فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خسته» ثبت شده است

از آن حال ها...

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۲ ق.ظ

   خستم...

این روزها واقعا نمی دونم چمه...

دلم می خواد محکم بکوبم توی دهن هرکی که می گه تو دچار درد ناشی از رفاه شدی...

آیفون 7 داشتن و خونه ی بالا شهر باعث آرامش نیست...من خوب اون دوستی که همش سفر خارجه و خونه مجردیش از خونه ی خیلی متاهلا بزرگتره و توی یه منطقه ی خوب تهرانه ولی درونش غوغاس و لبخندی نیست تو زندگیش رو درک می کنم...

این غلطه که همه ی سیاهی هارو به طبقات پایین جامعه( به روایت چپ مسلکان عزیز "طبقه ی کارگر") نسبت بدیم و از طبقه ی متوسط به بالا تصویر خیلی بی دغدغه و ایده آلی ارائه بدیم... اون پورشه سوار هم درد داره، اما دیگه بی حس شده...

اصلا این طبقه بندی ها ابلهانه بوده از ابتدا و هست...

اما خودم...

حس می کنم روز به روز دارم توی مرداب خودساخته ای فرو می رم که گریزی ازش نیست...

هر روز صبح بیدار می شم و می گم "امروز دیگه حالم خوبه"، ولی دریغا...

خنده هام مصنوعیه...نشاطم جعلیه و "هر کسی از ظن خود شد یار من" و یه حرفی برای خودش زد و رفت...دردناک تر از همه چیز اینه که یکیو دوست دارم اما نمی تونم بهش بگم...انگار قتی باهاش مواجه می شم تمام مویرگ های مغزم خشک می شن و ناخودآگاه حرکاتی ازم سر می زنه که اصلا تحت اراده ی من نیستن...لعنت...لعنت به این قواعد قراردادی و کلیشه های مزخرف که دختر رو کرده "مظهر ناز" و پسر رو کرده "مظهر نیاز" و اینجوری هر دو طرف رو به نابودی می کشونن...لعنت به نظم موجود...لعنت به همه ی سرکوب کنندگان تمایلات انسانی که باعث می شن خواسته های ما در خواب و رویا و کابوس خودشونو نشون بدن...

خسته م و بیزار...

بیزار از این که هر چی می دَوَم تمامی نداره این مسیر کذایی...

آره...دکون خوبی شده برای مشاورا و روانشناسا و روان کاوا... اصلا این قرن بهشتشونه...بشینن با حرفای پر طمطراقشون آدما رو در حد آدم آهنی تقلیل بدن و براشون برنامه بریزن عین کامپیوتر...

نه آقاجون ما آدمیم...دکمه ی on/off نداره تمایلاتمون...تمایلی هم نداریم مطابق نقشه های مزخرف شما زندگیمون رو پیش ببریم و شما جیب مارو بزنید...

خسته م...از این که هزار بار تورو توی آغوشم فرض می کنم اما وقتی از تصورم میام بیرون می بینم که حتی نیم قدمی هم برای علاقه م برنداشتم...

امروز تاسوعا بود...مذهب رو هیچوقت نفهمیدم که اصلا بخوام بگم ترکش کردم یا برام کمرنگ شده...اما چیزایی هست که توی حال و هوام تاثیر داره...بعد سالها رفتم مسجد نماز جماعت...فقط صبر و تحمل خواستم...از خدایی که...احتمال زیاد هست.







۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۲:۲۲
مجسمه ی متحرک