فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

٣٠ اردیبهشت

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۳۵ ق.ظ
فراموش نمی کنم لحظاتی رو که بدنم یک چیز "ممنوعه" رو طلب می کنه...مگر می شه که فراموش کنم؟ 
اگر روزی فراموش کنم بی شک به روزهای ریاضتم بی احترامی کردم...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۳۵
مجسمه ی متحرک

انتخابات

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۵۹ ب.ظ

فارغ از این که رای می دیم یا رای نمی دیم و هر کدوم برای تصمیممون قطعاً دلایلی داریم که می تونه منطقی و یا غیر منطقی باشه، من به عنوان یک دختر توی جریان انتخابات گاهی به خیلی چیزا فکر می کنم...

زمان هایی بوده که زنان اصلاً حق رای نداشتن، و چندان هم زمان های دوری نبوده، چه توی ایران و چه توی کشورای اروپایی... سر حق رای آدمها مبارزه کردن و حتی کشته شدن...ساده به دست نیومده...

به نتیجه و اوضاع و شرایط کاری ندارم، ولی همین که به عنوان زن این حق رو توی این دیار دارم یه لبخند کمرنگی روی لبم می شینه...

به امید روزی که با آگاهی شر زن ستیزی برای همیشه کنده بشه...

دوباره ایران...

پ.ن: امروز روز روشنیه...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۹
مجسمه ی متحرک

٢٥ اردیبهشت

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ

یادم نرود این روزها را...که انتظار یک چیز احتمالی را می کشیدم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۰۷
مجسمه ی متحرک

نیمه شب ها

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

نیمه شب ها مقدسند. فقط چون یادم میارن که بازم تنهایی باید بجنگم...نیمه شب ها مقدسند فقط بخاطر همین.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۱
مجسمه ی متحرک

حالت تهوع

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ
از صبح احساس کوفتگی دارم و سینوسام درد می کنه. حالت تهوع حالت آشنای هوای بهاری است.
پ.ن: کسی که نقد می کنه به جامعه و برخی سیاست ها لزوماً یه تنه نمی خواد بره انقلاب کنه. کامنتهای توهین آمیز پاک می شن. بیش از این ادبیات گوهر بارتون رو برام رو نکنین.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۰
مجسمه ی متحرک

بعد از یک ماه و هشت روز

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ب.ظ

یک ماه و هشت روز می گذره از روزی که اومدم خونت و دیدار اولمون انقدر ناشیانه اتفاق افتاد.

یک ماه و هشت روز می گذره از روزی که دیگه بهم اثبات شد که ذره ای دغدغه ت نیستم و یک سال تمام ذهن من از احساس مثبت نسبت به تو و شوق رسیدن به تو باردار بود، غافل از این که یه بچه ی حروم زاده رو توی ذهنم پرورش می دادم...

یک سال تمام وقت صرف شد تا تو توی فکر و احساسم نشستی و با تصویری که ازت ساخته بودم خیلی خو گرفته بودم... اما الان، بعد یک ماه و هشت روز، دارم تمام سعیم رو می کنم که برای همیشه از ذهنم بری بیرون.

کاش ما آدما بتونیم جایگاه درست خودمون رو در قبال همدیگه پیدا کنیم، تا بتونیم با آرامش و بدون این که این همه بخوایم بخاطر همدیگه هزینه بدیم و از همدیگه اذیت بشیم زندگیمونو می کردیم...

یادمه یه فال حافظ گرفتم به نیت همون آدم، و جوابی گرفتم که مو نمی زد... "عاشق کسی شدی که از اسرار عشق هیچی نمی دونه". (به فال اعتقاد ندارم و بر مبناش زندگی نمی کنم، ولی گاهی که خیلی مضطرب می شم برای آرامش این کارو می کنم.)

درسته، قرار نیست همه ما رو اونجوری که واقعاً هستیم ببینن و ارزشِ ارزش رو بدونن... هر کسی خوبه برای خودش خوبه ولا غیر.

اینا همه ی حرفای منطقی ایه که به زبون راحته ولی در عمل سخت تر از اون چیزی که تصورش رو می کنیم...

گاهی به این فکر می کنم که کاش انقدر که راحت آدما رو اذیت می کنی و به راحتی ازشون عبور می کنی و کوچکترین توجهی به احساساتشون نداری ، یک روزی به سختی صدای تک تکشون توی سرت بپیچه و به خودت بیای و سعی کنی خودت رو تغییر بدی...ولی بعیده چنین چیزی چون همیشه گفتن توبه ی گرگ مرگه.

کاش انقدر که به رابطه ی جنسی اهمیت می دی یه کمم به روح و روان آدما اهمیت می دادی و دو وجب بالاتر از پایین تنه ت رو هم در نظر می گرفتی...

کاش انقدر که ظاهرت قابل اعتماد و فرهیخته به نظر میاد و پشت یه ماسک اجتماعی قایم شدی، سیرتت هم قابل اعتماد بود...

کاش انقدر به فکر خوش گذرونی های خودتی یه کم از خودت فراتر می رفتی و چشمت به اطرافت باز می شد...نه این که مثل یه بچه که همه چیش خودمحورانه س رفتار کنی...

حالا دیگه مطمئنم که به فرض محال هم روزی یک درصد تغییر کنی، حاضر نیستم ببخشمت و اجازه بدم که یه رابطه ی خیلی ساده و معمولی هم باهات داشته باشم...







۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۸
مجسمه ی متحرک

سفرهای یک روزه

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ

سفر رو دوست دارم، چون روحیه م مثل کش تنبونه، یکجا بند نمی شه و بیش از حد کنجکاوم و آروم و قرار ندارم. سفر با غریبه هایی که تا بحال ندیدی حال و هوای خاصی داره. چند بار تور یک روزه رفتم و به خیلی نکات و احساسات برخورد کردم که برام حقیقتاً جذاب بودن.

توی این تورای یک روزه همه جور آدمی با هر تیپ و روحیه ای میاد...ولی چیزی که به نظر من همشون درش اشتراک دارن و به طور کلی همه ی آدمای سفر برو اینجورین اینه که بیشتر "زندگی" می کنن نسبت به بقیه ی آدما، بیشتر به خودشون عشق می ورزن، بیشتر "می بینن"، بیشتر "می شنون" و چیزای متفاوت تری از زندگی می خوان نسبت به آدمای عادی...

عشق ورزیدن به خود و اهمیت دادن به خود همون چیزیه که فرهنگ جامعه ی ما با اون هنوز خیلی غریبه س به نظرم...به خصوص در مورد خانومای متاهل و بچه دار. همیشه جا افتاده که کسی که مادر و همسره باید از همه ی خوش گذرونی هاش بزنه و به زندگیش و بچه هاش برسه و به عبارتی خودشو فدا کنه و همه ی دنیاش بشه خانواده ش. اما من وقتی توی این تورا یا سفرهای دیگه ای که خودم می رم می بینم زنانی هستن که مادر و همسرن اما برای خودشون ارزش قائلن و یه دنیایی فرای بچه و شوهر برای خودشون درست کردن که با اون دارن زندگی می کنن و خوشگلیای زندگی رو می بینن و تجربه می کنن و به خوش گذرونی های خودشون می رسن، واقعاً از ته دلم خوشحال می شم...خوشحال می شم که می بینم می شه خانواده تشکیل داد و در عین حال اون دنیای خودت و علایق خودت و به طور کلی فردیت خودت رو هم حفظ کنی.

وقتی توی تورهای یه روزه می رم حس می کنم که مدت هاس که هم توری هامو می شناسم و مدت هاس که باهمیم...و اصلاً حس نمی کنم که فقط یک روزه که سفرم، حس می کنم چند روزه که سفرم...و این برمی گرده به کیفیت استفاده از زمان. و در نهایت این که همیشه راه سفر بیشتر از خود مقصد خوش می گذره توی این سفرا.

همیشه چند نفر هستن که توجه من رو توی تور جلب می کنن بخاطر یه خصوصیت خاصی که دارن. این سفر رفتم جنگل راش و یه آقای شصت ساله ی مجرد که با دوست سی و هفت ساله ی مجردش اومده بود تور توجهم رو جلب کرد. مشخص بود که ناملایماتی توی زندگی قطعاً دیده اما هنوز عشق به "زندگی کردن" داشت. قوه ی تخیلش، جوانِ درونش، این که تعلقی به چیزی نداشت و خودش رو رها می دونست و حتی کوچکترین چیزا رو توی جنگل، از تنه ی شکسته ی درخت تا یه سوسک رو با تخیلش تفسیر می کرد جالب بود.

و اون خانومی که پنجاه و خورده ای سن داشت اما هنوز خودش رو "اول راه" برای مکاشفه و گشت و گذار می دونست و از همه انرژیش بیشتر بود...

احساس می کنم که هنوز هستن آدمایی که بدون طمع دارن از زیبایی های مجانی زندگی نهایت بهره رو می برن و این منو دلگرم می کنه. و قطعاً هر آدمی یه کتابه، که حرفی برای گفتن داره، حالا اون حرف می تونه برای ما خوب باشه یا بد.

هوا توی جنگل راش عالی بود. هم ابر و مه و بارون بود و هم این که وسطاش آفتابی می شد... وقتی آفتاب شد دراز کشیدم روی چمنا و گذاشتم لباسایی که مثل موش آب کشیده شده بود زیر آفتاب خشک شه.

ساعت 12:30 با تن و لباسای نم کشیده رسیدیم تهران، تهرانم بارون بود.

اینم یه عکس از جنگل راش، که دوست داشتم باهاتون تقسیم کنم حال خوبِ دیروزمو...

پ.ن: انگشت وسطی دست چپم یه نقطه شو که دست می زنم می سوزه. احتمالاً تیغی چیزی فرورفته. ولی هر چی هست زیر پوسته و کاری نمی تونم بکنم. ملالی نیست...


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۱
مجسمه ی متحرک

غریبه ی سنگ انداز

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ

دیشب ساعت دوازده نشسته بودم نقاشی می کردم که دیدم یه صدایی از طرف دیوار اتاقم و پنجره م میاد...اول فکر کردم همسایه ای کسی داره چیزی می کوبه و یا ساختمون بغلی در حال بناییه که صداش میاد اینور. اما بعد دو دقیقه احساس کردم یکی داره سنگ پرت می کنه...پرده رو زدم کنار دیدم یه پسره س که اصلاً نمی شناسمش، با ماشینی که اصلاً نمی شناسم...چند ثانیه منو نگاه کرد و گاز داد رفت.

ترس و عصبانیت باهم قاطی شده بود و اگه دستم بهش می رسید انقدر می زدمش که صدای بزمجه ازش دربیاد.

نمی دونم چرا تازگیا کوچکترین مزاحمتی شدیداً منوعصبی می کنه و دلم می خواد طرفو جرواجر کنم. آدما حالت تهاجمی پیدا کردن، نگاهشون، حرف زدنشون، زبان بدنشون... نشون دهنده ی تعرض و دست اندازی و مزاحمت برای آدمای دیگه س...

سخته سر و کله زدن با کسایی که حد و حدود خودشونو نمی دونن و تمام هم و غمشون اینه که پاشونو دراز کنن توی حریم دیگران.

غریبه ی بیمارِ سنگ انداز، احتمالاً اشتباه گرفتی... یا این که ساقیت خوب نبوده جنس آشغالی بهت انداخته عوضی رفتی یه ورِ دیگه ی فضا...

فقط این وسط عاشق سینه چاکِ گمنام کم بود... خوشبختانه امشب پیداش نشد و فکر کنم فهمید چه گهی خورده دیگه نیومد اینورا.

انسانم آرزوست...

پ.ن: عکاسی خوب پیش میره، دوربین بهترین همدمه، توقعی از آدم نداره و هرچی ازش کار بکشی ازش آثار هنری خوبی می شه که تولید شه، نه مثل آدما که با توقعات تخمی رمانتیکشون بشاشن به حال آدم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۴
مجسمه ی متحرک

میراث آلبرتا 3

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ

مستندیه راجب مهاجرت ایرانیا به خارج از کشور برای ادامه ی تحصیل و کار، و من به واسطه ی تجربه ای که توی زندگیم داشتم همیشه مهاجرت و تعارضات درونی ای که یه آدم تجربه می کنه برام دغدغه بوده...پس هر سه قسمت این مستند رو دیدم.
حداقل توی دو سری اول صداقت بیشتری بود... ولی سری سوم واقعاً جهت گیرانه و مزخرف بود. انتخاب کیس ها که یکی از یکی افتضاح تر...
با دیدن این مستند به این پی بردم که چرا یک ایرانی حتی وقتی هم که از فشارها و اجبارهای مملکت خودش رها می شه و به جایی مهاجرت می کنه که دیگه لازم نیست برای منفعت و امنیتش فیلم بازی کنه و خیلی راحتتر می تونه "خودش" باشه بازم از خودش هراس داره و حاضر نیست با خودش مواجه بشه و زندگی کنه... اون خانومی که با یه روسری نصفه نیمه میاد جلوی دوربین و می گه کسی منو اجبار نکرده که روسری سرم کنم، و من از سر کنجکاوی اسمشو سرچ کردم و عکسشو توی گوگل دیدم که بی حجابه، چرا باید بیاد جلوی دوربین تظاهر کنه به چیزی که واقعاً نیست؟ این خانوم دیگه زیر بار حجاب اجباری نیست و اون سر دنیا تحصیلشو کرده و الان یه کار خیلی خوب داره و داره زندگیشو می کنه و کاریم به اینجا نداره و خطری هم بخاطر بی حجابی تهدیدش نمی کنه، پس این رفتار ناشی از چیه؟
و یا اون پسر هایپر و زبون ریزی که داروسازی می خوند توی آلمان و یه کاری که می کرد آخر هفته ها این بود که ساقی دانشجوها می شد توی دورهمی ها، وقتی میاد جلوی دوربین و تا خرتناق لیوانو با آبجو پر می کنه و  می گه "این آبجو رو خیلی می پسندن دانشجوها، ولی من نمی خورم" و دست آخر لیوانو خالی می کنه توی سینک ظرفشویی، یکی از متظاهرانه ترین و حال بهم زن ترین حرکاتی بود که دیده بودم...و بعدش با اون حالت سبک سری بخصوصش میاد بلوف می زنه که "من توی مهمونی ها همیشه ادای مستارو خوب درمیارم در حالی که هیچوقت  مست نمی کنم! خب دوست عزیزی که سر تا پات اداس، حتی اگرم راست بگی که من هیچوقت مست نمی کنم و ادای مستارو درمیارم بازم داری نقش بازی می کنی و تظاهر...
اون آقایی که استاد فلسفه بود توی آلمان می گفت که اینجا معلم نقاشی یه مفهوم خاصی داره، اینجا نقاشی نقاشی بدنه! سنگین تره که بچه نقاشی یاد نگیره! و این که کلاس شنای اجباری برای بچه ها می ذارن و من نمی دونم چجوری دخترمو بفرستم؟ آقای فیلسوف عزیز، نقاشی فیگوراتیو و مدل زنده اونقدر چیز عادی ایه که در خیلی از کلاس نقاشی های تهرونم بری هست و لطمه ای به اعتقادات حضرت عالی وارد نمی کنه و ثانیاً، راجب استخر رفتن دخترت هیچ سوال کردی از خودِ دخترت که نظر خودش چیه درباره ی استخر مختلط رفتن؟ و یا این که همون رویه ی معمول عموم مردان ایرانی رو پیش گرفتی که فکر می کنی فقط خودت صلاح بچه ت رو می دونی و فرصت هرگونه تفکر و انتخاب رو ازش گرفتی؟
از همه فاجعه تر اون دختر محجبه ای بود که از ده سالگی به هلند مهاجرت کرده و الان توی یه آزمایشگاه کار می کرد با یه سمت خوب... من ایراد به محجبه بودنش و این که دوست داره برگرده ایران نمی گیرم، من ایراد به حرفاش و جهت گیری هاش می گیرم که می گه من متاسفانه دارم جایی زندگی می کنم که "همجنس بازا" راحت ازدواج می کنن و خدا گفته جایی که "کفره" نباید زندگی کرد! خیلی عجیبه که از ده سالگی آدم توی یه کشور آزاد زندگی کنه و بازم چشم دیدن همجنسگرایان رو نداشته باشه و حقوقشون رو به رسمیت نشناسه و کشورهای اروپایی رو مثل ادبیات خیلی از مرتجعین عزیز "بلاد کفر" خطاب کنه...چرا باید اینجوری فکر کرد که مسلمونی کردن حتماً مساوی اینه که دیگری نفی بشه؟ می شه مسلمونی کرد و اون همجنسگرا رو هم حقوقش رو به رسمیت شناخت و تحقیرش نکرد... و در ضمن، همین "بلاد کفر" بود که شما خانوم عزیز رو به اینجا رسوند و انقدر آزادی بوده که بتونی حجابت رو هم حفظ کنی و مسلمونی کنی...
و درنهایت، چرا دروغ و تظاهر انقدر در ماها ریشه داره؟ چرا جرئت ابراز اون چیزی که هستیم رو نداریم؟ چرا از خودمون فرار می کنیم؟ و نکته ی غمگینش اینه که بازم تظاهر می کنیم حتی در جایی که دیگه لزومی به تظاهر نیست...
پ.ن: جهانگیری در مناظره

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۱
مجسمه ی متحرک

این روزها با این افکار

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۱ ب.ظ

گاهی به این نتیجه می رسم که پشت هر تلخی و ناراحتی و تنهایی و دلسردی ای که می کشم یه جور آگاهی مثبت هست... یک چور تغییر مسیر و جور دیگر دیدن...

این بحران برای من تقریباً از خودِ بیست سالگی شروع شد، و تا به امروز ادامه داره و گاهی حس می کنم هی عمیق تر و عمیق تر می شه. یکی از دلایل این حالت اینه که تا 18-19 نوزده سالگی اساساً اونقدر توی جامعه نبودم و با افراد زیادی سر و کار نداشتم، همش با خونواده بودم و مدرسه و درس و فک و فامیل خودمون و چندتا کلاس هنری و زبان... فکر می کردم همه مثل خونواده ی خودم هستن در قبال من، دلسوزو واقعی...اما این سالا و برخورد و معاشرت با آدمای مختلف به من نشون داد که خوش بینی احمقانه م رو بذارم کنار و حواسم به واقعیتا باشه.

از یه ذهنیت غلط که "همه خوبن و همه چی گل و بلبله" و این که همه ی آدما اون چیزی هستن که می نمایند دارم میام بیرون و این بیرون اومدن دردناکه...مثل معتادی که داره موادشو ترک می کنه...اصولاً ترک هر چیزی و تغییر هر چیزی دردناکه...و اتفاقاً تغییر ذهنیت و تفکر از همه دردناک تر.

حافظ بی خود و بی جهت نمی گفت که "واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند/ چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند" و همچنین خیام که می گفت "آواز دهل از دور خوش است"... واقعاً همه ی اشعاری که سرودن ناشی از شناخت عمیقشون از مردم و شرایط اجتماعی ایران بوده.

و در آخر دارم به این فکر می کنم که چقدر نبود یه سری آدما خوبه...

پ.ن: امروز یه دختره توی مترو کفشمو لقد کرد انقد عذرخواهی کرد که من داشتم آب می شدم می رفتم تو زمین! کمن این آدما... و با دیدنشون یه جور کیف درونی احساس می کنم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۱
مجسمه ی متحرک