فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

زلزله

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ق.ظ

آسوده بخواب ای گسل...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۲
مجسمه ی متحرک

۲۷ آذر

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ
آیا عشق ورزیدن به آدم دیگه از سر اجباره و صرفا بخاطر اینه که عشق های قبلی به نتیجه نرسیدن؟
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
مجسمه ی متحرک

رامین

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ
رامین توی گالری ای کار می کرد که من تابستون پارسال توش نمایشگاه داشتم. نویسنده، مترجم و منتقد سینما بود. هر بار که می رفتم گالری برای انجام کارای نمایشگاهم بیشتر پشت لپ تاپش بود و مشغول یه کاری بود. یه پسر خیلی معمولی بود، چه به لحاظ تیپ و قیافه و چه به لحاظ رفتار، اصلا هیچ چیز جذاب و خاصی نداشت که بخواد توجه آدم بهش جلب بشه. حلقه دستش بود و این نشون می داد که متاهله.
رامین هروقت چشمش به من میفتاد یه لبخند خاصی می زد که ته دلم می لرزید و کیف می کردم، می دونستم که بی منظور نیست اما حلقه ی توی دستش مانع از این می شد که باور کنم که من می تونم براش جذاب باشم و برای همین پیش خودم توجیه می کردم که منظور خاصی اصلا نداره و صرفا از روی خوشرویی بهم لبخند می زنه وهی به خودم نهیب می زدم که تخمی تخمی برای خودم فکر و خیال نکنم و احساساتمو فعال نکنم. واقعا دوست داشتم باهاش حرف بزنم و بیشتر باهاش آشنا شم، اما روحیه ی درونگرای خودم و متاهل بودن رامین باعث می شد که بهش نزدیک نشم و هیچوقت باهاش حرف نزنم. دلم می خواست یک آن اون قیود وملاحظات عن و گهی رو متلاشی می کردم و می رفتم باهاش کلی حرف می زدم و حتی ابراز علاقه می کردم و بغلش می کردم. همش در حد یه وسوسه و خیال باقی موند و من روز آخری که رفتم نقاشیامو برداشتم و خداحافظی کردم ناراحت بودم و احساس لال بودن و منفعل بودن می کردم که چرا نشد و نتونستم باهاش حتی یه مکالمه ی عادی داشته باشم. رامین و لبخندش در حد یه خاطره ی خیلی خوشایند برام باقی موند و تبدیل شد به یه پسری که در عین معمولی بودن برای شخص من جذاب بود. می دونستم که پامو از گالری بذارم بیرون دوباره دیدنش دیگه خیلی بعیده. گذشت... و هرچی بیشتر زمان می گذشت رامین برام محوتر شد و دیگه رو به فراموشی رفت.
دو هفته پیش بود، که برای تبلیغ کانال تلگرامیمون دوستم بهم گفت که به ادمین این کانال که محتوای سینمایی داره یه مسیج بده بگو که تبلیغ می خوایم، من ریپورتم نمی تونم مسیج بدم...منم گفتم باشه. در کمال ناباوری ادمینش رامین بود! اولش خودمو زدم به خریت و گفتم شما آشنایین اما نمی دونم کجا شمارو دیدم! بعدش اون آشنایی داد و باهم حرف زدیم. اولش نوشته هامو خوند و خوشش اومد و بعد بحث رفت به سمت و سوی های دیگه و من بعد یک سال و نیم همه ی اعترافات احساسیمو بهش گفتم و از یک نصف شب تا چهار صبح زار زار گریه کردم... گریه ای که دلیلشو نمی دونستم و بند نمیومد، اوور دوز احساسات سرکوب شده بود به گمونم. بهم گفت همون زمانم من براش جذاب بودم که بهم لبخند می زد و اونم دوست داشت که باهام حرف بزنه. این حس ها متقابل بوده...با نامزدش بهم زده و بدجور ضربه خورده، بودن با یه آدم اشتباه اعتماد به نفسشو نابود کرده بود.
رامین علنا بهم گفت که یه مهره ی سوخته س و دیگه توان برقراری رابطه ی عاطفی با هیچکسی نداره بخاطر شکستی که خورده. تا بیست روز دیگه هم برمی گرده شهرشون چون دیگه از پس هزینه های تهران برنمیاد.
یک بار همدیگرو دیدیم توی همون گالری...خودم بودم و خودش...شک داشت که منو بغل کنه و ببوسه یا نه، استرس داشت... این بار بعد یک سال و نیم خودمو سانسور نکردم و خودم ازش خواستم که خودشو رها کنه. احساساتم آروم شد بعد تماس بدنیمون و بلاخره اون لبخندا تبدیل شد به کلمات و بوسه ها و آغوش ها.
رامین گفت دوستم باقی می مونه و پیگیر حال و احوالم و نوشته هام و این که هروقت بیاد تهران بهم سر می زنه و بهم سفارش کرد که محکم برم جلو توی تمام فعالیتام و این که وارد یه رابطه ی عاطفی خوب بشم... منم با خودم فکر کردم که چقدر سخته اینو از زبان تو شنیدن! الان ؟؟ الان که دلم می خواد همه ی عاطفه م فقط به پای تو ریخته شه، چطور می تونم به کس دیگه ای فکر کنم؟
شاید همون نظربازیا و لبخندا و همین یه دیدار زیباتر از یه رابطه ی عاطفی ای می شد که بعد مدتی از هم زده می شدیم...اینم یه جور توجیه کردن "عاقلانه" س برای مهار احساسات بی سرانجام. ما شرایطمون با هم سازگار نیست و من اینو درک می کنم و بازهم چاره ای جز تسلیم "دو دوتا چارتا" شدن نیست.

و در آخر:

 در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

 من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

 عشق داند که در این دایره سرگردانند

 حافظ





۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۸
مجسمه ی متحرک

امیر (ریما)

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ق.ظ

امیر اسمش بود، ریما آیدی اینستاگرامش که برعکس شده ی اسمشه. امیر سه سال از من کوچیکتر بود، اهل مطالعه و نوشتن بود و درکش بالا بود. سختی کشیده بود... وقتی ٧ سالش بود پدر و مادرش توی یه تصادف کشته شدن و خالش بزرگش کرد. مستقل بود، همزمان با درسش کار هم می کرد چرا که شرایطش اینجوری ایجاب می کرد. اما اینا یه بعد شخصیتش بود.

توی اینستا توجه زیادی به من داشت کم کم کامنتا و شوخیا تبدیل به چت تلگرامی شد و گفت دوست دارم ببینمت. به عنوان یه دوست مجازی قبولش داشتم و دوست داشتم که باشه در همون حد. اون با این که می گفت حد و حدود خودمو می دونم و با تو وارد رابطه جدی نمی شم و صرفا دوستت می مونم، اما رفتار و عملش چیز دیگری رو نشون می داد. اولا که همون دو سه باری که باهاش رفتم بیرون با یه آدمی با احساساتی افسار گسیخته و سانتیمانتالیسم بیجا و در یک کلام "بچه" مواجه شدم. یه پسری که همون دو سه باری که دیدمش یه زبان بدن خاصی داشت که من هیچ جوره نمی تونستم بپذیرم. از زل زدن تو چشمام و گفتن این که "تو واقعا بی نظیری" و زیادی دست زدن به صورتم  تا اصرار بر بوسیدن من توی کافه، یه محیط عمومی، بیشتر از این که من احساس خوبی کنم و حس غرور بهم دست بده که یه نفر انقد از من خوشش میاد و منو می پرسته بیشتر احساس معذب بودن کردم و مدام عقب نشینی می کردم. گاهی وقتا هم که زنگ می زد به بهانه ی احوال پرسی با یه لحن ملتمسانه ی لوس حرف می زد که بیا ببینمت دوباره و وقتی می خواستم زودتر مکالمه تلفنی رو قطع کنم باز با همون لحن لوس و نُنُر می گفت "نهههههه نرووووو". کافی بود یک بار جواب گوشیو ندم تا مثل یه بچه ی سه ساله رفتار کنه و قهر کنه، بعدش خودش میومد آشتی می کرد. چندان فرد جذابی برام نبود و نیست و در نظرم یه بچه ی به بلوغ نرسیده و رو مخ بود. در حد همون دوری و دوستی خوب بود. اون دو سه بار دیدنش هم برای من حکم به دست آوردن دلش و از سر ترحم و رفع تکلیف بود. چند روز پیشم کلا ارتباطشو با من قطع کرد و مدعی شد که به اندازه ی کافی ازش خوشم نمیاد برای همین دلیلی نمی بینه که وایسه برای من. منم گفتم سرت سلامت و الان همون دوری و دوستی رو هم نداریم.

نتیجه ی اخلاقی: آدم کمتر اطراف آدم، اعصاب راحتتر و بهداشت روانی بیشتر. لزومی نداره همه با ما رفیق باشن.

پ.ن: ماکسیمم زمان تلفن حرف زدن من ۶ دقیقه س. بیشترش برای من مصداق شکنجه ی روحی رو داره. در کل علاقه ای به این کار عبث ندارم.

پ.پ.ن: خیلی از آدما جاشون می تونه توی اینستاگراممون باشه، اما توی زندگیمون نه. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۷
مجسمه ی متحرک

ریدم به ی.ح، نقاش هندونه فروش

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ

ریدم به هیکل گهش، کثافت آشغال... که این همه هنرجوی بدبختو میاد تیغ می زنه و اون طرحای کسشرشو روی پارچه چاپ می کنه و می کشه روی بوم و بعد به هنرجو می گه رنگ بذار روش و بعد به عنوان اثر هنری نمایشگاه براشون می زنه. کلاهبردار عوضی. امان از این پول...

«تو دو تومن به من بده، من بهت این تکنیکو بگم» عین جمله ش بود. تو هنرمند نیستی، هندونه فروش دزدی. ریدم بهت که هیچی از تاریخ هنر نمی دونی و ادعات می شه. دزد 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۲:۳۶
مجسمه ی متحرک

۶ آذر

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ب.ظ
علاوه بر این که باید از خودم بپرسم که تعطیلی رسمی امروزو کجای دلم بذارم باید این رو هم یادآور بشم که این بچه های کوچیک حالا صرف نظر از این که عده ایشون بامزه ن و تو دل بر‌و اما فایده ای به آدم نمی رسونن هیچ، ضرر هم می رسونن. بچه ها حامل اصلی ویروس اسهال و استفراغن و الان یکی از اعضای خانواده م از دختر خاله ی یک سال و نیمه م گرفته  و منم از ترس این که از پنجاه کیلو نرسم به ٣٠ کیلو خودمو تو اتاقم حبس کردم و در حالت قرنطینه به سر می برم و وقتی هم میام بیرون سعی می کنم با آستین لباسم به خیلی جاها دست بزنم.
بله، و من این همه ولع بشر رو برای تولید مثل با وجود این همه مصیبت هنوز درک نمی کنم.

نکته ی دیگه این که خیلی می شنویم اطرافمون که دختر و پسرایی که سنشون می ره بالا و هنوز مجردن خل و چل می شن، با این کلیشه سازیا میونه ای ندارم و قبولشون ندارم و به نظرم نهایت بی احترامی به جایگاه یه آدمه. حالا شاید هم عده ای اینجور بشن، نمی دونم... اما اینو می دونم که تعمیم دادنش به همه اشتباهه.
من مصداقش رو دارم توی دختر دوست خالم که الان ۳۸ سالشه می بینم که خل و چل رو رد کرده... از ۹۹۹ بار اکانت تلگرام و اینستاگرام درست کردن و حذف کردن گرفته تا ۶۶۶ تا پی ام در یک روز توی تلگرام به من و مامانم و دختر خالم و بقیه آشنایان... و از اون بدتر محتویات بازاری و تخماتیک پیام هاس که درخور یه دختر ۱۶ ساله س بیشتر. تازگیا هم توی استوری های اینستاگرام فاز ضد مردی برداشته با عکسای طنز کلیشه ای. 
دیشب مادرش به خالم سه تا شیرینی داد گفت نذر سلیمه کردم که شوهر کنه.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۸
مجسمه ی متحرک