فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

مکالمات کسالت بار

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ
هر سری که به آرایشگاه می رم برای برداشتن ابروهام با دو- سه جمله و سوال تکراری زن آرایشگر مواجه می شم.
"دیر اومدی این دفعه هم؟ کی بود اومدی بار آخر؟"
"سرِ کار می ری تو؟"
... و اینگونه است که می شود فهمید که دنیای آرایشگری دنیایی است که بس محدود و ملال آور... اما رنگارنگ.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۱
مجسمه ی متحرک

خطاب به مخاطبان عزیزم

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ

اول از همه از تک تکتون ممنونم که نوشته های منِ کوچیک و ناقابل رو دنبال می کنین... چه موافقم باشین و چه مخالفم، در هر صورت برام ارزشمندین. همین که بدونم دو نفر مخاطبم هستن برای من یک دنیا ارزش داره. 

راستش مدتیه که خیلی دارم به این فکر می کنم که با سبک نوشتار بی پرده و بدون سانسورم و پراداختن به موضوعات حساسیت زا ممکنه دچار دردسر بشم  و وقتی با خودم حساب می کنم که می تونم با عواقبش مواجه بشم یا نه می بینم که فعلاً نمی تونم... گاهی حس می کنم باید جانب احتیاط رو رعایت کنم و متاسفانه محافظه کاری رو در پیش بگیرم.

حتی به فکرم رسید که وبلاگ رو ببندم... اما نمی بندم. احتمالاً چندتا از مطالبم رو حذف می کنم، برخلاف میلم و به ناچار سبک نوشتارم رو تغییر می دم، بازم برخلاف میلم.

من هیچوقت و به هیچ عنوان به دنبال "ترویج" عقیده یا سبک زندگی خاصی نبودم و نیستم... اینا عقاید و افکار و سبک زندگی خودمه و به هیچ وجه اونارو به کسی تحمیل نمی کنم. اما خب، ما توی دیاری زندگی می کنم که سوء تفاهم و برداشت اشتباه زیاد پیش میاد.

روزی که اینجا شروع به نوشتن کردم، احساس راحتی می کردم و خوشحال بودم از این که جایی غیر از دفتر خاطراتم می تونم بنویسم... اما مدتیه این احساس راحتی و امنیت از بین رفته. 

من می مونم، اما همچنان حرفها و دردهای واقعیم توی دفتر خاطراتم خواهد بود، نه اینجا... ملالی نیست.

و در نهایت به قول سیف فرغانی:

 ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن/ تأثیر اختران شما نیز بگذرد 



 


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸
مجسمه ی متحرک

چندتا از نقاشیام...

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۷ ب.ظ

مدت ها بود که توی فکرش بودم که عکس چندتا از نقاشیامو بذارم. طبیعتاً تعدادشون خیلی زیاده. یه جورایی هم طی این مدت تغییرات محسوسی توی کارام ایجاد شده. تصمیم گرفتم عکس چهارتا از کارامو بذارم که دوتاشون مربوط به دوره های اول کارمه و دوتای دیگه شون متاخرتر هستن.

پ.ن: متاسفانه نور عکسا اصلاً خوب نیست. به بزرگواری خودتون ببخشید.






۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۷
مجسمه ی متحرک

مشاوره ی امروز

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۰ ق.ظ

امروز رفتم پیش یه مشاور و قرار شد هشت جلسه ببینمش و مشاوره کنیم.

همون برخورد اول خوشم اومد از برخورد و سوادش، خیلی ساده هم صحبت می کرد و از همه مهمتر جوون و امروزی بود و می دونم که درد من و خیلی از همسالان منو درک می کنه. مثل مشاور قبلیم نبود که فلسفه و عرفان نظری و... رو چاشنی روان شناسی کنه و به خوردم بده و در نهایت با محافظه کاری تمام از کنار خیلی چیزا که چالشای زندگی منه و دارم ازشون اذیت می شم عبور کنه. از فلسفه بافی های ناکارآمدش خسته شده بودم و از این حالت که تا زنگ می زدم می گفتم "الو، سلام" می شد ده تومن و در نهایت کلمه به کلمه رو با پول محاسبه می کرد و در نهایت صد- صد و خورده ای بابت حرفایی که نه توی فلسفه می گنجه و نه توی عرفان و نه توی روان شناسی، بلکه یه مشت گنده گویی های غیر کاربردی بود که کمک خاصی هم به حال روزم نمی کرد باید پیاده می شدم.

بگذریم

توی جلسه ی امروز این مشاور بهم گفت "می دونی خیلی مردونه هستی؟! الان حس می کنم یه آقا و رو به روم نشسته نه یه خانوم!"

گفتم گاهی خودمم اینو حس می کنم و بعضیا بهم گفتن... من دوستی و همنشینی با آقایون رو به خانوما ترجیح می دم و بیشتر دوستام پسرن و همیشه حتی ادبیات مردونه رو ترجیح می دم به ادبیات و گفتار زنانه... گفت کاملاً مشخصه.

من نه فیزیک بدنم مردانه س، نه صدام، نه چهره م، نه لباس پوشیدنم و نه رفتار لاتی گونه دارم و نه هیچوقت به تغییر جنسیت فکر کردم و از همینی که هستم راضی بودم و هستم. اساساً به تمایزات جنسیتی خیلی اعتقاد ندارم و جنسیت از نظر من یه امر سیاله.

اما راستش برای خودم جالبه که چرا کششم بیشتر به بحثا و رفاقتای مردونه س... احتمالاً طی این هشت جلسه به یه جوابی برسم.

شماها حس کردین که زنانگی در من ضعیفه یا نه؟

پ.ن: پیش مشاور رفتن به معنی دیوونه بودن نیست... این فرهنگ و پندار غلط رو تغییر بدیم.





۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۰
مجسمه ی متحرک

و اما...

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ق.ظ

بعد کلنجارهای بسیار و اظهار نظرهای متعدد و متنوع در باب اینجانب و افکارش...

امشب اعلام می کنم که عرضی ندارم!

تا فردا

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۲
مجسمه ی متحرک

مطلبی که قرار بود موضوعش چیز دیگری باشد

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۰ ق.ظ

قرار بود پست امروزم رو به تجربه ی تست مدلینگم اختصاص بدم. مدل فشن و لباس نه. مدل زنده ی نقاشی، که می مونه برای فردا.

اما امروز پای عوضی هایی به تهران باز شد که به هیچ جای دنیا رحم نکردن و نمی کنن... 

کاش خدا رو یه جور دیگه ای می پرستیدن، کاش خدا رو توی کشت و کشتار و خون و تفنگ و بمب نمی دیدن...

راست می گن که خطرناک ترین چیز اینه که آدم نظام فکریش رو دست یه شخص یا سازمان خاصی بده...

ننگ بر تروریسم.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۰
مجسمه ی متحرک

همین الان

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ب.ظ

با دوستی قدیمی همین الان نشسته م توی یکی از رستورانای درکه. هوا خنکه...اما نفسم تنگه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۴
مجسمه ی متحرک

تناقضات مزخرف

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۲ ب.ظ

یه بنده خداییه که یک ساله مادر شده و ازدواج دومشه. دوره ی مجردیش دوست پسر زیاد داشت و اصولاً توی این داستان آدم فعالی بوده همیشه. مقطع بعد از طلاقش هم حتی بیشتر از دوره مجردیش دوست پسر می گرفت...البته بهتره بگم فقط به قصد رابطه ی جنسی با آدما یه جور رفاقت موقت می کرد...جوری که یک شب توی خیابون که رانندگی می کرد یه پسره بهش شماره می ده و فردا شب می ره خونش.

اینا به کنار...زندگی شخصی خودشه و به من و دیگری ربطی نداره. خیلیا اینجورن...این که خوبه یا بده بحثش جداس. 

اما بحث من این تناقضه... تناقضیه که بعد سه سال که از ازدواجش می گذره و یک سال و خورده ایه که بچه دار شده، رفتاراش ١٨٠ درجه به صورت بی منطقی عوض شده.

یه بار بچه ش رو خواست ببره استخر مخصوص کودکان که اونجا مادران و بچه ها هستن. گفت که "اونجا قراره یکی از مادران پسر بچه ی هفت ساله ش رو بیاره! خب آدم روش نمی شه با مایو بره تو آب جلوی بچه ی ٧ ساله!"

دوست عزیز...نه به اون روابط راحتت، نه به این که از گنجشک نر هم حیا می کنی. بلاخره کدومی؟ رومیِ رومی یا زنگیِ زنگی؟ 

این قبیل تناقضات تهوع آورن...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۲
مجسمه ی متحرک

شب و نیمه شب

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۹ ق.ظ

کسی جوابگوی این شبها نیست... کسی جوابگوی این بی خوابی ها نیست... بخواب که این نکبت به این راحتیا رفتنی نیست...

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۹
مجسمه ی متحرک

شک ندارم...

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

شک ندارم که اینجا خانه ی من نیست... خانه ی زیبایی هم نیست...

من موندم چرا وقتی که خیلی از آدما می دونن که دیر یا زود (که البته به زودی) دیگه نیستن توی زندگیمون بازم دو دستی گریبان مارو چسبیدن و می خوان ما هیچ جا نریم و برای خودمون زندگی نکنیم؟؟؟؟؟

چرا روحیه ی آزادمنش سرکوب می شه؟؟؟ چرا روحیه ی اهل سفر و رهایی سرکوب می شه؟

اولین بار که توی یه کشور دیگه بودم و با سبک سفر اروپایی ها آشنا شدم فهمیدم که زندگی و حیات به سبک دیگه ای هم وجود داره... خارج از چارچوب مزخرف خونواده، رها و آزاد با یه کوله پشتی و یه محل اقامت ارزون قیمت و کلی ماجراجویی...

حالا دیگه شک ندارم می خوام پشت کنم به همه چیز و بذارم برم...

پ.ن: دوست عزیزی پست گذاشته بود که بخاطر بچه بازی ها و جو بیخود اینجا مدتی کامنتاشو بسته. دقیقاً حرف دل منو زد و دقیقاً منم به همین دلیل این کارو کردم که مدتی گوشم از شنیدن یه سری کامنت هایی که در حد بچه ی پیش دبستانیه خالی باشه.



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۵
مجسمه ی متحرک