فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

٣٠ شهریور

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

کاش می شد مدتی از دنیا مرخصی گرفت.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۰
مجسمه ی متحرک

آه، بیست و پنج سالگی...

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ

امروز وارد 25 سال شدم. همیشه روزای تولدم هیچ حس خاصی نداشتم و شاید حتی بیشتر حس غم مرموزی داشتم که نمی دونم ریشه ش از چیه... هرسال جشنی برام گرفته می شه، نه زیاد تشریفاتی، خیلی ساده... یک بار با خانواده و یک بار هم اگر جور بشه با عده ای از دوستام. کادوهامم بیشتر کتاب و از این قبیل چیزاس...

هیچوقت این موقع سال رو دوست نداشتم... چون همیشه توی زندگیم از مدرسه و شروع ماه مهر بیزار بودم. از فصل پاییز بدم میاد و به نظرم پادشاه فصل ها تابستونه. پاییز خساست عجیبی داره، حساب و کتاب داره، در حالی که تابستون بدون هیچ چشمداشتی می بخشه و دست و دل بازه.

وارد 25 سالگی شدم و سالی که گذشت رو توی ذهنم مرور می کنم تا ببینم چه دستاوردایی برام داشته... می بینم که با سال قبلش تفاوت های زیادی کردم و همین منو دلگرم می کنه، چرا که چیزی که منو عمیقاً می ترسونه راکد بودن و تکراری بودنه.

امسال هرچند که تلخی هایی داشت مثل هر سال دیگه ولی خوبی هایی هم داشت که نباید نادیده بگیرمشون... چون نمی خوام در حق خودم کم لطفی کنم. تونستم ارشدم رو سر وقت تموم کنم و الان در آستانه ی شروع پایان نامه ای هستم که قصد دارم کار خوبی از آب دربیاد تا کتاب بشه، عکاسی رو شروع کردم و دنیای جدیدی به روم گشوده شد، نقاشیم تغییرات محسوسی کرده و با اساتیدی آشنا شدم که حرفی برای گفتن داشتن، تقریباً خوب سفر کردم، در شناخت آدما دقت بیشتری به خرج می دم و بی جهت یه کسی رو توی ذهنم بزرگ نمی کنم، فهمیدم برای کسب خیلی چیزا باید صبوری کرد و خیلی چیزا رو هم نمی شه به زور خواست...

بهرحال هم تلخیا و هم لحظات خوب زندگیه که اینی که هستیم رو می سازه و احیاناً اونی که می خوایم بشیم.

وارد 25 سالگی شدم و گاهی خیلی با انگیزه به راهم ادامه می دم، و گاهی هم خیلی ناامیدانه... مثل همیشه. اما یک چیز برام واضحه و اونم اینه که باید زندگی کرد، هرچند که نمی دونیم داریم به کجا می ریم.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۹
مجسمه ی متحرک

عروسی

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ

از تشریفات بیزارم... در هرچیزی و هر جایی که باشه. عروسی یکی از مصادیق تشریفاته که هیچ علاقه ای بهش ندارم و واقعاً مفهوم این همه چشم و هم چشمی و مسابقه برای پر زرق و برق تر بودن رو نمی فهمم.

از این که از فامیلای نزدیک عروس یا داماد باشم و مجبور باشم از سر عقد حضور داشته باشم هیچ چیز جذابیتی برام نداره و فقط خستگی برام به جا می مونه. از این که عقد هم سر موقع شروع نشه و چهار ساعت همه ی خلق خدا معطل عروس و داماد بشن، من به شخصه احساس احمق بودن بهم دست می ده. برای من دیدن موهای شینیون کرده ی خواهر عروس زیر روسری و سایه ی چشم خلیجی خواهر داماد به مدت پنج- شش ساعت  صحنه ی مضحک و بی محتواییه، از اون بی محتواتر هدیه هاییه که آدما تقدیم می کنن به عروس و داماد... ربع سکه، نیم سکه، تمام سکه، وجه نقد، و در صورت مرفه بودن سوئیچ فلان ماشین، کلید ویلا در فلان جا، بلیت سفر به جزایر فلان... و در آخر تشویق حضار. همه ی اینا خب که چی؟ از وقتی که چشم باز کردیم با این هدایا مواجه شدیم تا به امروز... چه چیزی داشته و چه ماندگاری ای داشته؟ کاش یه کم بیشتر به معنا فکر می کردیم تا به سکه، در این صورت قطعاً نوع کادوهایی که می دادیم بهم فرق می کرد و ذهنیت ها فرق می کرد و به تبعیت ذهنیت، شرایط تک تکمون هم فرق می کرد. از عکاسی و فیلمبرداری عروسی که هیچی نگم... فیلمبرداری از سر میز تک تک مهمونا که با دهن نیمه باز در حال میوه و شیرینی خوردن هستن و رقص افرادی که تا سر حد مرگ می رقصن انگار که فردا دیگه صور اسرافیلو می زنن و عکاسی از عروس و داماد با ژست های فرمایشی و غیرطبیعی... اگر بنا بر ثبت لحظات باشه این مزخرف ترین نوع سبک لحظاته. شام عروسی هم در نوع خودش جالبه! اگر سلف سرویس باشه که به عده ای باید یادآوری کرد که کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودته... اگرم بیارن سر میز که بعضی جاها انقد خست به خرج می دن که زورشون میاد شارژ کنن.

برای من از این مجبور باشم هی به هرکی که می بینم  بگم سلام سلام سلام و خیلی بی عیب نقص جلوه کنم هیچ حس خوب و انرژی خوبی نداره و قرار گرفتن توی جمع های اینجوری برام حکم یه جور شکنجه ی روحی داره، چرا که احساس می کنم اینجور جوها به زور از آدم می خواد که "اونجوری جلوه کن که دیگران خوششون میاد". به همین سنم هنوزم یه سلام و احوال پرسی درست حسابی بلد نیستم و هیچوقتم نتونستم یاد بگیرم و الانم اصلاً ناراحت نیستم که اینجوریم، من همینی که هستم رو دوست دارم و به این نتیجه رسیدم که این زورگویی های فرهنگ جامعه ی ماس که این اصل "برای دیگری و خوشایند دیگری زندگی کن" رو کرده توی پاچه مون. 

زیاد پیش اومده که پدر و مادرم با یکی سلام علیک می کنن و میان منو صدا می کنن که بیا با فلانی که روحم هم ایشونو نمی شناسه سلام علیک کنم و اون شخص هم بگه "دخترته؟! ماشالا! چقدر بزرگ شده! من وقتی دیدمش آخرین بار یه وجب بود!" و منم یه لبخند تصنعیِ معذب تحویلشون و با خودم فکر کنم که چرا رشد انسان ها براشون انقد عجیبه و توقع دارن بعد از چندین سال همچنان یه وجبی مونده باشم. 

عروسی تنها فرایند تهوع آوری نیست که بهش عادت کردیم، خیلی فرایندها و رویه ها توی زندگیمون وجود دارن که به نکبتشون عادت کردیم و متاسفانه تایید و بازتولیدشون هم می کنیم. عروسی یک شبه و یه مراسمه و به ظاهر چیز گذراییه که چندان هم نکبت بار نیست، ولی به نظرم یه مراسمه که همه ی رسم و رسومات و باورها و عادت های تهوع آور چندین و چند ساله رو در یک شب گرد هم میاره و نکبتشون رو دوچندان می کنه.

پ.ن: راجب مهریه و جهیزیه در یک پست جداگونه خواهم نوشت.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۹
مجسمه ی متحرک

گِل باید گرفت

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ

برای غریبه که هیچ، برای آشنا هم هیچ قدمی نباید برداشت. متخصص تِر مالی هستن همه... همه ها...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۵
مجسمه ی متحرک

استانبولی (دمی گوجه)

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۴۶ ق.ظ

غذایی که هیچوقت نتونستم هیچ ارتباطی باهاش برقرار کنم. به نظرم آدمای کج سلیقه و داغون پسند این غذا رو دوست دارن و آدمایی که تنوع غذایی زیادی ندیدن و دوست نداشتن که غذاهای جدید رو امتحان کنن.

استانبولی غذاییه که احساس می کنم وقتی می خورمش دارم در حق خودم کم لطفی می کنم. 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۶
مجسمه ی متحرک

سفر روسیه

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

اول از همه از مردمش می گم...

در یک نگاه کلی مردم به شدت فردگرا و سردی داره و چیزی که جلب توجه می کرد از نظر من اینه که خانواده، زن و شوهر و حتی دختر و پسر باهم به ندرت دیده می شدن. پسر تنها فراوون بود، دختر تنها هم فراوون... زنان تنهایی که بچه های کوچیکشون رو توی کالسکه های روسی گذاشته بودن و توی خیابون ها قدم می زدن هم زیاد بود. من که از زندگیشون نمی دونم، اما حسم بهم می گفت شوهری در کار نیست. جمعیت سالمندشون هم به نسبت زیاد بود. بنابر گفته ها، بنیان خانواده در روسیه به شدت سسته، جوری که آقایون با وجود این که ازدواج کردن و بچه دارن ممکنه یهو بذارن برن و ناپدید بشن. سستی بنیان خانواده رو آدم توی چهره ی آدمای شهر می تونست احساس کنه.

یه نکته ای هم بهش دقت کردم اینه که مردمش توی عبور و مرور وقتی آدمی جلوی دست و پاشونه رو با دست خیلی علنی پس می زنن... چیزی که من توی ایران می بینم اینه که ما خیلی ضمنی همدیگرو هول می دیم و از هم عبور می کنیم. به هیچ وجه هم انگلیسی بلد نیستن و توی شهر خیلی خیلی کم تابلویی دیده می شه که به انگلیسی نوشته شده باشه.

دوم از چهره ی شهر سنت پترزبورگ و مسکو می گم...

سنت پترزبورگ شهریه با بناهای خیلی قدیمی و بسیار زیبا که با وجود قدمت و فرسودگیشون حتی یک دونه ش رو هم تخریب نکردن (بر خلاف مملکت ما)... بلکه تعمیر می کنن و برای همین شهر واقعاً زیبایی بصری بی نظیری داره که هر چیزی واقعاً متناسب و سرجای خودشه. معماری جذاب ساختمون ها با روح و روان آدم بازی می کنه، به خصوص توی شب. تا دلتون بخواد کلیساهای با شکوه دارن از نوع ارتودوکس و کاخ هایی که مربوط به زمان تزارهاس که مهمترینشون همون موزه ی ارمیتاژه (چه ها که نکردن این تزارهای روس). مسکو به عنوان پایتخت بناهای مدرن بیشتری داشت. ایستگاه های متروی مسکو که معروف هست به کاخ های زیر زمینی با نقاشی و موزاییک کاری و مجسمه تزیین شدن و گفته می شه سریع ترین متروی دنیا رو داره. هم مسکو و هم سنت پترزبورگ پیاده رو ها و خیابون های خیلی پهنی داشتن و فضای سبز و فضای آزاد زیاد بود و بخاطر همین با وجود این که جمعیتشون زیاده، ولی اصلاً هیچ ازدیادی به چشم نمی اومد.

سوم از حال و هواش می گم...

یه مسافرت کاملاً فرهنگی و به دور از خرید و پر از رستوران ها و کافه های قدیمی طور... درست همون چیزی که ایده آل منه. با وجود این که شباش زیباس و کافه رستوراناش خوب، اما یه جورایی روح زندگی و شور و حال نداره مثل پاریس و نیویورک و... و این شاید برمی گرده به طبیعت سرد مردمش و البته آب و هوای سردش.

هنوز روح شوروی اونجا حاکمه و اینو از همون بدو ورود توی فرودگاه، اون قسمتی که پاسپورت رو چک می کنن آدم می بینه. دوتا مرکز خرید رفتم که اولیش رو اصلاً نمی شد بهش گفت "لوکس" و یه جورایی وجود انواع برندها و مارک ها توی اون مرکز خرید یه جورایی حالت تحمیلی و عاریتی داشت. مرکز خرید دومی که رفتم به نسبت لوکس تر از اولی بود ولی بازم همچنان نمی شد گفت "لاکشری". کلاً مظاهر بورژوازی و به اصطلاح امپریالیستی اونجا دیده نمی شد... در عوض همه ی اون شکوه و جلال توی کلیساها و کاخ هاشون جمع شده بود.

سقط جنین آزاده! و این مسئله از میراث دوره ی لنین هست که اون زمان نیروی کار می خواست و برای این که زنان رو از خونه بیرون بیاره تا بدون دردسر کار کنن این قانون عاقلانه رو گذاشت. نصف بیشتر کارهای خدماتیشون رو زنان انجام می دن و تقریباً نود درصد کارگرهای ساختمون ازبک بودن...درست مثل افغانی ها توی مملکت ما. کیف قاپی هم اونجا در یک چشم بهم زدن اتفاق میفته و خیلی زیاده.

لبخند و نگاه همدلانه بین مردم کم دیده می شد، شاید هم بعضیاشون قلباً مهربون بودن. حس می کنم جاییه که اگر چندین و چند سال هم توش زندگی کنی هیچوقت حل نمی شی توی اون جامعه و همیشه یک "دیگری" باقی خواهی موند. غم غربت داره، هوا بیش از حد سرده، آثار شوروی هنوز پاک نشده... ولی شبی که به دیدن پل های متحرک سنت پترزبورگ رفتیم یه حس رومانتیک سرتا پای منو گرفت و دلم خواست همون لحظه یه محبوب فرضی جلوم ظاهر می شد و توی اون جمعیت همو می بوسیدیم. به هر حال روسیه جزو مقاصدیه که سفر بهش یک "باید" هست.

اینم چندتا عکس از سفر که گرفتم:






۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۶
مجسمه ی متحرک

از مشکلات دختر شرقی بودن

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ

از مشکلات دختر شرقی بودن فقط زیست کردن زیر سایه ی یک نظام مردسالار و خانواده سالار نیست، بلکه معضل بزرگ موی زائد بدن هم هست که برای هر بار مهمونی و مسافرت و... باید چندین دقیقه در حمام صرف شِیو کردن موهای مشکی تو دل بروی دست و پا کرد. 

بله... همه جوره این خاورمیانه ازش خیر و برکت می ریزه.

پ.ن: هیچ کدوم از ماها موظف نیستیم که پاسخ گوی ایده آل های مزخرف دیگری باشیم. اگر کسی ما رو همین جور که هستیم پذیرفته قطعاً می مونه و به رفاقتش ادامه می ده، اگر نه راه باز جاده دراز هررررررری، همون بهتر که بره. ما فقط یک بار زندگی می کنیم، احمقانه س که بخاطر معیارهای تخمی دیگران زندگی رو برای خودمون سخت کنیم و "خودمون" نباشیم.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۴
مجسمه ی متحرک

مریضی قبل از سفر

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۱ ق.ظ
بعد دو روز افتادن توی تخت خواب بخاطر عود کردن سینوزیت، راهی مهد سابق تزارها که کمی بعد شد مهد سوسیالیسم و چپ گرایی و حالا شده مملکت پوتین و دوست جون جونی ما می شوم.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۱
مجسمه ی متحرک