فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

سوال اساسی

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ب.ظ

این خانومایی که شوهراشون یه مرد هرز و عوضیه یا این که هر عیب بزرگ دیگه ای دارن که واقعا نمی شه باهاشون زندگی کرد رو واقعا درک نمی کنم که چرا با بدبختی دارن توی این زندگی نکبت بار دست و پا می زنن و جدا نمی شن...

عموما هم این بهانه ی مسخره و کس و شعرو میارن که "بخاطر بچه م (یا بچه هام) جدا نمی شم وگرنه صدباره جدا شده بودم!"

خب دوست عزیز من، همجنس عزیز من! این که شما هر روز و هر ساعت باهم درگیر باشین و دعوا کنین، کانون خانواده یه کانون سرد و بی روح باشه که زن و شوهری که شما باشین باهم زندگی نمی کنین بلکه فقط دارین همدیگرو به طرز رقت باری تحمل می کنین که صد پله بدتر از طلاقه! این که بچه توی یه جو افتضاح رشد کنه که از زمانی که چشم باز کرده اختلاف و دعوا بوده عواقب خیلی بدتری داره تا جدایی... اگه باباش آدم عوضی ای باشه که دیگه بدتر، می شه بد آموزی برای اون بچه. همچین پدری نبودش خیلی بهتره تا بودنش.

نمی دونم... شاید من درک نمی کنم، ولی این واقعا یکی از سوالات بزرگ زندگیمه که چرا خانوما به خیال این که خیر سرشون دارن ایثار و از خودگذشتگی می کنن می رینن به آینده ی یه بچه؟ و از اون مهمتر زندگی رو به کام خودشون و شوهرشون تلخ می کنن؟ مگه ما چند بار زندگی می کنیم که اینجوری بخوایم خودمون و دیگرانو به گا بدیم؟؟؟؟



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۶
مجسمه ی متحرک
همه چیز درهم و لنگ در هواس... اعتراضات سراسری بالا گرفت، مردم زخم خورده و عاصی به خیابونا اومدن بدون این که به جایگزینی برای وضع موجود فکر کرده باشن... حق داشتن، آخه می گن درد خصلتی که داره اینه که باعث می شه در لحظه تصمیم بگیری و قدرت دور اندیشیت رو از دست بدی. این داستان یه چوب دو سر گهه، هم وضع موجود که فقط بغض روی بغض میاره و هم آینده ی نامعلوم و شاید ترسناکی که با بهم خوردن وضع موجود از راه می رسه.

همه چیز در هم و لنگ در هواس... کشتی نفتکش آتش گرفت و غرق شد، من غریبه حتی از تصور سوختن اون غریبه ها و داغی که خونواده هاشون دیدن دلم می خواد مغزمو پرت کنم بیرون تا قدرت فکر و تصورم رو از دست بدم تا کمی بیارامم... می دونم که حال روز و خیلیا ممکنه این باشه که هر حرف بی اساس و هر تئوری توطئه ای رو باور کنن... اینم خب یه جور نتیجه ی تحت فشار بودنه، باور کردن هر یاوه گویی ای و از دست دادن قدرت استدلال.

همه چیز در هم و لنگ در هواس... زلزله سر پل ذهاب هم لا به لای این همه درد کمرنگ شد، اما ظاهرا...

همه چیز در هم و لنگ در هواس... خیلی وقته که ما جوونایی که در دهه ی دوم زندگیمون هستیم احساس می کنیم که از قلبمون خون می چکه، از شکستن هم گذشته... مقوله ای به نام "دوستت دارم"  تبدیل شده به یه داستان هزل آمیز نوستالژیک.

همه چیز در هم و لنگ در هواس... یه سرزمین فقط اقتصادش بهم نمی ریزه، فقط گسلاش فعال نمی شن، حال درونی تک تک آدماشم به مرز هشدار می رسه. کار به جایی می رسه که شدت احساسات متضاد به قدری بالا می گیره که بجای دوست پسرت،  دوست صمیمی دوست پسرت رو در آغوش بگیری و خالصانه بهش ابراز احساسات کنی، بدون این که مقوله ای به نام "خیانت" برات معنایی داشته باشه. آره... تا این حد همه چیز گه تو گه شده.

جبر تاریخ و جبر جغرافیا بدجور دارن بهم سیلی می زنن این روزا.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۳
مجسمه ی متحرک

مسعود فراستی

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ
کم کسی دیدم که ازش خوشش بیاد. می گن عقده ایه، مغرضانه حرف می زنه و هیچکسو قبول نداره، اما حقیقتا من این آدمو دوست دارم چون به طرز غمگینانه ای باسواده. کاری به مواضع سیاسیش قبل انقلاب و احیانا بعد انقلاب ندارم، من سوادشو توی سینما و نقدایی که می کنه رو درنظر می گیرم و به این نتیجه می رسم که به قول گفتنی، آدم دانا تنهاس...
این که خیلی بازیگران و کارگردانان محترم از ایشون دل خوشی ندارن به این خاطر هست که کسی نباید به اسب شاه بگه یابو... به این خاطر هست که اصولا ایرانیان عزیز خودشون و اثری که تولید می کنن رو بهترین و بی عیب و نقص ترین می دونن، جوری که هیچکس هیچ حقی نداره که نقدش کنه و ازش ایراد بگیره چرا که به ساحت مقدسش توهین می شه!
غرور و اعتماد به نفس کاذب، بی سوادی ناشی از کمبود مطالعه، گنده گوزی و چسی ناشتا و تحمل نکردن کسی که نقد درست و بجا می کنه از دلایل عمده ی عقب افتادگی ما هست، بلاشک. فراستی رو دوست دارم، چون خوب دست اون آدمایی که پشت ادعاهای تخمی تخیلی قایم شدن و گه خوری اضافه می کنن و دوزار سواد ندارنو رو می کنه و می شاشه بهشون. لیاقت خیلی از شبه بازیگرا و کارگردانان این مرز و بوم همین ضد حالای فراستیه. دمش گرم که یه تنه در برابر این ابتذالات ایستاده.

پ.ن: خواستگارم رو رد کردم چون تفاوت سنیمون زیاد بود و من حقیقتا حوصله ی پیرمرد بازی افرادی که قبلا خوب چریدن و الان می خوان "سر و سامون" بگیرن رو ندارم. موفق و خوش و خرم باشه.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۰
مجسمه ی متحرک

از شلوغی های مملکت بگم یا خواستگارم؟!

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ

راجب شلوغی ها و اعتراضات نظری ندارم، خوشبین هم نیستم، اما مشخصه که فشارها و دردهای اقتصادی و فرهنگی بلاخره بدجور خودشو نشون می ده. بگذریم...

از خواستگارم بگم! مامانم با دوستش از کلاس بیرون اومده بودن و مشغول صحبت بودن که یه خانمی بی مقدمه میاد می گه من برای پسرم دنبال دختر می گردم... (این سبک خواستگاری برام همیشه بی معنا بوده و هست). بعد از صحبتای کلی و این حرفا، مامانم عکس منو برای مامانش فرستاد و پسرش دید و خوشش اومد. اولین بار بود تو زندگیم که توی قالب خواستگار با یکی بیرون می رم. پسره فوق لیسانس الکترونیک از لندن داره و توی شرکت کار می کنه، علاوه بر این فلسفه رو هم خیلی جدی دنبال می کنه و وضع مالی خانوادگیشون هم خوبه.

همین که فلسفه رو جدی می خونه و دنبال می کنه باعث شد ما حرف داشته باشیم باهم، چون من استرس اینو داشتم که منی که توی علوم اجتماعی و هنر هستم چطور می تونم با یه مهندس و روحیه ی فنی ارتباط برقرار کنم؟؟؟ خوشبختانه یه نگاه بین رشته ای داشت و ما خوب تونستیم بحث کنیم. جلسه ی اول بیشتر با حرفای منورالفکرانه گذشت تا خاله زنکی...از دید من که خواستگاری یه مسئله ی خاله زنکیه و همیشه حتی از فکر کردن بهش شکنجه ی روحی می شدم اما بازم خوشبختانه با این فرد همچین حسی نداشتم. توی حرفام تلویحی گفتم که من اهداف و خواسته های دیگه ای دارم که نسبت به ازدواج اولویتش خیلی بالاتره و ازدواج تقریبا اولویت آخرمه، اونم قبول کرد و گفت حق داری و من کاملا درکت می کنم. عاشق موزیک فرانسویه، عین خودم گربه عشق گربه هاس و عین خودم شدیدا کافه بازه...اونم کافه های مرکز شهر و نه بالا شهر.

جلسه ی دوم که باهاش رفتم بیرون منو برد یکی از کافه هایی که پاتوقشه، صادقانه از گذشته ش گفت، که انقد مشروب می خورده که لکنت زبان گرفته بوده و این که وحشتناک سیگار می کشیده...اما الان شش ساله که اصلا سیگار نمی کشه و مشروبم گذاشته کنار. حرف درستی که زد این بود که اینا برای یک دوره ای بود که باید می گذشت و اونم عبور کرده از این دوره. منم چنین گذشته ای رو اصلا کثیف و نابهنجار نمی دونم و کاملا طبیعی می دونم. خود منم الان دارم از یه سری چیزا عبور می کنم که احتمالا توی سی سالگی دیگه می ذارمشون کنار و خودم لای زر ورق زندگی نکردم که بگم وامصیبتا این آدم چرا همچین بوده تو گذشته ش.

وقتی که از علاقه م به سفر و ماجراجویی و یه سری کله خر بازیام گفتم براش خیلی جالب بود و به نظرش دختر جالب و متفاوتی هستم (نظر لطف ایشونه، حمل بر خودشیفتگی نشه!)

حالا نمی دونم که بار سومی در کار خواهد بود یا نه. در کل شخصیت محکم و موجهی داشت و توی باورهای خودش استوار بود...آدم دیده و دنیا دیده بود و اشتراکاتی که داشتیم باعث شد که منو خوب درک کنه و فاز منو بفهمه. اما بازم دلیل نمی شه که بگم خیلی کاریزما داشت برام و من الان جذبش شدم و الان همه چی اوکیه برم زنش شم. همصحبت خوبی بود بدون شک، اما بازم همصحبت خوب الزاما همسر خوب نمی شه. من هنوز کارهای نکرده و تجربه های نکرده زیاد دارم و دلم می خواد توی دوران مجردیم انجام بدم. حس می کنم من براش جذابم، اما می دونه که از من در حال حاضر همسر درنمیاد! بعدم با این که من پسر جاافتاده و چند سال بزرگتر از خودمو می پسندم برای رابطه اما یه جورایی هم برام پذیرفته شده نیست که اون تجربه ش از من خیلی بالاتر باشه! یه جورایی حس اینو بهم دست می ده که خب... اون همه ی دوراشو زده و هیجاناتشو گذرونده و الان دلش می خواد به ثبات برسه در حالی که من اول شور و هیجانمه. و در ضمن من آدمی نیستم که بخاطر پول و موقعیت یه نفر بخوام زنش بشم، چون من خودم موقعیت سازم و سطح خانواده م هم خوبه. نمی دونم چی می خواد بشه ولی می دونم که صرفا در حد همون همصحبت خوب و دوست کافه ای باقی می مونیم.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۴
مجسمه ی متحرک

۵ دی

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ
ازدواج مرز محکم بین زندگی قدیم و جدید. زندگی قدیم بهتره، بلاشک.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۶
مجسمه ی متحرک