فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۲۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

شاید بتِ "من" شکسته بشه

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

می خوام بهش بگم...بگم که من بهت حس دارم...یا می گه نه یا می گه آره...مرگ یه بار شیون یه بار...یک جا این "من" و این غرور باید شکسته شه...اصلاً خیلی چیزا باید شکسته شه که بشه حرکت کرد...

سرگیجه دارم...از همه چیز وحشت دارم...زمین و زمان...از احساساتم...از عشقم از تنهاییم. همش خواب امتحان می بینم...استرس داره خفه م می کنه...بعض دارم.

شاید بهش بگم، اگرم شکسته شدم و بهم گفت نه نباید مهم باشه. حداقل ذهنم آزاد می شه...

این سایه باید از روم برداشته شه...این سایه باید محو شه...از نظر روحی دارم داغون می شم، فقط بخاطر این من...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۲
مجسمه ی متحرک

بی خوابی

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ق.ظ

از این نصف شبای سخت و کثافته....

حتی اعصاب خوابیدن هم ندارم...

زیر دل درد دارم...می دونم که داره نوید یک خونریزی جانانه رو بهم می ده...

همه ی روابط کوتاه مدتِ مزخرف و بی سر و تهم داره جلوی چشمم رژه می ره...

بیزارم از این که از آرزوهام حرف بزنم. بیزارم...بیزارم از این که بگم کاش همدمی بود...

فقط دلم می خواد مدتی نباشم تا این دوران بگذره...

خدایا این گمشدگی کی تموم می شه...

راست گفتن کلاغه به خونش نرسید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۹
مجسمه ی متحرک

سرگردانی عاطفی

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ب.ظ

بله...

پست قبلی کلی توپیدم و همچنان می توپم به دخترایی که خودشون رو فقط "زن یکی" و "مادر یکی" می دونن و نه بیشتر...دخترایی که هیچی ارائه نمی دن توی علم، هنر، ادبیات و...

اما نمی شه تک بعدی بود...می شه؟؟؟

خسته شدم از بس انواع و اقسام پسرا بهم ابراز علاقه می کنن و باهاشون یه دوستی "همینجوری" دارم...قلبم برای هیچکدوم نمی تپه...دستم مثل دست مجسمه ای شده که هر از چند گاهی یه رهگذر حین قدم زدن توجهش جلب می شه و کمی نوازشش می کنه...برای اون فرد زنده جذابیت هایی داره، اما مجسمه هیچی حس نمی کنه...خیره س به جای دیگه...از جنس رهگذر نیست...شاید یکجا ایستاده باشن، اما توی یک دنیا سیر نمی کنن...

جواب "دوستت دارم ها" رو نمی دونم چی بدم...

همه ی ترسم اینه که همه ی این کسایی که دوسم دارن رو پس بزنم و دل ببندم به یه مورد موهوم و خیالی...می ترسم این وهمیات تبدیل به نکبتی بشن که بدجور گریبانم رو بگیرن...

خسته م...خیلی خسته م...خونریزی زنانه هم شده قوز بالا قوز طبق معمول...

دلم می خواد بخوابم، اما خوابی که توش کابوس امتحان و امتحان دادن نباشه...

دوست دارم این روزا زودتر بگذره...آخه می گن سنت بره بالاتر آروم تر و باثبات تر می شی...

پشت چشمام سَدِ اشکه که هر لحظه ممکنه بشکنه این سد...



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
مجسمه ی متحرک

دختران دانشگاه بروی بی هدف

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ق.ظ

درسته...طی چند سال اخیر دخترا به دانشگاه راه پیدا کردن و دانشگاه رو تسخیر کردن و تعدادشون به مراتب از پسرا هم بیشتر شده...دمشون هم گرم...این قدم بزرگیه در مقایسه با زمانی که مدرسه رفتن دخترا معادل خرابی و بدکاره بودن پنداشته می شد...زمانی که سرشون رو از پنجره ی خونه می کردن بیرون یک پس گردنی از جانب پدر جان یا برادر جان دریافت می کردن...

اما واضحه که صرف دانشگاه رفتن دلگرم کننده نیست و تعداد بیشتر دخترای دانشجو نسبت به پسرا لزوما معنیش این نیست که دخترا با انگیزه تر از پسرا شدن و هدفی برای خودشون تعریف کردن و در نهایت به شغل خوب و جایگاه اجتماعی بالا می رسن...نه!

نگاهی به اطرافمون می ندازیم...دختر جدی کم داریم حقیقتاً...دخترایی که بعد از تحصیلشون شغل خوب و جایگاه اجتماعی بالا به دست میارن...متاسفانه هنوز آقایون جدی که مصمم هستن که حرفی برای گفتن داشته باشن بیشترن...

صرف این که من بشینم سر کلاس و امتحانمم بیست بگیرم نتیجه مطلوب نمی شه...

همین اطراف خودم...دخترا تا ارشد هم می خونن، ولی حرفی برای گفتن ندارن و خیلیاشون یا ازدواج کردن و درگیر خونه داری شوهر داری شدن و "خداحافظ هدف" گفتن (البته اگر هدفی در کار بوده باشه) یا در نهایت یه شغل خیلی خیلی معمولی می گیرن و یه جایگاه معمولی...

همجنسای من متاسفانه دنبال این نیستن که کاری ارائه بدن یا حرف جدیدی بزنن...

نتیجه ی فارغ التحصیلیشون اینو نشون می ده که بعد مدتی می رن سراغ شوهر داری...تعداد اساتید زن خیلی کمه...تعداد زنان با مقام شغلی بالا و جدی خیلی کمه...تعداد زنان هنرمند و ادیب و غیره...

دانشگاه رفتن شده یه عادت اجتماعی...موجی که آمده و همه سوار بر اون شدن...دخترا هم خیلیاشون پیرو همین موجن و هدفی ندارن...خیلیاشون هدفشون اینه که حالا با لیسانس گرفتن فرصتای بهتری از جهت ازدواج کسب می کنن و موردهای بهتری برای ازدواج براشون پیش میاد...

چرا مارکس یک زن نبود؟ چرا نیوتن یک زن نبود؟ چرا فروید یک زن نبود؟ چرا کاندینسکی یک زن نبود؟ چرا داوینچی یک زن نبود؟ چرا حافظ یک زن نبود؟ چرا فردوسی یک زن نبود؟

چرا زنان نتونستن از یه حدی فراتر برن و امروز هم که راه برای آزاد اندیشی بازتر شده باز هم خودشون رو محدود کردن به خانه و شوهر و یه زندگی خیلی معمولی عاری از تفکر؟




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۴
مجسمه ی متحرک

ایگوانا شرف داره به انسان

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۲۱ ب.ظ

دیروز روز خیلی خوبی بود. با یکی از اساتادای بی نظیرمون و بچه های دانشگاه ١٨ کیلومتر راه رفتیم. از میدون تجریش تا راه آهن...احساس ثروت کردم از داشتن این دوستا و این استاد عالی...استادی که می درخشه بین یک مشت استاد پوسیده مغز...یک مشت مثلاً استادی که از بالای برجکشون به دانشجو نگاه می کنن و حتی جواب ایمیلشون رو هم با اکراه می دن...یک مشت پر مدعای بی سواد که سمت و جایگاه کورشون کرده و این سمت و جایگاه رو با لابی کردن و باند بازی و پارتی بازی به دست آوردن و نه شایستگی...بهترین اساتید اساتیدی هستن که از دانشگاه اخراج شدن! استاد عزیزم، ای آموزگار، دوستت دارم که باعث شدی روزنه ای توی زندگیم باشه که براش تلاش کنم...

اما امروز دوست پسر سابقم رفت رو مخم...به خودم لعنت فرستادم که دوباره رابطه گرفتم باهاش. رابطه از نوع دوستی عادی قرار بود باشه اما باز اون گذشته ی نحس رو تکرار کرد و تصمیم گرفتم بذارمش کنار. با این مردای ایرانی جماعت نمی شه صلح آمیز تا کرد، حد و حدود خودشونو نمی دونن.

اصولاً از آدمایی که زیاد می خوان بچسبن به من بدم میاد و می خوره تو ذوقم. حالم بهم می خوره از کسایی که بی مورد وارد حریم زندگی من می شن...من تو زندگیم دوست صمیمی نداشتم...بنابراین سخته برام یکی همش در باسن مبارکم باشه. از آدمای پیگیر دوری می کنم و خلوتم رو کسی بخواد بشکنه بد باهاش تا می کنم.

بچه س و پرمدعا که همشم ژست طلبکارا رو داره...حالم بهم می خوره از آدمایی که همش فکر می کنن بهشون ظلم شده و همش در موضع طلبکارین...

ایگوانا بگیرم شرف داره به این که یه آدمو وارد زندگیم کنم که همش توقع می کنه از آدم و هر کاریش با منته. ایگوانا آدمو توی موضع بدهکاری قرار نمی ده و بی منت کنار آدمه...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۲۱
مجسمه ی متحرک

روزهای خنثی

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ب.ظ

امروز رفتم یه مستند دیدم...یه آقای کارگردانی لحظه به لحظه ی دختر کم بیناش رو از بدو تولد تا امروزش فیلم گرفته بود...دختره الان حدود سه-چهار سالش بود. تاثیرگذار بود...ساده و تاثیرگذار...

آدمایی در تاریخ هستند که صدایی ندارن و امروزه هم توی حاشیه هستن...معلولین یکی از دست آدمها هستن...

شهامت کارگردان و خردمندیش رو ستودم...چون چیزی رو به تصویر کشید که خیلی ها اون رو "نقص" می دونن که باید پنهانش کنن...

قابل ستایشه که از یک امر ظاهراً نامطلوب یک اثر هنری و اجتماعی خلق کرده و این همه مخاطب رو تحت تاثیر قرار داده و به فکر فرو برده...

انگار دارم علاقه و عشقم رو فراموش می کنم...انگار داره تبدیل می شه به گلی که یه زمانی تازه بود و اوج طراوتش بود و توی گلدون آب قرار نگرفت و برای همین خشک شده و باید راهی سطل زباله بشه...

هیچیم نیست، فقط نیاز دارم که یکی رو دوست داشته باشم و بهش ابراز کنم علاقه م رو...بازوشو بگیرم و هر از گاهی یه فشار خفیف بدم...

این روزها خاکسترین...خنثی...شدیداً خنثی...

می گن نهیلیسم پوچ گرایی نیست...نهیلیسم هم چند نوعه...یه نوعش اینه که تو هر روز با انگیزه تر و جدی تر تلاش می کنی، اما سقفی نیست و هدفی نیست و در نتیجه کل زندگیت رو با خودت مسابقه دادی...

خودشه، حس می کنم کل زندگیم رو با خودم مسابقه دادم بدون این که مدتی وایسم و یه پیرهن گل گلی بپوشم و موهامو شونه کنم برای مردی که دوستش دارم...

برای خوشحالیش خوشحالی کنم و برای ناراحتیش بغض کنم و سرشو بگیرم تو بغلم و بگم "چیزی نیست، باهم حلش می کنیم."

احساس دیده نشدن دارم...احساس این که احساست و شور و جوونیم داره هدر می ره تو پستوی اتاقم...

از مشاورمم حالم داره کم کم بهم می خوره...وقتی می گم خلا عاطفی دارم بهم می گه "چقدر تو عجله داری!!" انگار بچه سیزده سالم...

این روزا خنثی س...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۴
مجسمه ی متحرک

از بچگی آرزو داشتم و دارم که به همه جای دنیا سفر کنم و هر وقت این خواسته ام رو برای اطرافیانم مطرح کردم همیشه با این جمله مواجه می شدم :"ایشالا یه شوهر پولدار می کنی و باهاش می ری!!"

من همیشه از این جمله متنفر بودم و هستم...چرا یکی دیگه باید منو به آرزوهام برسونه و خودم با دستای خودم تلاش نکنم؟؟؟ چرا خودم با درآمد خودم نرم؟ اصلاً چرا حتما "با شوهر" سفر رفتن معنی می ده و مجردی معنی نمی ده؟!! راه درازی رو برای خودباوری داریم هنوز...و متاسفانه این جمله رو بیشتر از طرف خانوما می شنوم تا آقایون! دردناکه که ضعف و ناتوانی ای که به زنان نسبت داده می شه رو خود زنان با جون و دل پذیرفتن و بازتولیدش می کنن! هنوز یه جنتلمن با اسب سفید بیاد دنبالمون موضوعیت داره! البته الان شده با پورشه...

حالم از این بهم می خوره که دختر تبدیل شده به یه عروسک لوس و پسر تبدیل شده به گاوصندوقی که وظیفه ی غول چراغ جادو رو بر عهده داره!

خیلی وقت ها هم وقتی علت خیلی چیزا رو می پرسیدم با جمله ی فوق العاده قانع کننده ای مواجه می شدم! مثلاً چرا فلانی می تونه تا دیروقت بیرون باشه ولی من نه؟ جواب: "اون پسره تو دختری!"

اون پسره و هرکاری کنه انگی بهش نمی خوره ولی تو هشت شبت بشه نه " آبروی خانواده می ره"...زنان سنبل آبروی خانواده!

دختری رو می شناسم که سی و سه سالشه، سر کار می ره، مربی پیلاتس هم هست و کار دیزاین داخلی خونه هم انجام می ده. مجرده و اطرافیانش همش بهش می گن "تو داری سرت رو شلوغ می کنی که کمبود ازدواجت رو جبران کنی!!" چرا زن و زن بودگی باید تقلیل داده بشه به این که تو حتماً زن و مادر باشی؟! این همه این آدم زحمت کشیده و تحصیل کرده و کار کرده و شایستگی اونوقت شماها اینارو نمی بینین و فقط شوهر کردن براتون مهمه و معیار پیشرفت و ترقی و جلو افتادنه؟!!!

حالا خوبه خود اون خانومایی که ازدواج کردن به چه خفتی دارن زندگی می کنن...یه بنده خدایی هست اطرافم  که ازدواج دومشه و سی و چهار سالشه و الان یه بچه ده ماهه داره...از سر ضعفش، از سر بی انگیزگیش، از سر کمبود سکس رفت با دوست پسرش که نه شغل درست حسابی داره نه تحصیلات و نه خونواده ی درست حسابی و همش هم سر اخلاقای تخمیش باهاش دعوا داره...چون ازدواجو راه حل می دید و توی زندگیش هم همش دنبال شوهر کردن بود و از شوهر فقط سکسو می دید و هرکی که چون مرده و آلت تناسلی مردونه داره خوشش میومد و عاشقش می شد. ولی اساساً دست روی عتیقه هایی می ذاشت همیشه که فکر کنم جن از کنار اینا رد می شه می گه وای بسم الله اینا دیگه کین!

این بنده خدا خودشم یه لیسانس زورکی گرفته...با چند بار شروطی و ...شغل درست حسابی هم هیچوقت نداشت و حالا داره عن بچه پاک می کنه...من همیشه مقایسه ش می کنم با یه خانوم شاعر سی و سه ساله که توی انگلیس دکترای ادبیات فارسی گرفته و پژوهشگر ادبیات و استاده...انصافا جذابه و می گم چرا این باید انقد میانمایه باشه و اون انقدر سطح بالا...

هدف داشته باشید...درسته که منم نیاز دارم ولی آدمی نیستم که لنگمو هوا کنم و بگم "من فقط شوهر می خوام"...

حالم بهم می خوره...




۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۳
مجسمه ی متحرک

تو روح این شهر

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

واقعاً می خوام برم تو غار زندگی کنم...خسته شدم از این ترافیک تخمی و مزخرف این شهر خراب شده...صبح می زنی بیرون ترافیکه...ظهر می زنی بیرون ترافیکه...شب می زنی بیرون ترافیکه...واقعاً تو این شهر بیشتر از این که توی مقصد باشی همش تو راهی...

ترافیک پیاده رو هم مشکلی است از مشکلات عدیده...وقتی توان پیاده روی بدبخت در حد رد شدنِ یه الاغه و نه دوتا آدمی که دوش به دوش هم دارن راه می رن...

من تند راه می رم و اگه یکی جلوم با سرعت حلزون زخم خورده راه بره واقعاً رو مخمه...

اونوقت یه سری شاسکولِ سبک مغز این ترافیک براشون تفریحه و یه بولوارو سی و دو بار دور می زنن...

خدایا چرا این چیزا باید کارکرد تفریحی پیدا کنن؟!!

کنج خونه بهترین جائه...از هر نظر...از گزند این مردمی که به خودشون  اجازه می دم با نگاهشون، کلامشون، رفتارشون و حرکاتشون به حریم خصوصی و عقایدت تجاوز کنن در امانی...از کسایی که به خودشون جرئت می دن که بگن "ما می فهمیم، شما حالیتون نیست" و ما باید براتون تصمیم بگیریم...از شعارهای لج درار بیلبوردها و دیوارها...

خسته م...دلم دیوار بی نقشِ غارها رو می خواد...وقتی خیلی چیزا هنوز مسئله نبود...شعاری هم نبود...

پ.ن: چرا موتوریا فکر می کنن چون موتورین می تونن خلاف جهت بیان؟

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۲
مجسمه ی متحرک

یه برف میاد مملکت تعطیل می شه

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ

سر انگشتام از همه جام بیشتر یخ کرده بود...

محض رضای خدا "اسنپ" و "تپسی" و هر گونه امداد غیبی و علنی در دسترس نبود...

باید گفت میزان راحتی زندگی در یک مملکت رو زمانی که برف میاد بسنجید...

آغاز فصل سرد است و هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

انقدر هوس آغوش کردم و به بن بست خوردم که بی حس شدم...مثل تنی که انقدر کتک می خوره که دیگه دردو حس نمی کنه...

پ.ن: نمی دونم چی باید بخوام الان!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۰
مجسمه ی متحرک

نفس بکشید...تهران برف اومده!

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۸ ب.ظ

گاهی که دلم می خواد راکد باشم و کاری نکنم و از این که هوا آفتابی باشه تو این شرایط حرصم می گیره! دوست دارم ابری و گرفته باشه تا اون حالت انقباض رو توی حالم قشنگ حس کنم...

یه کار عقب افتاده داشتم که انجام دادم و تموم شد...حس می کنم یه لباس کهنه و به درد نخور رو بلاخره انداختم دور و شرش کم شد...

بازم خواب امتحان دیدم...هر دفعه خواب امتحان می بینم یا همچین حالتیه که سوالاتی اومده تو امتحان که من اون قسمت رو نخوندم و یا این که نتیجه ی امتحان برام نامعلومه...و گاهی نمره م رو می خوام ببینم ولی چشمم نمی بینه و همش بین خوف و رجام که آیا قبول شدم یا افتادم؟!

انقدر این حالت عذاب آوره که آگاهانه تصمیم می گیرم که بیدار شم و به این فشار روانی پایان بدم...

دیشب خواب دیدم امتحان ریاضی دارم و توی دوره ی راهنمایی هستم...معلممون صحیح کرده بود و من شده بودم منفیِ نه!

شب قبلشم خواب دیدم که آزمون های قلمچی قبل کنکور رو داده بودم و پیش دانشگاهی بودم و توی آزمون هیچی رو درست نزده بودم و هی به مشاورم می گفتم به خدا من درست زدم و نتیجه اشتباهه! اونم می گفت نه اینطور نیست...

بازم از خواب بیدار شدم و نفس کشیدم...خدارو شکر کردم که اون دوران گذشته...

پ.ن: همه از اضافه وزن رنج می برن من از کمبود وزن




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۸
مجسمه ی متحرک