فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

نامه ای به جفت نداشته ام...

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ب.ظ

اکثر مواقع سعی می کنم تورو نادیده بگیرم و وانمود کنم که تنهایی از پس همه کار برمیام و می تونم این همه بحران و ناملایمت رو پشت سر بذارم و در نهایت وقتی هم که به موفقیت رسیدم می زنم رو شونه ی خودم و با افتخار می گم "آفرین! الحق که فمینیست خفنی هستی و تو عمل اینو نشون دادی نه با حرف که باد هواس!"

از این که تا به امروز آدم رابطه ی جدی نبودم و خودم به تنهایی خیلی ماجراها رو پشت سر گذاشتم بدون این که دستم توی دست تو باشه به خودم بالیدم... و از این که مثل اکثر دخترا نبودم که چشم طمع به جیب و پول تو و یا هر پسر دیگه بدوزم و منتظر باشم تو یا هر آقای دیگه ای با "گرین کارت آمریکا" منو سوار اسب سفید کنه و ببره اونور آب خوشحال بودم چون با همه ی وجودم اعتقاد دارم که آدم اگر چیزی رو می خواد باید با قابلیت ها و توانایی خودش بره و به دستش بیاره نه این که منتظر باشه یکی دو دستی تقدیمش کنه.

آره...همیشه توی هر مرحله از زندگیم خودمو تنها و بدون تو تصور کردم، حتی در آینده ی نه چندان دور...توی یه خونه ی فسقلی که طبقه ی آخر یه آپارتمان چند طبقه ست،  پر از کتاب و تابلوی نیمه کاره ی نقاشی و مجموعه عکسایی که گرفتم و احتمالاً سرگرم یه تجربه ی جدیدم که فیلم سازی باشه. خونه م شاید توی شهر خودم تهران باشه یا این که توی یه کشور دیگه س...اما هرجا که باشه تنهام... بدون تو. از این که خودمو توی یه لحظه از موفقیتی که این همه سال انتظارش رو می کشیدم تصور کنم توی دلم یه قلقلک خوشایندی میاد و از این که تنها و بدون پشتیبانی و همراهی تو به این موفقیت رسیده باشم اون قلقلک صد برابر خوشایند می شه. همیشه نظرم این بوده که موفقیتی که بدون اشک و بغض در تنهایی به دست بیاد و یکی همراهیت کرده باشه همچین اسمش "موفقیت" نیست... نظرم زیادی خشنه احتمالاً و یا شایدم زیادی شعاری.

نمی دونم با اومدن تو توی زندگیم این اخلاقم رو کنار خواهم گذاشت یا نه ولی بهرحال چیزی که عادت شده و ترک عادت یه کاریه کارستون. من بیشتر دوستام پسرن و اصولاً دوست دختر خیلی کم دارم. نمی دونم... شاید دنیای دخترا برام بیش از حد بیگانه س (بهتره نگم که سطحی و احمقانه س). خیلیاشون از من خوششون میاد و دوست دارن که دوستیمون عاطفی بشه، با بعضیاشون خیلی کم معاشقه داشتم اما به قول همون جمله ی کلیشه ای "اونی نبودن که باید باشن".

دروغ چرا، از این که عده ای با من باشن و باهاشون رفاقت کنم ولی در عین حال هیچکدوم رو جدی نگیرم و توی زندگیم نیارم و به اصلاح "اسم کسی  رو روی خودم نیارم" خوشم میومد. خیلی وقتا با خودم می گفتم که با همین رفاقت ها و علاقه ی زیادی که به کار و فعالیتم دارم می تونم بدون تو تا آخر عمرم زندگی کنم.

هنوزم این گرایش در من زیاده که مستقل بمونم و تورو اصلاً راه ندم توی زندگیم، اما اعتراف می کنم که خیلی شبا پیش اومده که وقتی سرمو روی بالشت می ذارم راجبت کنجکاوی می کنم...این که تو هم داری به من فکر می کنی؟ تو هم از این که هی با دخترای مختلف رفاقت کنی اما خلا عاطفیت همچنان پا برجا باشه خسته شدی؟ تو هم هیچکدوم از دخترای اطرافت ایده آلت نیستن و گاهی به جایی می رسی که احساس احمق بودن می کنی از این که با کسایی می ری بیرون که هیچ یک از نیازهای عاطفیت رو برطرف نمی کنن و صرفاً رفیقتن؟ تو هم گاهی به این نتیجه می رسی که زندگی سختتر از این حرفاس که تنهایی آدم از پسش بربیاد؟

با خودم به این سوالات فکر می کنم و می بینم که دست راستم دست چپم رو گرفته و روی تخت یک نفره م نشستم و سرمو تکیه دادم به بالشتم و تورو تصور می کنم کنارم که دارم خیلی دست و دل بازانه بهت ابراز احساسات می کنم و دارم تلافی همه ی اون خساستایی که در ابراز علاقه به آدمای قبلی به خرج دادم رو درمیارم.

به تو فکر می کنم... اعتراف می کنم که به تو فکر می کنم و مجسمت می کنم.





۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۲
مجسمه ی متحرک

زنان عربستان

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ب.ظ
چند روزیه که برای زنان عربستان رانندگی آزاد شد و من بعد از شنیدن این خبر احساس کردم خواهرای نداشته م به یه پیروزی بزرگ دست پیدا کردن و قلباً براشون خوشحال شدم. یاد ویدئویی افتادم که چند سال پیش یه زن عرب از خودش منتشر کرد در حالی که داشت رانندگی می کرد و همون ویدئو باعث شد که روانه ی زندان بشه. اون زمان با دیدن اون ویدئو، با این که هنوز می دونستم راه درازی در پیش دارن برای رسیدن به این حق، بازم خوشحال شدم، چون اون زن خطر کرد و در حد خودش سعی کرد یه ناممکنی رو ممکن کنه و به همجنسان خودش آگاهی ببخشه. آگاهی ای که پیش شرط به دست آوردن هر جور آزادیه.
حالا این حق رو بلاخره به دست آوردن و این مدت هم توی شبکه های اجتماعی عکس ها و فیلم های زیادی دست به دست شد در این مورد. فیلمی که در اون مردای عرب زنان و دخترانشونو از ماشین می کشیدن بیرون به زور و نمی ذاشتن رانندگی کنن... و در مقابلش عکسای سلفی دسته دیگه ای از مردای عرب که با یه لبخند پهن و دلنشین روی صندلی کمک راننده نشستن و زنشون یا خواهر یا مادرشون در حال رانندگیه. مسلماً برخوردی که توی اون ویدئو با برخی زنان شد قابل پیش بینی بود. هیچ اصلاحاتی یکباره و یکدفعه صورت نمی گیره و جامعه ی مردسالار دینی و سنتی عربستان هم یک شبه تغییر نمی کنه و تبدیل به مهد آزادی زنان نمی شه. قطعاً نیاز به زمینه سازی و فرهنگ سازیه تا اون آزادی مورد پذیرش واقع بشه.
و اما اون عکس های سلفی مردان در کنار زنان عرب در حالی که زنان می رونن چطور؟ این به وضوح نشون می ده که جامعه ی عربستان یک جامعه ی یک دست نیست و همه ی مردانشون از دم "متعصب و جاهل" نیستن و هستن مردانی که از این آزادی زنان استقبال کردن. اصولاً هیچ جامعه ای یک دست نیست و در اون اندیشه ها و رفتارهای متفاوت و متنوعی دیده می شه. این که ما عربستان رو مهد سرکوب و افراط بدونیم غلطه... این محصول بازنمایی رسانه هاس که یه جامعه رو جور خاصی به مخاطبان نشون می ده و مخاطبان هم چون شناخت کافی از لایه های مختلف اون جامعه و فرهنگش ندارن به یه تفکر "صفر و یکی"، "همه یا هیچ" و یا "سیاه و سفید" دست پیدا می کنن که غلطه غلطه غلطه! این ناشی از ناآگاهی و عدم شناخته که بگیم "همه ی مردان اون جامعه از دم خر متعصبن" و یا "همه ی مردان اون یکی جامعه از دم روشنفکر و آزادمنش هستن". توی ناف خود دانمارک هم فرد متعصب پیدا می شه ولی به شیوه و سبک و سیاق متفاوتی. این کلی نگاه کردن و سیاه و سفید دیدن متاسفانه توی همه ی ملت ها دیده می شه و معدود افرادی هستن که این نگاه رو به واسطه ی مطالعات و تحقیقاتی که داشتن کنار گذاشتن و واقع بینانه به جوامع نگاه می کنن. رسانه ها عموماً منبع خوبی برای شناخت لایه های مختلف یک جامعه و دادن یک نگاه واقع بینانه به ما نیستن، چرا که جانبدارانه و سیاسی هستن.
یادمه یکی از استادام که یه خانوم بسیار باسواده به یه کشور اروپایی رفت و توی یه کنفرانس سخنرانی کرد. بعد از سخنرانی خیلیا ازش پرسیدن "مگه شما خانوما توی ایران اجازه دارین درس بخونین؟!!"
بله! تا این حد نگاه یه غربی به یه شرقی فرودستانه و احمقانه و کلیشه زده س! چرا؟ چون اطلاعات درستی از جامعه ی ما نداره و زحمتی هم نداده به خودش که کمی از ایران و سایر کشورای شرقی بدونه و فقط اکتفا کرده به رسانه ها.
کلیشه ها رو کنار بذاریم و خودمون بریم به دنبال واقعیت... مسلماً واقعیتی از جنس دیگر و خلاف تفکرات قالبی ما ما رو شگفت زده خواهد کرد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۵
مجسمه ی متحرک

گنده گوزی

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ

گنده گوزی، عارضه ی رایج ما ایرانیان که در هر صنفی هم به وفور دیده می شه. از هنرمند عکاسش گرفته تا بقالی سر کوچه. کسی که میاد می گه همه خرن از دم و هیچکس هیچی حالیش نیست و فقط من حالیمه و میاد داستانایی سرهم بندی می کنه که تهش این درمیاد که "همه تو کف نبوغ و دانش و مهارت منن"، بدونین که نه تنها هیچ گهی نیست بلکه از کمبودهای جدی روحی و روانی رنج می بره و می خواد این عقده های خودشم به شما منتقل کنه.

خسته م، از این دارالمجانینی که یه مشت آدم با ذهن و درون مسموم دارن توش زندگی می کنن. خداوکیلی یه کم به خودتون بیاین و دست از این ناسیونالیست بازی های مزخرف بردارید و از تمدن ٢٥٠٠ ساله ی کوروش و داریوش حرف نزنید... ما جداً مشکل داریم و هیچی هم برای افتخار کردن نداریم. خودمون باید خودمونو بکشیم بالا با تلاش خودمون نه این که بشینیم کنج خونه و تو خریت خودمون بمونیم و به تمدن قدیممون (که هیچ جای افتخار هم نداره) ببالیم. الانو دریابیم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۴۵
مجسمه ی متحرک

سم و سموم

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۷ ب.ظ
پریشب انقد خوابای هجو و در هم بر هم دیدم که صبح می خواستم این مغزمو از پنجره پرت کنم بیرون.
صحنه های بی ربط و باربط که مشخصاً حاصل ذهن از هم پاشیده ی خودم در بیداریه...
یه صحنه از خوابم این بود که یه مرداب بزرگ بود که توش یه سری حیوون مثل مار و لاک پشت و یه جور تمساح کوچیک بود و من از بالا داشتم نگاه می کردم که یهو دیدم یکی از بچه های فامیلمون که کلاس سوم دبستانه با پای خودش رفت توی مرداب...خیلی عادی...منم با خودم فکر می کردم واقعاً چرا این کارو کرد؟ توی این آب کثیف که کلی حیوون توشه که می تونن خطرناک باشن انقد راحت قدم گذاشت؟ خیلیم راحت زیرابی رفت و دیگه بالا نیومد...
یه صحنه ی دیگه ی خوابم این بود که یه جایی مثل یه سالن بزرگ بود که که هر قسمتش یه خونواده یا یه اکیپ دوست بودن که برای خودشون جشن می گرفتن ولی هیچ نوری نبود به جز نور شمع هایی که خودِ آدما روشن کرده بودن. خودم هم بودم و بعضی از فک و فامیلامون. لباس سنگینی تنم بود مثل لباس عروسی، سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مردی که نمی دونستم کیه... استرس داشتم چون احساس می کردم همه براشون سوال می شه که این کیه کنار تو.
صحنه های دیگه ای هم بود که کاملاً بهم بی ربط بودن و به زور توی ذهن من بهم سنجاق شده بودن...
توقع داشتم که دوباره همچین خوابای هجوی اون شب بیاد سراغم، چون روزش علارغم این که روز خوبی بود ولی مواجه شدن با یه آدم منو بدجور بهم ریخت.
جلسه ی دفاع یکی از بچه های ورودی قبل ما بود که با چندتا از دوستام رفتیم. دفاع خوبی بود و خیلیم شلوغ بود. بعد مدت ها تجدید خاطره کردیم و حس کردم جداً روزای خوبی بود که من دوست داشتم زودتر تموم شه. ولی همیشه در تجدید خاطره ها فقط خاطرات خوب و مثبت مرور نمی شن، خاطراتی که اذیتمون کردن تا مغز استخون هم مرور می شن...
با اون شخص هم روبرو شدم...امیر... یه آن احساس کردم یه ساختمون توی دلم ویرون شد...
ظاهر آشفته و خسته ای داشت، مثل دوتا غریبه باهم سلام علیک کردیم. طبق معمول پشت اون ماسکی قایم شده بود که توی محیط آکادمی می زنه. یه ظاهر خیلی موجه که جوری وانمود می کنه که "دسترسی به من خیلی سخته و من خیلی اون بالا بالاها هستم".
اما این حنا برای من دیگه رنگی نداشت چون این ظاهر روتوش شده و اون ایماژ شیشه ای بدجور برام فروریخته بود و وجهه ی واقعیش رو دیده بودم و شناخته بودم. آدمی که فکر می کنه خیلی زرنگه ولی درواقع هیچی نیست...پوچه.
هیچ اتفاقی سیاه مطلق و سفید مطلق نیست. یه جورایی خوشحالم که این تجربه رو داشتم، علارغم همه ی اون دردایی که کشیدم، چون فهمیدم اطرافم پر از آدماییه که "چنین که می نمایند نیستند". سوادشون تصنعیه، رفتارشون تصنعیه و همچین که به خلوت می رن اون ماسک تخمی رو می ذارن کنار و شخصیت واقعی گهشونو رو می کنن و اتفاقاً دسترسی به این قبیل آدما خیلی راحتتر از اون چیزیه که فکرشو می کنیم.
یک چیز برام مسلم شد، و اونم اینه که همیشه اون چیزی که افراد از خودشون به نمایش می ذارن در درونشون صد و هشتاد درجه ضدش هستن. آدما همه از دم آشغال و عوضین مگر این که خلافش ثابت شه.
دیشب تصمیم گرفتم این پرونده ای که مثل یه آدامس بدون شیرینی کش دار شده بود رو برای همیشه ببندم.
خاطره ی معاشقه باهاش روی کاناپه ی خونه ش و بغل کردن با احساس من موقع خداحافظی هم فراموش می شه... ملالی نیست.
نعمت فراموشی رو نباید دست کم گرفت.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۷
مجسمه ی متحرک