فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۲۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

از کم شعوری تا بی شعوری...(قاطی ام امروز)

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۰ ب.ظ

هیچی رو اعصاب تر از این نیست که توی سالن سینما و وسط فیلم بغل دستیای آدم یا پشت سریای آدم عین وِر وِر جادو فقط زِر بزنن...و هیچی هم از این بدتر نیست که مثلاً چادری باشن و با لباس دین و مذهب عمل ضد مذهبی کنن...خانومی که دیشب شوهرت حال اساسی بهت داده و خوشحالی که یه "فلانِ بزرگ" از دار دنیا نصیبت شده، برو هیجانت رو توی پارک یا کافه خالی کن نه توی سالن سینما. خانومی که فقط از زیر چادر دماغت بیرونه، همون "حق الناسی" که توی دینتون هست از چادر شما خیلی مهمتره...شما با زر زدن و اراجیف گفتن حق یکی دیگه رو داری ضایع می کنی...بی شعورِ نفهم، جای عمومیه سینما، اتاق خوابت نیست که با شوهر سبک مغزت لاس بزنی و مغز بغل دستیتو ببری...واقعاً یه عده فقط پایین تنه شون و فکشون کار می کنه...

اگر احیاناً کسی این گه خوری رو کرد فحش جد و آبادی بهش بدین و با هرچیزی که دم دستتونه بزنین تو فَکِش. آخه عنترا ما اومدیم فیلمو ببینیم نه این که به تفاسیر لحظه به لحظه ی تخماتیک شما گوش بدیم.

مردم ما تربیت نشدن و تربیت پذیر نیستن هیچوقت...اونوقت ما دلمون یه زمانی خوش بوده که می خوایم "فقر رو از همه ی عالم ریشه کن کنیم!!"

راست می گن که قدمای گنده گنده و آرمانای گنده گنده نتیجه ای جز این نداره که توی همین چیزای ابتدایی مثل خر تو گه بمونیم...قدم گنده گنده و گنده گوزی فقط کون مبارکو جر می ده و باعث می شه برینی به همه چیز...

فرهنگ سازی و تعلیم و تربیت رو از اتاق خانه، دفتر کار، کلاس درس، رستوران، سالن سینما و...شروع کنیم. ریشه کن کردن فقر و این کسشرا پیشکش...سنگ بزرگ علامت نزدنه.

پ.ن: از ادمای مذهبی ای که فقط چادر سرشونه ولی قد گاوم شعور و فهم ندارن بیزارم...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۰
مجسمه ی متحرک

از عاداتِ من...

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ب.ظ

من همون آدمیم که سقف تحملم در جمع ماکسیمم هفت ساعته. اون جمع رو هم ممکنه خیلی دوست داشته باشم و بهم خوش بگذره...اما بعدش فقط دوست دارم فرار کنم و پناه ببرم به تنهاییم...هفت ساعت بشه هفت و نیم ساعت سگ دوبرمن باید بیاد جلوم لُنگ بندازه.

من همون آدمیم که به شدت کم حرفم و برای همین همه براشون سوال بود که چرا حرف نمی زنم؟! و من به همه نگاه عاقل اندر سفیه می کردم... و در اینجا در کمال غرور و پرروئی می گم که همون نگاه عاقل اندر سفیهم به اون آدما کاملاً درست و بجا بود. چون اون آدما تنها چیزی رو که تو زندگیشون یاد گرفته بودن یک مشت مزخرف گویی و از این و اون حرف زدن بود و رشد عقلیشون در حد "زنِ تختخواب" بودن بود.

من همون آدمیم که عاشق اتاقمم و کسی دَم پرم باشه و خلوتم رو بهم بزنه بهش بد می پرم...

من همون آدمیم که کسی زیادی باهام صمیمی شه نظام فکریم بهم می ریزه و اساساً هرگونه نزدیکی رو پس می زنم...

من همون آدمیم که هرجا می شینم (اعم از کلاس، مطب دکتر و...) شدیداً پامو تکون می دم...یه دوستی هست سر کلاس که همش بهم تذکر می ده که پامو تکون ندم و من اون لحظه واقعاً اعصابم بهم می ریزه...لطفاً تذکر ندین...ممنون...من همینیم که هستم.


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۴
مجسمه ی متحرک

اندکی تعمق...

جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۸ ق.ظ
آدم مذهبی و دینداری نیستم...اما اینو خوب یاد گرفتم طی این چند ساله که راجب چیزی قضاوت کلی نکنم. چیزی به اسم "مذهبی ها"، "بی دین ها"، "حکومتی ها"، "زن ها"، "مردها"، "ایرانی ها" وجود نداره، اینها یک کلِ یکپارچه نیستن...اینا درون خودشون شکاف و تفاوت دارن.
دین هم مثل هرچیزی جور دیگه ای هم می شه نگاهش کرد. خیلی دیده می شه که از دین فقط احکام حیض و غسل جنابت و یه نماز عادت واره فقط برداشت شده و محض رضای خدا آدمایی که یک رکعت هم نماز قضا ندارن فلسفه ی این نمازو نمی دونن. چون تاحالا نه یک ساعتم راجبش فکر کردن و نه یک دونه متن درست حسابی خوندن...بعد با غرور هم احساس می کنن بنده ی برگزیده ی خدان و همه رو از بالا نگاه می کنن و حس می کنن حکم پیامبریشون تو جیبشونه.
چند نفر تا حالا درست حسابی رفتن تعمق و تفکر کردن درباره ی قرآن؟ چند نفر تاحالا متون خوب در زمینه ی روایات و تفسیرشون خوندن؟ چند نفر تاحالا راجب زندگی پیامبر و اماما که براشون فقط زار زار گریه می کنن مطالعه کردن؟ چند نفر تاحالا آرای متفکران مسلمانی مثل ابن سینا، فارابی، زکریای رازی، ابن خلدون و...رو خوندن و یه کم به فکر فرو رفتن؟
چند نفر تاحالا تونستن دین رو خوب تحلیل کنن؟
بی شک کمن.
عموماً چسبیدن به این که "تو مگه پریودت تموم نشده و غسل حیض نکردی؟ پس چرا هنوز انگشتای پات لاک داره؟!! نمی دونی که غسلت درست نیست؟! من نمی دونم چه لقمه ای به شما دادم که شماها اینجور از آب درومدین؟!"
بله همین. دین شده همین. کلیت دین شده همین.
احکام گوزیدن، سکس کردن، غسل جنابت و حیض...
واقعاً مضحکه س دیدگاه خیلی آدما به نماز...می گن "من که نمازمو خوندم و راحت شدم! زرنگی کردم..."
زرنگی کردن...انگار که یه مانع و شر خیلی بزرگ رو از سر راهشون برداشتن! از حین نماز که نگم که حواسشون می ره به فلان شوهر جون که دیشب خوب کار نکرد و غذایی که امروز باید درست کنن برای اهالی خونه و...
چرا وقتی چیزیو نفهمیدیم ادعا می کنیم که عالی فهمیدیم؟ چرا نمی خوایم از این مزخرفات فراتر بریم و یه کم یه جور دیگه به قضایا نگاه کنیم...هرچیزی، نه فقط دین.
کاش با این خط کش ها و معیارهای معیوب و بی منطقمون دیگران رو دسته بندی نکنیم...خط کشی که فقط به لاک گیر می ده چون نشون دهنده ی اینه که تو هنوز نجسی و "نجس" داری راه می ری...
نیچه کتاب فراسوی خیر و شر رو نوشت و الان یه بزرگی باید بیاد فراسوی نجس و پاکی رو بنویسه!
باری، می شود همه چیز رو به "نجس ها" و "پاک ها" تقسیم نکرد...
پ.ن: فردا صبح درکه با اهالی دوست داشتنی دانشگاه و همون استاد باحالی که بهش خیلی کرم می ریزم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۸
مجسمه ی متحرک

مرور امروز

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۱ ب.ظ

سه شنبه های نفس گیر...سه شنبه های طولانی...اما خستگی کار می ارزه به هرچیزی که آدم فکرش رو بکنه...

در گیر و دار پایان نامه ایم...موضوعی که انتخاب کردم خوشبختانه بکره و تا حالا کار نشده. همه ی سعیم اینه که با یه استاد راهنمای خوب کارمو ببرم جلو. اینجا هم جاه طلبم! امید دارم که کار خوبی از آب دربیاد تا کتاب بشه!

نشستم روی تخت و دارم می نویسم...سر زانوهام درد می کنه، سرم پره از حرفا و بحثایی که امروز شنیدم...مدرنیته، شهر پاریس، شهر نیویورک، تهران خودمون، پایان نامه، پروبلماتیک کردن یه موضوع...

فرصتی برای ایستادن ندارم. الان وقت "یار" نیست انگار...وقت غرق شدن در آغوش یه مرد نیست...وقت دویدنه، وقت اکتشافه، وقت کار طاقت فرساس. حال این روزای من گره خورده به تحرک شدید و پویایی. حس می کنم حتی لحظه ای نباید بایستم...

نیاز به محبتم رو باید بذارم برای بعد (متاسفانه یا خوشبختانه). الان اوج کارمه. کار...خستگی...کار...خستگی...

دستان گرم...نه...مثل این که ترمز فعالیتم می شه. گاهی فکر می کنم فروید بی جا هم نگفته که عشق اساساً با نابالغی و کوری گره خورد و آدمو به حضیض می کشونه نه تعالی...

پ.ن: یه استاد باسواد و باحال داریم که خیلی دوست داشتنیه و خوش تیپ هم هست. ز قضا خیلی هم به روزه و توی تلگرام و اینستا و ...خوب فعاله. یه گروه داریم برای کلاسمون که من با استیکرای قلب و ...حسابی کرمِ ناآرامی که در باسن مبارکم هست رو تخلیه می کنم! شیاطین بازی هم عالمی داره!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۱
مجسمه ی متحرک

بدن من...

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ب.ظ
می رم توی حموم...طبق عادت چند لحظه ای به چهره م توی آینه خیره می شم...توی حالتای مختلف چهره م رو نگاه می کنم...با خودم فکر می کنم و توی فکرم حرف می زنم...
دونه دونه لباسامو درمیارم...به بدنم خوب نگاه می کنم...طبق عادت...سرده، مومورم می شه، به برآمدگی های بدنم خیره می شم، می بینم مطابق معیارهای جهانی زیباس! معیارهایی که امپریالیسم کثیف اونو برای ما استاندارد سازی کرده و صدای خیلی از چپ های گرامی درآمده و زور می زنن تا بگن اینها ایده آل سازی نظام منحوس سرمایه داریه...خودتون رو از این بند نجات بدین...
یه آن معیار زیبایی جهانی منو به خنده می ندازه...بدنم منو به خنده می ندازه...مبارزه ی چپ ها علیه این مزخرفات منو به خنده می ندازه و از همه بیشتر خودکشی خیلی از زنان عزیز برای رسیدن به این اندام ایده آل منو به خنده می ندازه...
چی از این مضحک تر؟؟؟ بدنم "زیباس" اما توی سرمای حمام مومورش می شه...
می رم زیر دوش...موهایی که از سرم می ریزه رو می چسبونم به دیوار حمام...شکل یه رقصنده می شه...رقصنده ای که پیرهن آستین کوتاه پوشیده و داره تند تند می رقصه...
بدنم شاید زیبا باشه...اما دستِ گرمی هوادارش نیست...چهره م شاید زیبا باشه اما مدت هاس خنکی پاییز خشکش می کنه...
پ.ن: رها می کنم


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۲
مجسمه ی متحرک

بی سوادی خیلی ها...

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۹ ب.ظ

یه استاد نقاشی داشتم که تا سه سال پیش باهاش کار می کردم..آدم خوش فکر و محترمیه انصافاً و خوبم حرف می زنه. اون زمانها حس می کردم چقدر این آدم دانشمنده و مسحور حرفاش می شدم! اما امسال از زمانی که رفتم کلاس بهترین استاد هنر ایران که اعتبار بین المللی داره و کتاب ها و ترجمه های زیادی داره و پژوهش های ارزشمندی رو انجام داده، دیگه اون آدم برام قابل قبول نیست و یه جور عقب گرده برام اگر که بخوام دوباره باهاش کار کنم...

اون آدم توی عمرش دوتا کتاب و فیلم هم ندیده (خودش می گفت من اصلا کتاب خون نیستم و تا حالا هم نشده فیلمی رو تا آخرش ببینم چون خوابم برده وسطاش!) حتی می تونم بگم آثار خیلی از

نقاشای بزرگ تاریخ رو ندیده و نمی شناسه...من صحبت یکی از آثار معروف "مارسل دوشان" رو کردم، تحت عنوان the fountain و گفت که من این کارو تا حالا ندیدم!

برای یه نقاش با این همه دبدبه کبکبه که این همه شاگرد زیر دستش هستن و آموزشگاهش رو می خواد مثلاً بین المللی کنه خیلی زشته که تاریخ هنر ندونه...

کلاً آدمیه که فکر می کنه خیلی درسته از هر جهت و راجب همه چیز اطلاعات داره...منشا چنین پنداری هم اینه که این آدم هیچ مطالعه ای نداره و فقط خودشه و افکار خودش...افکاری که خیلیاش مبنای منطقی درستی نداره و یک مشت ناآگاه رو به وجد میاره...بعضی حرفاش خوبه چون تجربه ی زیسته ی خودشه.

هرچقدر آدم بیشتر می بینه و می خونه و اطلاعات کسب می کنه بیشتر حس می کنه بی سواده و متواضع تر و متواضع تر می شه...اما این آدم چون نمی خونه و حاضر نیست کار دیگران رو ببینه در یه جور جهل مرکب به سر می بره. مطالعه ی کم...درد جامعه ی ما.

وقتی انقباض رو "انقباظ "می نویسه، وقتی حدس زدن رو "حدث زدن" می نویسه، وقتی می گه "استعمار" ریشه ش "امر" هست یعنی دستور دادن و به اطاعت وادار کردن! ( درست: استعمار ریشه ش عمر هست به معنی طلب عمران و آبادی)...وقتی توی صحبتا از واژه های عربی استفاده می کنیم با اون حالت پوپولیستی مسخره می گه بصری عربیه، بگین دیداری! من روم نشد بگم که خیلی از واژه هایی که ما در زبان فارسی داریم عربیه و ما هر روز داریم می گیم، حالا تو گیر دادی به این یدونه! اگر زبان عربی رو از فارسی بگیریم کاملا ناقص می شه...این ناسیونالیست بازیای پوچ چیه؟!

کلمه ی "عینی" رو توی صحبتم به کار بردم که سریع گفت "عینی عربیه، بگو دیداری"! گفتم منظورم از عینی چیز دیگریست!

عینیت به معنی دیداری نیست، عینیت (objectivity) که در مقابل ذهنیت (subjectivity) هست و در فلسفه و علوم مختلف معانی عمیقی دارن. عینیت یعنی امر واقع و بیرونی و گاهی به عبارتی اون چیزی که همگان بر سرش اجماع دارن و ذهنیت یعنی امر درونی. مفصله... و من هم گاهی فکر می کنم فهم این دو خیلی دشواره! اونوقت این آدم در مقابل این واژه ی عمیق که هیچ اطلاعی نداره از من خرده می گیره که عربیه!

غلط املایی برای کسیه که مطالعه نداره، ایستایی توی کار هنری برای کسیه که از تاریخ هنر و کارای معاصران و گذشتگان رو نمی بینه، نادانی از این درمیاد که فکر می کنی همه چیزو می دونی!

جالبه اون زمان مسحور حرفاش می شدم...ولی الان این حرفا برام مثل حرفای بالا منبریه...

می گفت از هرچیزی از من سوال کنی می دونم راجبش! فلسفه، عرفان، جامعه، انسان!

خواستم بگم این همه آدم کتاب ها نوشتن راجب این چیزا و صحبت ها کردن، تو محض رضای خدا به خودت زحمت دادی اسم یکیشونم نگاه کنی که اینو می گی! آدمای گنده تو این زمینه چنین ادعایی ندارن که توی می گی!

درسته که بخش زیادی از زندگی تجربه ی زیسته س، اما ندانستن خیلی چیزا باعث می شه توهم دانایی بگیریم...

به هر حال خوشحالم که اساتیدی سر راهم قرار گرفتن که پی به بی سوادی خیلی ها بردم...

پ.ن: در انتخاب ها دقت کنیم...وقتی صد در صد وجود داره نریم بچسبیم به بیست در صد.

پ.پ.ن: دیشب قرص اشتها خوردم، خواب آور بود، 12 ساعت خوابیدم و صبح منگِ منگ بودم.





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۱:۱۹
مجسمه ی متحرک

نگرانی های دسته ای از مردم

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۴ ق.ظ

غم و غصه ی بعضی آدما در حد اینه که یه بچه ی ده ماهه دارن و همزمان به طور نا خواسته یکی دیگه حامله شدن...دوست خالم اینطور شده و با شوهرش انقد گریه کردن تا این بچه رو قبول کردن!! 

نتیجه ی سکسشون براشون زجر آور شده...الهی من بگردم!!! یه وقت به یه جاتون فشار نیاد از این غم عظیم! 

شماهایی که هر شب حال می کنین آخرش دماغتون اینجوری آویزون می شه و کونتون می سوزه یه عده دیگه همزمان دارن تو سر خودشون می زنن برای پایان نامه و ارائه دادن تکالیف نقاشی کلاس مبانی...

یه عده روی همین تخت یک نفره شون اشک ها می ریزن روی بالشت برای روزای سخت و آشغالی که می گذرونن...هیچ کس هم بغلشون نمی کنه و تهش بچه پس نمی ندازن...

برتراند راسل می گه از خودتون انسانیت به جا بگذارید، وگرنه تولید مثل رو هر جانوری بلده...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۳:۱۴
مجسمه ی متحرک

اسیرم در این گودال

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ب.ظ

...بعد از او بر هرچه رو کردم

 دیدم افسون سرابی بود

 آنچه می گشتم به دنبالش

 وای بر من، نقش خوابی بود...

 فروغ فرخزاد


باید تنها باشم...کسی قداست ابراز علاقه رو درک نمی کنه.

همه به فکر شرایط و منفعت خودشونن...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۰
مجسمه ی متحرک

و جواب...

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ

انتظار شنیدن این جواب رو هم داشتم...می دونستم این هم یک امید واهیه...

می گفتن هرجا که دلت بلرزه همونجا خداس...میگفتن دل هیچوقت دروغ نمی گه...می گفتن برودنبال دلت که راه درسته...

حس می کنم این حرفا چقدر با امروز ما غریبه س...خیلی غریبه...بوی یه عزیز از دست رفته رو می ده...

از ابراز احساسم پشیمون نیستم...فقط بابت این ناراحتم که دیگه مطمئن شدم که دوست داشتن وجود نداره...

قلبم تیر می کشه و شقیقه هام درد می کنه...

یه بغض سنگین دارم که نمی دونم شکستنش فایده داره یا نه...یک شب دیگه هم باید با بغض بخوابم...

حداقلش اینه که این آدم از ذهنم پاک می شه...

کاش توان و حس دوست داشتن نداشتم...کاش مثل سنگ بودم...

یه جمله از بزرگی هست که می گه : "همه دوست دار مصلحتن و نه حقیقت..."



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۹
مجسمه ی متحرک

حرفمو زدم

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ب.ظ

حرفمو زدم...ایمیل زدم.

هرچه بادا باد...

شاید جواب دندان شکن بده...شاید جواب امیدوارانه بده...شاید هم اصلاً جواب نده.

من رها کردم...این خود خوری راه به جایی نبرد. این روش رو امتحان می کنم.

هر چه بادا باد... باید گاهی خسارت داد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۳
مجسمه ی متحرک