فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

٩٧ هم از راه رسید

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ب.ظ

سال نوی همتون مبارک، امیدوارم سالی باشه که کمتر مطالب منفی اینجا بنویسیم و از شادیا و تجارب خوبمون بنویسیم! 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۶
مجسمه ی متحرک

٢٠ اسفند

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ

چیزی که مطابق باورها و سلیقه هاتون نیست رو بهش نگید "انحراف" یا "مرض".

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۲
مجسمه ی متحرک

محاله که چنین جمله ای را نشنوید

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ب.ظ

فکر می کنم این جمله فراگیر باشه و احتمالا شما هم باهاش چند باری مواجه شدین. کافیه یه عادت یا حساسیت خاصی داشته باشید، مثلا توی لیوان دهنی آب نخورید یا مثلا از این که کسی بدون در زدن بیاد تو اتاقتون بدتون بیاد و یا هر عادت و حساسیت دیگه....محاله که با اراجیف و خزعبلاتی از این قبیل که "تو شوهر کنی می خوای چی کار کنی با این اخلاقت؟!" یا "کسی که می خواد باهات ازدواج کنه باید چی کار کنه؟!" مواجه نشید. اولا که تمام چارپایان روی زمین مدفوع کنن توی مغز و دیدگاه خرابتون که ازدواج فقط شده براتون سوژه، دوما من همینی که هستم و اون یابویی که می خواد بیاد سمت من باید همینطور که هستم منو بپذیره. نمی خواد؟ راه باز جاده دراز هرررررری.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۴
مجسمه ی متحرک

نمایشگاه نقاشی استادم

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

من چم شده بود؟ روز اختتامیه نمایشگاه استادم تا از در اومد تو پریدم بغلش و زدم زیر گریه، مریض شده بودم؟ دیوانه شده بودم؟ سر ریز احساسات بود؟ عقل و بارمو از دست دادم و باید بخوابم تیمارستان؟؟؟ خدایا چرا همچین شد؟ یه آن انگار هیچکس نبود...هیچکس حتی استادم، فقط خودم بودم و خودم و خودم و یه اسب افسار گسیخته... رم کرده... نابود شده.

هنوز نشستم توی نمایشگاه و دارم این متنو می نویسم. مجنون شدم. مجنون.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۲۳
مجسمه ی متحرک

ریدم به... 1#

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ
خب، اولین شماره ی “ریدم به...” اختصاص داره به خواستگارم. ریدم به خواستگارم که در آستانه ی ۳۵ سالگی یهو یادش افتاده باید ازدواج کنه و “نیاز روحیشو” ارضا کنه. ریدم بهش... چون که قبلش هر گهی خواسته خورده، با ۱۰۰۰تا دختر بوده و به قول خودش انقد مشروب خوری کرده که لکنت زبان گرفته بوده و انقد سیگار کشیده بوده که ریه ش شده بوده دود کش و وقتی به آستانه ی سی سالگی رسیده این عن خوریا رو گذاشته کنار و فهمیده اینا واسه فاطی تنبون‌ نمی شه! موش بخورتت! ناز بشی الهی! چقدر تو با تقوایی! حالا هم با ژست کسشر همه چی دانیت نشستی روبروی من، ۱۰ سال از خودت جوونتر و ننه ت منو پیدا کرده برات!
من با مشروب خوردن و سیگار کشیدن و دوست دختر داشتن هیچ مشکلی ندارم، گذشته ی هر آدمی هم به خودش مربوطه. من با متزلزل بودن و یهو تغییر فاز دادن مشکل دارم! چطور تا سی سالگی ماتحت زندگی مدرن و آزادو پاره می کنن و همچین که به ۳۵ می رسن موش میفته تو تنبونشون که ننه م بره برام یکیو پیدا کنه و غش می کنن در دامن سنت و آداب و رسوم! هیچ اشکالی هم نداره اگه کسی بخواد سنتی ازدواج کنه اما انصافا جوری رفتار کنیم که همه چیمون به همه چیمون بیاد... کسی سنتی می تونه ازدواج کنه که در زمان مجردیش آدم خویشتنداری بوده و کلا چارچوب داشته، نه مثل این آقا. آقای ش، ریدم بهت... و تو و اون ننه ی کوته فکرت و اون فلسفه خوندنت و مهندس بودنت تشریف بیارید تو کون بنده. گوزوی متزلزل... اگه سبک زندگیت قبلا این بوده محکم پاش وایسا و قبولش داشته باش و بهش احترام بذار، نه این که ازش فرار کنی. خوشحالم که زدم تو پوزت و بهت فهموندم که نمی شه هم خرو داشت و هم خرمارو... امثال تو البته کم نیستن. ریدم بهت... ریدم به هرچی آدم روتوش شده ی کسشر و تخمیه.
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۴
مجسمه ی متحرک

از سری "ریدم ها"

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۴۴ ق.ظ

تصمیم گرفتم هر از گاهی و هر چند پست یک بار "از سری ریدم ها" بنویسم، یعنی بیام برینم به هیکل مبارک هر کس و ناکسی که گه بوده به تمام معنا... جهت تخلیه. فردا اولین مورد رو می نویسم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۴۴
مجسمه ی متحرک

از معجزات هم آغوشی

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۲۴ ب.ظ

با امیر غریبگی نمی کنم، الان باهاش احساس نزدیکی می کنم و باورم شده که توی رابطه م و رابطه م رو دوست دارم. حس خوبی بود وقتی بهم زنگ و گفت برام سیگار بگیر، حس کردم همچینم بد نیست برای شریک عاطفیت مایه بذاری، با همین چیزای کوچیک. دیگه احساس تنهایی ندارم کنارش، احساس تعلق دارم و حالم خوبه. هم آغوشی معجزه ی عجیبیه. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۲۴
مجسمه ی متحرک

چنبره زدن شب

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ق.ظ

کاش بعد این همه بغض و سردرد و گریه ی ناقص حداقل شب یه خواب خوب ببینم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۳۴
مجسمه ی متحرک