بود، چرا که جایی برای فکر کردن باقی نمیذاره...توی اینستاگرام هم به اوج  ابتذال خودش رسید...

آره...خزیدم توی این فضا، چون همیشه حرفایی هست که گوینده ش باید ناشناس بمونه...اصلا همیشه جملات قصاری که گوینده ش anonymous بیشتر آدمو قلقلک می ده...

خزیدم توی این فضا... که به دور از حضور فک و فامیل و مامان و خاله و دختر خاله و عمه و دخترعمه حرفامو بزنم...جایی که تا یه عکس و کپشن "بو دار" می ذارم با سوال پیچ شدن و "چرا اینو نوشتی؟! چرا همچین عکسی گذاشتی؟!" مواجه نمی شم...در مقابلش هم وقتی نیمچه هنری از خودمون نشون می دیم با سیلی از قربون صدقه های مادرگونه از جنس " قربون دست و پاهای بلوریت برم " مواجه نمی شم...

آهان! و البته از شر "جویندگان عشق" هم در امانم که می شینن تصورات واهی و مزخرف خودشون رو روی من بدبخت سوار می کنن و میان دیرکت می دن...وقتی هم ارتباطی شکل می گیره محض رضای خدا به دو هفته هم نمی کشه که می فهمیم بدجور هر دومون مَچَل تصوراتمون شده بودیم و دممون رو می ذاریم رو کولمون و می ریم سوی خودمون...

اینجوریاس...که بی نامی برام عزیز شده...

اینجوریاس...که این چند خطی که اینجا می نویسم برام تسکین دهنده تر از هر جاس...

فعلاً


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۱:۴۵
مجسمه ی متحرک