فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

٢٩ بهمن

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

عصر بارونی ایه، اومدم یه کافه ای توی محلمون که تا بحال قبلا نرفته بودم، طبقه ی پنجم یه ساختمونه و توی ارتفاع. برخلاف کافه هاییه که معمولا می رم و محیطش برام متفاوته... اون کافه ها توی زیر زمین یا جای دخمه هستن و نورشون کمه و دود سیگار تا تک تک سلولای بدنم نفوذ می کنه و وقتی میام خونه تا شورتم بوی عن سیگار گرفته. اما اینجا محیط بازی داره و گویا سیگار کشیدن توش ممنوعه. روی میزی نشستم درست رو به روی پنجره و از این بالا محله ای که ۱۴ ساله توش زندگی کردم به نظرم متفاوت میاد... آدما رو از این بالا که می بینم انگار فاقد احساسن، یک مشت موجودی که با بی تفاوتی تمام دارن راهشونو طی می کنن بدون این که خوشحال باشن، ناراحت باشن، عصبانی باشن، منتظر باشن، هیجان زده باشن و...هیچی نیستن.

از اینجا پنجره ی یه کلاس درس مشخصه و معلمش داره پای تخته می نویسه، حدس می زنم که داره با انرژی تمام تدریس می کنه و حدس می زنم که یه پسر جوون و باسواده. راستی، این معلمه تنهاس یا توی رابطه؟ ازدواج کرده یا مجرده؟ از زندگی عشقیش راضیه یا جدا شده و شکست خورده؟

درست روبروم اسکلت های یه ساختمون نیمه کاره س که معلوم نیست کی قراره از این لنگ درهوایی دربیاد. کنارمم یه پسره نشسته با ریش مفصل و کاپشن چرم و یه انگشتر بزرگ، شاید بشه گفت تیریپ هنری، متال و... نمی دونم! نمی تونم الان تیپ بندیش کنم! اما می تونم بگم که توی رابطه ی عاطفی نیست.

همیشه ویو ارتفاع رو دوست داشتم، شاید چون می تونم همزمان همه جا رو ببینم بدون این که مجبور باشم جامو عوض کنم. الان هم می تونم کلاس درسو ببینم، هم ساختمون نیمه کاره، هم تک تک آدمای رهگذر فاقد احساس و...

دارم به این فکر می کنم که سه ماهه که وارد یه رابطه ی عاطفی شدم، اما کماکان احساس تنهایی می کنم. دارم به این فکر می کنم که این کافه رو هیچوقت با امیر نمیام و می ذارمش برای اوقات تنهایی خودم. دنبال نشونه ای می گشتم توی ذهنم که هیچوقت امیرو نیارم اینجا که دیدم “ممنوع بودن سیگار” بهترین نشونه س. 

کیک باقلوا با خامه سفارش دادم، درست وقتی که سفارش من حاضر شد میز بغلی منم کیک باقلوا خواست که گفتن تموم‌ شده. حس الکی خوبی گرفتم، انگار که این آخرین کیک باقلوای امروز سهم من بود، سهمی که فقط و فقط برای خودم و دیگری ازش محروم، درست مثل برخی امتیازات و امکانات زندگی.

فکر می کنم کلاس درس اون روبرو هم تموم شد، چون ساعت ۷ عصره. منم می رم که حساب کنم. صندلی تکی رو به پنجره شد برای من، اینجا شد پاتوق تنهایی من.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۴
مجسمه ی متحرک

۲۶ بهمن

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

فقط این دخترایی که به محض این که ازدواج می کنن توی بیو اینستاگرامشون می نویسن married و اموجی حلقه می ذارن! خب که چی؟؟ به من و بقیه چه؟؟؟

چرا ازدواج باید تعریف کننده ی هویت دخترا باشه؟ چرا شغلشون، رشته تحصیلیشون، هنرشون، علایقشون و... نباید تعریف کننده ی هویت و موجودیتشون باشه؟ چرا ازدواجو یک “دستاور” در نظر می گیرن که هرکسی قادر به کسبش نیست؟! اختراع و اکتشاف و هنرنمایی واقعی کار هرکسی نیست و چیزیه که افتخار داره نه ازدواج. جفت گیریو هر حیوونی تو این طبیعت انجام می ده.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۸
مجسمه ی متحرک

پیری

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۵۳ ب.ظ

پیری یعنی سر بار بودن، پیری یعنی بیست و چهار ساعته از بچه ها و نوه هات توقع کردن که چرا نمیاین منو ببینین، چرا منو فلان جا نمی برین و... پیری یعنی این که همه ی دلخوشیت این باشه که یه مشت آدم دورت جمع باشن همش. پیری یعنی آویزون این و اون بودن توی اکثر ابعاد زندگیت. پیری یعنی همه با یه نگاه ترحم برانگیز بهت نگاه کنن و از سر ترحم و وظیفه برات کاری انجام بدن.

پیری رو در صورتی دوست دارم که بچه و نوه و وارثی نداشته باشم و خودم مستقل و تنها زندگی کنم تا دم مرگم و وقتی به جوونیم نگاه می کنم، ببینم که یه کاریو توی زندگیم ارائه دادم و از خودم از این بابت رضایت داشته باشم که یه رسالتی رو توی این دنیا انجام دادم، نه این که فقط تولید مثل کرده باشم. 

پیری خوبه، به شرطی که خودت باشی و خودت و دستاوردی داشته باشی، نه این که سر بار این و اون بشی.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۳
مجسمه ی متحرک

روزی خاطره می شود، اما به چه قیمت؟

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ
بیست و اندی ساله که اتحاد جماهیر شوروی ترکیده و ازش خاطره ای مونده (البته که آثار و میراثش هنوز هست)، روزی هم حجاب زورکی و چماقی و امثالهم خاطره می شن... اما به چه قیمتی؟؟؟ جوونی خیلی از ماها.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۰۶
مجسمه ی متحرک

از فانتزی ها...

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ق.ظ

یکی از فانتزی هام همیشه این بوده که سر عقدم بگم “نه”!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۵
مجسمه ی متحرک

۱۳ بهمن

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

گاهی باید رید به انسان و طبیعتش... البته خیلی وقت ها.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۲۶
مجسمه ی متحرک

خاصیت زندگی

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۱۵ ب.ظ

بارها و بارها پیش میاد که بیخیال هرچی هدف بزرگ و موفقیت بزرگی می شم که توی ذهنم ساختم، موفقیتایی که حتی از تصورش توی ذهنم از شدت ذوق بغضم می گیره.

کز می کنم گوشه ی اتاقم و دلم می خواد همینجا نه فقط زندگی من بلکه همه ی دنیا به پایان برسه. این جور مواقع وقتی من احساس می کنم به ته خط رسیدم، با یک جور خودخواهی مضحک دلم می خواد که همه ی دنیا هم به آخر خط رسیده باشه.

اما بعد از چند ساعت یا چند روز دوباره برمی گردم به روال عادی، انگار که یه شناگر در حال غرق شدن بدون غریق نجات خودشو نجات بده. شاید بی حکمت نیست که آدما علارغم این همه زشتی و پلیدی و ناامیدی ای که توی زندگی براشون اتفاق میفته عموما به زندگی ادامه می دن و به مرگ طبیعی و تقدیریشون می میرن. شاید خاصیت زندگی همین باشد...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۵
مجسمه ی متحرک

اول بهمن

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۸ ق.ظ

برای ادامه ی زندگی باید بهانه تراشی کرد.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۸
مجسمه ی متحرک