فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

آلودگی رو با خودم حمل می کنم

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ق.ظ

از تهرون فرار کردم تا یکشنبه...ولی حس می کنم شبیه کیسه ای شدم که پر از سم و سربه و حتی جامم که عوض می شه بازم احساس می کنم حنجره م رو دارن فشار می دن.

برقا اینجا رفته و تاریکی و سکوت مطلق سمفونی خوبی رو برای خیال پردازیام ایجاد کردن...

هوا اینجا تمیزه و خنک.

دارم به نمایشگاه نقاشی بعدیم فکر می کنم...

هنوز کارای انجام نشده دارم...

پ.ن: چند روز درگیر شعرای فروغ فرخزادم، زن! تو خودِ خودِ حرفای منو داری می زنی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۵
مجسمه ی متحرک

آلودگی هوا و امان از صمیمیت

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۴۵ ب.ظ

واقعاً همه ی مشکلات از زمانی شروع می شه که با یکی صمیمی می شیم...

اینو باید در نظر گرفت که دلخوری ها و توقعات از زمانی شروع می شه که پای دوست داشتن وسط کشیده می شه...کوچک ترین بی توجهی و کوتاهی کردن معادل بدترین توهین ها در نظر گرفته می شه...و در نتیجه شما همیشه متهم و بدهکار تشریف دارید!

بله! سادیست بودن معشوق و مازوخسیت بودن عاشق سابقه ای بس دیرینه در فرهنگ و ادبیات ما دارد! ولی حقیقتاً نمودش در قرن بیست و یکم تهوع آور است!

عاشق عزیز! شما عاشق نیستی! یه مازوخیستی که برای خودت استقلال شخصیت قائل نیستی و خودتو خلاصه کردی توی منِ معشوق!

این عشق نیست...این بت پرستیه...که کم کم معشوق رو هم فراری می دی با این رفتار بچگانه ت...

همیشه از آدمایی که می گن: "تو همه چیز منی و من بی تو هیچم" بیزار بودم...از آدمایی که انقدر خالی هستن و وابسته که بدون من نمی تونستن یه تفریح درست حسابی برای خودشون داشته باشن و زندگیشون تعطیل بود تا من بهشون برسم!

چطور می تونن افتخار کنن که همه چیزشون و هستیشون خلاصه شده توی یه آدم دیگه؟؟؟

خیلی فرومایه ن امثال این آدما و هیچ جذابیتی هم ندارن...چون آدمای ضعیفی هستن که نمی شه بهشون تکیه کرد و چیزی هم برای ارائه کردن ندارن اساساً.

پ.ن: با کسی که نظام معناییش با شما متفاوته هرگز دوستی نکنید!

پ.پ.ن: آلودگی هوا جد اندر جد مرا از آن دنیا آورد جلوی چشمانم...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۴۵
مجسمه ی متحرک

یه جلسه ی خوب

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۵۷ ب.ظ

امروز صبح با اصرار دوستم رفتیم  کارگاه پرسشنامه نویسی با یکی از اساتید بی نهایت دوست داشتنی و مهربان...

از اون دست اساتیدی که از هرجهت مورد بی مهری قرار گرفت، اما با انرژی مثبتش و سواد عالیش خودشو سرپا نگه داشت و همچنان به فعالیتش ادامه می ده...

چقدر خوبه همنشینی با افرادی که جوری فعالیت می کنن که حس می کنی "هنوز می شه یه کارایی انجام داد" و "هنوز جا برای اصلاح شدن هست و با دستای تو انجام می شه!"

جلسه ی خوبی بود و خوب شد که رفتم...

کمبود محبتم رو با خودم حمل می کردم و با دیدن استادم تنم مومور شد برای یه آغوش...

واقعاً اگه قیدی نبود، اگه قانونی نبود، اگه هفتاد پشت ما این همه هنجار و عرف مضحکه رو نسل به نسل بهم دیگه حقنه نمی کردن تا امروز به ما به ارث برسه، اگه دنیا یک لحظه در خلا بی اخلاقی فرو می رفت، اگه به یکباره تمدن برچیده می شد و توحش می آمد... پنج ثانیه...فقط پنج ثانیه بغلش می کردم و اون توده ی احساسم رو می زاییدم...و تمام...

پ.ن: به قول یه جوکی گاهی ما یکیو دوست داریم که اون نمی دونه، گاهی هم یکی ما رو دوست داره که ما نمی دونیم...خلاصه یک مشت نفهم تشکیل اجتماع دادیم!

پ.پ.ن: تکلیف چیه تو این اوضاع؟؟؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۷
مجسمه ی متحرک

قفل شدم

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۳ ب.ظ

قفل شدم...

حوصله کاریو ندارم...اصلاً...

بچه بودم از مدرسه بیزار بودم و هر روز صبح بیدار می شدم به مادر گرام می گفتم : " می شه نرم؟!"

و در آخر باز هم تن می دادم به این چرخه ی مزخرف "آموزش و پرورش"...تا به امروز که تا تهش هم رفتم!

این منم...سوژه ای که دیگه نمی خواد تحت انقیاد باشه! ای مردم! من نمی خوام دیگه همدستی کنم با این ساختار معیوب!

دارم کتاب "زندگی روزمره در سایه استالینسم" می خونم...تا چه حد یه ایدئولوژی، یه "من"می تونه یه ملت رو از انسانیت تهی کنه...

روز دیگه ای به شب رسید و من هنوز هزار بار توهم انگشتای دستش رو دارم...

چقدر این احساس خوشاینده که بعد از معاشقه حس می کنم کامل شدم...حس می کنم بدنم پُر شده...حس بزرگ شدن..."خانوم شدن"...

اون حسی که از درشت تر شدن سینه هام می گرفتم...دوبار تا حالا بهم دست داده...و من با خودم گفتم روزی دائمی بشه چقدر جذاب می شه...

البته یه بنده خدایی می گفت: "روزی می شه که سکس با دوست پسر/همسرت می شه برات یه وظیفه!"

من همیشه می ترسیدم که نکنه یه روز به این حال و روزگار برسم...

بازوشو تصور می کنم، که حلقه کرده دور گردنم و موهام بین بازوهاش می شکنه...صحنه ی مورد علاقه مه...

پ.ن: گاهی حس می کنم زیادی چس ناله می کنم! ببخشید! بخدا من تا پنج ماه پیش هرکی حرف از همدم و دوست پسر و همسر می زد می گفتم داری زر زر می کنی! خاک تو سرت کنن که همه چیزو توی عشق می بینی! برو بابا خودتو اهدافت عشقه! تنها برو جلو!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۳
مجسمه ی متحرک

چاره ای جز ادامه نیست

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ب.ظ

دیشب با مشاورم حرف زدم...گفت این حالت ناامیدی و دلسردیت خودش یک جهش مثبته...از این جهت که تو گرفتار عادت واره ها نشدنی و مثل گله گوسفند به راهی که دیگران برات تعیرف کردن نمی ری...این یعنی تو قابلیت بازنگری در خودت رو داری...

یک آن احساس خوبی بهم دست داد...دارم ایده های نیچه و فوکو رو عملی می کنم! و یاد اون عبارتی افتادم در باب فوکو که می گفت "سوژه ها بابت اون چیزی که هستن قابل احترام نیستن، بلکه بابت اون چیزی که می خوان بشن قابل احترامن".

صحبت از تغییر مسیر شد، بعد از اتمام تحصیلم...افق هایی برام روشن شد...حس می کنم هنوز باید حرکت کنم...به کجا مهم نیست...چون نامعلومه...فقط می دونم که باید برم و موندن صلاح نیست...

امروز با یکی از دوستای خوبی که از قضا بهم احساس هم داره رفتم کتابخونه ملی، محل کار یکی دیگه از دوستام...

حال خوبی بود...بعد از چندین روز احساس سبک بالی می کردم. احساس خوبیه که یکی بهت عشق داشته باشه اما از جهت دیگه یه جوریه که فکرت پیش لمس کردن و معاشقه کردن اون کسیه که دسترسی بهش نداری...

شبکه ی عجیبی داره این احساسات آدما...

همچنان سردرد دارم و روی ملافه م لکه های خونه...

دلم قد بلندشو می خواد که وقتی بغلم می کنه سرم روی سینه ش بیفته...

چشمام خشک شده...ولی می دونم که با نیروی دوبرابر باید برم جلو...

پ.ن: سمفونی های بتهوون رو خریدم، با گوش دادنش حس می کنم توی یه کاخ دارم دنبال معشوقم می گردم با اون پیرهن آستین پفی!

"میم.میم"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۱
مجسمه ی متحرک

برگشتم از سفر

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ

برگشتم...که واقعاً دلم نمی خواست برگردم...

از این که باید برگردم توی این چرخه ی ناکارآمد و مزخرف دانشگاه بیزار بودم...دانشگاهی که استاد خوب خوبش اینایی هستن که ما باهاشون سر و کار داریم...دانشگاهی که تهش با یه نمره ی ابلهانه همه ی تلاش و دانشت رو نشون می ده...تهش دوغ و دوشاب یکیه...نباید خیلی خود را آزرده کرد!

حالم بهم می خوره از این که دانشجوهای فوق لیسانس هنوز با افتخار میان و می گن "ما 17 شدیم! شما چطور؟!"

حالم بهم می خوره از این که سواد و دانش تقلیل پیدا کرده به عدد...

یکی از دوستام توی دوره کارشناسی جزوه ی یکی از بچه های معدل الف رو گرفته بود تا از روش کپی کنه "ذی نفع" رو "ظی نفع" نوشته بود. معدل الفی که چیزی جز حفظیات در مغز گرامی اش نیست...که این سیستم هم خیلی تمجیدش می کنه و عنوان "استعداد درخشان" رو بهش می دن...

تنها چیزی که منو سر پا نگه داشته امیدم به کاریه که قراره خودم و خودم انجام بدم...هدفی که خودم تعریف می کنم و نه با ارزیابی های مزخرف اساتیدی که استبداد رو درونی کردن و اونوقت میان و می گن: چانه زنی کنید! شما عامل تغییر باید باشید با دخالت هاتون! یه مشت حرفای صد من یه غازی که تهش خودشم می دونه داره زر می زنه و این چیزا فقط تو کتاباس و از دستنوشته های مرحوم "گرامشی" فقط درمیاد...

گاهی حس می کنم انقدر دارم له می شم که دیگه دردی رو حس نمی کنم...موندن توی آکادمی خریت محضه و من بعد از اتمام درسم اسم دکترا رو هم نمیارم...

دوستی می گفت نمره نظر شخصی استاده...راستم گفت...پس زندگیمو بر اساس نظر شخصی دیگران بنا نمی کنم.

فقط ای کاش روزی بیاد که نگاه از بالا به پایین حاکم نباشه...

چندین بار بغض بی جهت گلوم رو گرفت...البته فکر می کنیم که بی جهته و درواقع ناشی از چندین و چند درد انباشته شده س و نمی دونیم کدوم درده که سر باز کرده...بخاطر این نادانی می گیم "بی جهته"...

حس می کنم رشته های سستی منو نگه داشتن و دلیل این همه سستی رو نمی دونم...

پ.ن: فردا روز از نو روزی از نو

پ.پ.ن: خسته شدم از این که انقدر از دور به چیزایی که دوست دارم نگاه کردم...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۰
مجسمه ی متحرک

مسافرم مسافر....

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۴۰ ب.ظ

سه ساعت دیگه سوار بر قطار می رم خراسون...بعد از هفت هشت سال دارم سوار قطار می شم...دلم برای حس کش اومدن و ریل عوض کردن قطار تنگ شده بود...

مدت ها بود که هواپیما همه ی مسئولیت جابه جایی من رو قبضه کرده بود...

دارم می رم و همه ی کارهای عقب افتاده رو می بوسم و می ذارم کنار...فقط برای چند روز...فقط برای چند روز می خوام مسافر باشم...

پ.ن: اولین وسیله نقلیه مورد علاقه م قطاره! 

پ.پ.ن: تخت بالایی قطار برای منه همیشه!

پ.پ.پ.ن: سپردمت به نیروهای طبیعت، یا می آیی و می شود یا نمی آیی و نمی شود!

"میم.میم"

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۰
مجسمه ی متحرک

توهین به رویاها

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۱۳ ب.ظ

واقعاً زشت و تهوع آوره که وقتی آدم چیزیو درک نمی کنه و متوجه نمی شه بهش توهین کنه...

یکی از بی شرمانه ترین چیزا اینه که امید یه آدمو ناامید کنی...به رویاهاش بخندی...بگی اینا توهمه...شاید تنها چیزی که طرف داره براش زندگی می کنه و نفس می کشه همین انگیزه ش برای اون هدفه...

لحن های تمسخرآمیز و نگاه از بالای حال بهم زن رو کاشکی کنار بذاریم...اگر از رویای اون فرد خوشمون نمیاد حداقلش اینه که نکوبیمش...

مملکت ما هنوز خیلی کار داره...کسی شعورش به نقاشی و کار هنری نمی رسه...هنوز ایران دو دسته س، "مهندسا" و "پزشکا"! فقط...

اونوقت ما دلمون خوشه که داریم تو این مملکت کار فرهنگی و هنری می کنیم...

همه متاسفانه یه تفکر قالبی راجب شغل داریم که یا باید بری توی شغل دولتی یا مهندس فلان شرکت باشی یا دکتر باشی تو مطبت و همه رو هول بدیم توی این طبقه بندی های مزخرف و سخیفانه ی مبتذل...

کاش می شد یه کم فراتر رو دید...کاش می شد کثافت های ذهنیمون رو حتی برای لحظاتی پاک کنیم و جور دیگه ای به قضایا نگاه کنیم...

کاش انقدر مطمئن فکر نکنیم که فلان چیز درست است و بس...یه کم شک هم بد نیست...

من نقاشم و رشته م توی حیطه ی علوم انسانیه و حاضرم برای هنرم و عقیده م همه چیزم رو وقف کنم، نه این که بشم کارمند گوزدونی و تهش گوز مثقال حقوق بذارن کف دستم و همه ی فردیت و هویتم و افکارم رو نابود کنن...اجازه نمی دم...

پ.ن: وقتی کسی می زنه تو حال آدم چطور باید مقابله کرد؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۳
مجسمه ی متحرک

چی بدتر از این؟؟؟

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ

همین نیم ساعت پیش بود که از پیش استادم برگشتم خونه...رفته بودم برای این که راجب موضوع پایان نامه صحبت کنم. به نتایج خوبی رسیدم...و تقریبا موضوع داره به سرانجام می رسه...

وقتی رسیدم، تلگرامو باز کردم و گروه بچه های دانشگاهو چک کردم، یکی از دوستام اون شخص مورد نظر منو توی یه کافه با یه دختری که خیلیم خوب بود دیده بود...و اسباب خنده و شادی کرده بودن توی گروه...البته شوخی می کردن...چون خوشبختانه دوستام حس منو شوخی و تفریح دور همی می دونن...

یه آن حس کردم با قالب یخ زدن تو صورتم...خودمو از تک و تا ننداختم و با شوخی جوابشونو دادم...

از درون حس کردم همه ی اعضا و جوارحم پاره شده...حتی راحت نمی تونم گریه کنم...بغض مثل مار افعی شیره ی بدنمو داره می کشه بیرون...حس می کنم همه ی دنیا رو به روم ایستادن و دارن منو هووووو می کنن...دست چپم درد می کنه، حس می کنم استخونام مسخره س، برای خیلیا مزخرف و مسخره س و می دونم هزاران نفر با خوندن این قاه قاه قاه ریسه می رن از این حالت من که من با شنیدن یه خبر احتمالاً احمقانه دارم علکس العمل احمقانه تری نشون می دم...

خیلی چیزا رو نمی شه گفت و ابراز کرد...مسخره ت می کنن...

نمی دونم شاید هم دارم قصاص قبل از جنایت می کنم و اصلاً رابطه ش اونجوری نیست. مهم نیست...اون حق انتخاب داره و من با وهمیاتم رفتم جلو و دارم الان چوبش رو مثل سگ می خورم...اون مسئول احساسات من نیست...حالم خوش نیست...هرچی جلوتر می ره سخت تر می شه و من نمی دونم می تونم از پسش بربیام یا نه...

تصمیم گرفتم مثل آدم آهنی باشم...کوچکترین حسی نداشته باشم به احد الناسی...

همه ی انرژیم رو وقف موفقیت فردیم کنم...چون می دونم تهش خودمم و خودم...خسته م...قلبم دردای همیشگی رو داره...

پ.ن: من دیگه کوچکترین ابراز احساسی به این آدم نمی کنم اینجا





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۹
مجسمه ی متحرک

دقیقه 90 و وقت اضافه

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۴۰ ق.ظ

دست از پا درازتر...باز هم وقت کم آوردم...

کلی درس ریخته رو سرم. لعنت و تف به ذات کسی که مقاله ترم قبلش رو تا الان کش بده. تف...

هزاران بار هم از این جریان  دقیقه نود بودن ضربه خوردم ولی بازم آدم نمی شم...

به این مازوخیسم عادت کردم گویا...مازوخیسم موش توی تنبون انداختن و صدتا متن نخونده و کارنوشت نوشته نشده وعقب مونده...

توی این شرایط انقدر می رم تو خودم و به خودم فحش می دم که کارمو کش دادم که گردش زمین رو متوجه نمی شم...

یه بار مشاورم بهم گفت تو توانایی هات بیشتر از ظرفیتته...راستم می گه...

وسط بحرانم...فقط این مقاله تموم شه و نفس بکشم...بدجور فیتیله پیچم...

حالا وسط این بحران نیاز به مردانگی یه مرد دارم همچنان! ولی زنانه و با پوست کلفت دارم یه تنه مبارزه می کنم!

یه دوستی داریم که از من چندین سال بزرگتره و همکلاسی دانشگاهمه...لیسانسش ریاضی بوده و ارشدش الان با ماس...

نسبتا مذهبی اما کنجکاو و امروزی و دغدغه مند...هم سرکار می ره هم دانشگاه میاد...و من انرژی و انگیزه ی این آدمو می بینم با خودم فکر می کنم این آدم خلا نبود مرد و عشق رو حس نمی کنه؟! خوش به سعادتش! کاش من هم خواجه بودم!

نه جداً؟! من مشکل دارم یا اون؟؟؟!! من همه جا تنها مبارزه کردم بدون دوست پسر و الان بریدم تو این سن. که زیاد هم نیست...

پ.ن: خیلی سخته که در دسترسم نیستی خیلی...

پ.پ.ن: توی بحران بیشتر نیاز دارم به جذابیتت

پ.پ.پ.ن: همه چیز خارج از ظرفیتمه...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۰
مجسمه ی متحرک