فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

پسا نوشتار

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

یک عدد مخی که گاز معده از آن خارج می شود... پس از یک دوره نوشتن سخت.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۴
مجسمه ی متحرک

سَبُک نباشیم

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

با این که ممکنه گاهی احتراممون دست خودمون نباشه و یه عده احمق با وجود مشاهده ی رفتار بجا و درست ما بازم به ما بی احترامی و بی حرمتی کنن، اما باید قبول کرد که خیلی جاها خودمون باعث می شیم که آدما بگوزن به شخصیتمون.

دوست عزیز و گرامی ای که توی اینستاگرام از صبح که بلند می شن به من پیام می دن و شب که می خوان بخوابن بازم پیام می دن و من بالای ١٠ بار پیامای ایشونو جواب نمی دم، (یا نخونده پاک می کنم یا سین می کنم و جواب نمی دم) باید فهمش برسه که تمایلی برای حرف زدن ندارم... ١٠ بار تعداد کمی نیست برای این که اثبات بشه که برای طرف مقابل هیچ ارزشی قائل نیستم و علاقه ای ندارم که با غریبه ای که هیچ وجه مشترکی با من نداره کوچکترین حرفی بزنم.

میزان لمپن بودن آدما و بی عزت نفسی و بی شخصیتیشون رو می شه از تعداد پیاماشون فهمید و اصرار برای حرف زدن وقتی مشخص و واضحه که طرف مقابل هیچ سیگنال مثبتی نمی ده که هیچ، بلکه از نظرش یه آدم رو اعصاب و چیپی.

بیاین منت هیچ بنی بشری رو نکشیم و هیچ بنی بشری رو اونقدر توی ذهنمون بزرگ نکنیم که باعث بشه اون هیبتش بزنه شخصیت خودمونو له کنه.

پ.ن: بله، در این لحظه من یه آدم بی اعصابم که از دماغ فیل افتاده. گاهی فکر می کنم یه هولوکاست رابطه ای باید راه بندازم. یه عده جداً باید حذف شن.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
مجسمه ی متحرک

مریم میرزاخانی عزیز

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۱۴ ب.ظ

نابغه ی ایرانی ریاضی و استاد دانشگاه استنفورد امروز بعد از چهار سال جنگیدن با سرطان فوت کرد... دلم شکسته، بغض خفه کننده ای توی گلوم داره رژه می ره، فقط از درون گریه می کنم چون عادت ندارم احساساتمو خیلی بروز بدم.

سه سال پیش همین موقع ها بود که به عنوان اولین زن و اولین ایرانی در طول تاریخ برنده ی جایزه ی فیلدز شد که معادل جایزه ی نوبل هست در ریاضیات. یادمه بارها بارها ویدئو برنده شدنشو می دیدم و از شدت هیجان و افتخار موهای تنم سیخ می شد و می دیدم از این که یه زن که هموطنم هست تونست خط بطلان بکشه روی خیلی از کلیشه های جنسیتی و انقدر موفق بشه و به چنین مدارجی برسه با تمام وجودم خوشحال و ذوق زده می شدم. بودنش برام قوت قلب بود و بهم قدرت می بخشید و هروقت از تلاش کردن خسته و ناامید می شدم بهش فکر می کردم و دوباره روحیه می گرفتم... با این که رشته و حوزه مون فرق داشت ولی همیشه برام یه الگوی واقعی بود و الهام بخش.

اتفاقیه که افتاده و نمی شه جلوش رو گرفت... مریم رفت و من و خیلی های دیگه از این که این جواهر بی نظیر رو از دست دادیم دلمون شکسته... اما در کنار این که از رفتنش ناراحتم، از این هم ناراحتم که به این زودیا و به این راحتیا دوباره زنی مثل مریم ظهور نمی کنه با این ساختار و فرهنگ موجود جامعه، اونم توی عرصه ی ریاضیات و علم... که عرصه ای "مردانه" دونسته می شه.

بهتره بگم اصولاً کمن دخترانی که بتونن دست از غرایز اولیه شون بردارن و شوهر داری و بچه دار شدن براشون نشه کعبه ی آمال شون بلکه هدفی رو برای خودشون تعریف کنن و بتونن چیزی رو ارائه بدن و افتخار آفرین و الهام بخش باشن. متاسفانه دختران ما توی حوزه ی خصوصیشون درجا می زنن و هیچ به فکر فعالیت اجتماعی نیستن. می گید نه؟ کافیه به اطرافتون نگاه کنین. ظاهراً دانشگاه می رن و مدرک می گیرن ولی بعدش می شینن خونه به شوهرداری و بچه داری و یا همه ی وقتشونو توی آرایشگاه و رسیدن به ظواهرشون می گذرونن. کاش می شد معیارها و تفکرات رو به یک باره عوض کرد...

مریم عزیز... تک بودی، ای کاش من هم اپسیلونی از اراده و پشتکار و جربزه ی تورو داشته باشم... همیشه برام منبع دلگرمی  بودی. هیچوقت فراموش نمی شی. دوستت دارم و روحت شاد.

پ.ن: هزار بار وسط نوشتن مکث کردم، هم خشم دارم و هم غم.


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۴
مجسمه ی متحرک

فاطمه

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ق.ظ

فاطمه زنِ پسر دائی مامانم، مهدی بود. یه دختر با پوست سفید، صورت گِرد، قد و هیکل خوب و متناسب و چشمای سرد و بی روح. هنرمند بود و نقاش، پدرش از نامدارای بازار بود و یه خونواده ی خیلی خیلی پولدار داشت. با پسر دائی مامانم دوست بود و وقتی ١٨ سالش بود عروس این خونواده شد. ظاهراً پدر فاطمه با این ازدواج مخالف بوده، که البته حق هم داشت. مهدی نه تحصیلات درست حسابی داشت، نه کار درست حسابی و نه روحیه ی هنری و فرهنگی که بتونه دخترشو درک کنه... و طبیعتاً پدر فاطمه بخاطر ثروت و اعتبار زیادی که داشت چندان خوشایندش نبود که دامادش یه همچین آدم معمولی ای باشه. بهرحال خواست دخترش بود و دخترش عاشق بود و در نهایت رضایت داد. و در نهایت با ازدواجشون مهدی کنار دست پدر زنش راهی بازار شد و کاری پیدا کرد.

فاطمه توی خونواده ی ما ساکت و آروم بود و فقط با خواهرای مهدی و چندتا از دخترای دیگه ی فامیل می جوشید. اهل سلام و تعارف آنچنانی که مورد پسند ایرانیاس نبود، و یادمه که اون اوایل یه عده از فامیل حرفایی از این دست می زدن:" اصلاً آداب معاشرت درست حسابی بلد نیست... منو دید سلام نکرد. خیلی یخ و نچسبه، با هیچکس نمی جوشه، مغروره..."

دقیقاً نقطه ی مقابل مهدی بود، که یه دلقک به تمام معناس و توی هر جمعی انقد دَری وَری می گه و این و اونو مسخره می کنه و همه رو می خندونه که دل و روده ی آدم میاد تو دهنش. حتی توی جمعای ما جوونا که همه از هر حرکت مهدی از خنده پاره می شدن فاطمه اصلاً نمی خندید و براش انگار جالب نبود. خلاصه که کلاً دوتا فاز جدا بودن. حدود دو- سه بار هم می خواستن از هم طلاق بگیرن و فاطمه رفته بود خونه ی پدرش و کنتاکتای جدی ای داشتن...مهدی هم با رفقا و فک و فامیل به گردش و تفریح خودش می پرداخت. زندگیشون کش و قوس زیاد داشت در کل و چندین بار تا مرز طلاق رفتن، اما طلاق اونارو از هم جدا نکرد...

فاطمه شش سال پیش سرطان سینه گرفت، مهدی هم کنارش بود و تنها کسی رو که می خواست بالا سرش باشه توی این شرایط سخت مهدی بود. سه سال با این بیماری مبارزه کرد و در نهایت عید سال ٩٤ توی سن ٢٨ سالگی فوت کرد. مرگ فاطمه جداشون کرد...

مهدی الان تنها زندگی می کنه و خونه ش رو یه مدت خیلی آرتیستی دیزاین کرده بود. اوایل فوت فاطمه زیاد گریه می کرد و گاهی فکر کرد که در حق فاطمه کم لطفی کرده بود، چون فاطمه خیلی دوسش داشت انگار. اینو می دونم که مهدی با همه ی دلقک بودنش و مسخره بازیاش یه آدمیه که عمیق غصه می خوره و شاید هزار بار با خودش فکر می کرد که کاش شرایط جور دیگه ای بود و خیلی از رفتارا از هر دو طرفشون سر نزده بود تا این همه از دست هم اذیت نشن... اگر آدمیزاد می دونست چقدر اطرافیانش و خودش عمر می کنن قطعاً توی یه سری رفتاراش تجدید نظر می کرد. اگر مهدی می دونست فاطمه به این زودی می ره خیلی جاها کوتاه میومد و خیلی کارا رو نمی کرد، فاطمه هم همینطور. بهرحال گذشته و من در جایگاه قضاوت نیستم که زندگی مشترک اینارو که از خیلی ابعادش بی اطلاعم رو تحلیل کنم و حکم صادر کنم. حرفم اینه که حیف بود این عمر کوتاه و این همه کشمکش که بازم تهش بهم تعلق خاطر داشتن.    

فاطمه تو اوج جوونی با اون همه پول و تابلو نقاشی و زیبایی و ماجراها با مهدی رفت زیر خاک... می گن که دستش تو دست مهدی بود وقتی جون داد.

من وقتی بهش فکر می کنم اولین تصویری که ازش میاد تو ذهنم با اون لباس نامزدی خوشگل و متفاوتشه، که به رنگ آبی فیروزه ای بود...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۴:۰۴
مجسمه ی متحرک

روزی تنها زندگی کنم

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۶ ب.ظ

روزی تنها زندگی کنم اولین کاری که می کنم یه گربه می گیرم. هر از چند گاهی با کفش تو خونه م رژه می رم. وقتی می خوام غذا بخورم سینی نمی ذارم زیر دستم. دو ماه یه بار اگه حسم بیاد و عشقم بکشه یه جارویی می زنم (از صدای جارو برقی بیزارم). کفشامو بلافاصله توی جا کفشی نمی ذارم و اصلاً برام مهم نیست که فرش جلوی در کثیف بشه، حتی اگه توی عن راه رفته باشم. ظرفارو بلافاصله نمی شورم، می ذارم یه دو- سه روز بعد که حسش اومد می شورم همشو. وسایلی که گوشه ی اتاقم افتاده رو می ذارم همونجا بمونه و هروقت عشقم کشید می ذارمش تو کمد نه این که از زور و اجبار این که مامانم از اتاق اینجوری خوشش نمیاد. روی میزم پر از کتاب و کاغذ باشه مهم نیست، هروقت لازم دونستم جمعش می کنم. کولِرو از صبح تا شب یه سره روشن می ذارم. غذا بخوام درست کنم اگه گاز کثیف شد، که شد، فدای سرم، گاز برای کثیف شدنه بعداً یه دستمال می کشم و خلاص، تمیز کردن حسابی گاز توی قاموس من نیست. به اندازه ی خودم یه خرید مختصر مواد غذایی می کنم نه به اندازه ی ده تا خونواده ی گودزیلاها. نصف خونه رو استودیو نقاشی می کنم و پر وسایل نقاشی. احتمالاً بخشیش هم استودیو عکاسی.

ساعت ها تو تنهایی خودم می مونم و هر از گاهی رفیقی رو دعوت می کنم برای عصرونه. زمان بیرون موندمم معمولاً تا یازده شب اینطورا خواهد بود.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۶
مجسمه ی متحرک

گاهی

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۲ ب.ظ
گاهی (البته خیلی وقتا)، لازم نیست جواب همه ی مسائل و سؤالات رو بدونیم. این همه جست و جو کردن و تحقیق و تفحص و تحلیل چیزی جز یه اعصاب داغون و ذهن شَلَم شولوا به جا نمی ذاره.
گاهی به مغز باید فرمانِ "خفه شو" داد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۲
مجسمه ی متحرک

بله...

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۶ ب.ظ

بله...هرچی آس و پاس و بی پوله می خوره به پُست ما. 

روی دیوار یک نفر هم نمی شه یادگاری نوشت.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۶
مجسمه ی متحرک

فمینیستی

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ
من تا به امروز نه قصد ازدواج دائم داشتم و دارم، و نه ازدواج موقت و یا سفید و سیاه و یا به قول معروف حتی دوستی متعهدانه...
 اما وقتی می بینم که یکی از دوستای صمیمیم داره ازدواج می کنه و شهریور عروسیشه، توی این ماه هم عروسی یکی از دخترای فامیلمونه که همسن منه و همبازی دوران بچگیم بود، دختر یکی از دوستای خانوادگیمون که یک سال از من کوچیکتره عروسیش مرداده، دختر اون یکی فامیلمون هم که چهار-پنج سال از من کوچیکتره و همیشه عقده ی شوهر داشته الان داره ازدواج می کنه، دچار یه حس غریبی می شم... دیدی که وقتی اطرافیانت یه کاریو انجام می دن و یه موجی راه میفته و با این که قلباً اون کار رو دوست نداری و قبولشم نداری اما حس می کنی که جدا افتادی؟
اتفاقاً اینجا نقطه ی خطرناکیه که باید آدم عاقل باشه و مختار... و اجازه نده که جو حاکم و اون کاری که بقیه انجام می دن روی تصمیمش تاثیر بذاره. چرا که آدم تبدیل می شه به یه موجود منفعل که فقط جامعه و اطرافیانش براش تصمیم می گیرن و به هر وَری که بخوان هولش می دن.
اما ته دلم گاهی به این فکر می کنم که این اخلاق و تعصب بی جای فمینیستی رو بذارم کنار و با خودم صادق باشم. چرا که هرچقدرم که مستقل باشم و تنهایی رو دوست داشته باشم و بخوام تنهایی و بدون همراهی کسی پیشرفت کنم، اما بازم به توجه و احساس یه مرد نیاز دارم.
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۹
مجسمه ی متحرک

سفرهای زورکی

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ

نقطه ی مقابل سفری که براتون توی دو- سه تا پست پیش وصفش رو کردم، سفریه که الان دارم ازش برمی گردم. 

مسافرت با خانواده رو تقریباً می شه گفت دوست ندارم.

مامانم یه آدم وسواسیه که یه ذره راه دور بره میگرنش می گیره و توی جای مورد نظر فقط و فقط دنبال خریده. خرید لباس و این چیزا نه! خرید مواد غذایی! انگار که تهرون قحطیه... کلاً عادت داره برای جیره ی دایناسورا خرید کنه.

مسافرت با خانواده معادل اینه که خیلی از اصول رو رعایت کنی و همین رعایت کردنا باعث می شه چیزی از مسافرت نفهمی. فلان لباسو نپوشی، اتاق نظمش بهم نریزه که مبادا خدایی نکرده نظم ذهنی اونا بهم بریزه و از همه بدتر خریدای مزخرف و بی ربط. کلاً از دیسیپلین خونواده خوشم نمیاد. 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۸
مجسمه ی متحرک

پریا

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ب.ظ
سه سال راهنمایی همکلاسیم بود. از اون دخترا بود که توی مسخره کردن و دست انداختن بچه های دیگه همتا نداشت... و با این کارش هم به شدت احساس باحالی و خفن بودن می کرد. سه-چهارتا دوست دیگه هم داشت که کم و بیش لِنگه ی خودش بودن.
کافی بود یکی از بچه های کلاس یه سوتی بده سر کلاس، یه کفش یا جورابی بپوشه که از نظر اون ضایع باشه و یا یه عادت خاص یا تیک خاصی داشته باشه... با اون صدای خنده ای که آدم حالت استفراغ بهش دست می داد و به نامهربون ترین حالت ممکن اون آدمو می کوبید و از قبال کوبیدن اون آدم احساس افتخار می کرد، افتخار این که من از همه بهترم و هیچ عیبی ندارم.
یادمه یکی از بچه های ساکت کلاس سر کلاس ریاضی دستشو بلند کرد و یه سوال از معلممون پرسید، همون لحظه با لحن تحقیرآمیز و عیب جویانه برگشت بهش گفت "چه عجب! حرف زدی صدات درومد!" و من یادمه که اون همکلاسی چقد اون لحظه شکست...
اون سالا خیلی از دوران کودکی فاصله نداشتیم، برای همین طبیعی بود که سر چیزایی که الان از نظرمون خیلی کوچیک و پیش پا افتاده س ناراحت می شدیم. اما درواقع اون زمان اون چیزا برامون پیش پا افتاده نبود...
پریا برای من هم گاهی کابوس بود، چند بار دلمو شکست و با همون خنده ی تهوع آورش از کنارم رد شد و منم بچه ی بیش از حد حساسی بودم و مثل اون وقیح نبودم برای همین در مقابلش کم میاوردم و ساکت می موندم. تنها کاری که می کردم این بود که تا می تونم ازش دوری کنم، تا مبادا حرفی بهم بزنه که تا چندین روز ناراحتیمو تو خودم بریزم.
قبول دارم که منم آدمی بودم که تا بهم می گفتن بالا چشمت ابروئه بهم بر می خورد و تا چند روز بغض می کردم، قبول دارم که پریا هم توی اون سن دختر جوگیر و سبک مغزی بود، اما توی همون عالم کودکی و نوجوانی و خامی و نادانی هم گاهی دل هایی شکسته می شه و ناراحتیایی اتفاق میفته که خاطره ی خوشی به جا نمی ذاره.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۷
مجسمه ی متحرک